تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  نيمه گمشده
 

طبقه بالا خيلي دنج است. شايد براي همين اسمش را گذاشته اند كلبه دنج.

كنار پنجره نشستيم. آدم ها از پياده رو مي گذشتند .با همه ژست گرفتن از بالا فرقي با يك نيمكت يا درخت نداشتند.

مرد همبرگر و نوشابه را روي ميز كناري  گذاشت.

 

 دختر همبرگر را  گاز مي زد. چشم هاش گرد است مثل مرغ عشق سفيدي  كه آزادش كرديم. توي آسمان پر كشيد و رفت. چشم هاي سياهي داشت . ابرو كه نداشت  اما اگر آدم بود ابروهاش حتما مثل اين دختر بود.

مريم گوشي مي خواست. ارزان باشد. فيلم هم بگيرد. گوشي ات وارونه افتاده بود روي كاناپه.

گفتم :

_ گوشي دست دوم سراغ  داري؟

_ اوهوم

با دست بلندش كردي.

_ اين چطوره؟

خواستي طرز كارش را نشانم دهي. رفتي روي گالري . چند تا فيلم بود. يكي را پخش كردي. دختر با چشم هاي گرد صفحه موبايل را گرفت.

هل شدي اما گفتي:

 از دوستامه ، نقاشي مي خونه

 

آن طرف خيابان ، دم مغازه شيريني فروشي مردم صف بسته اند. بالاي مغازه نوشته:

سوهان عسلي honey ......

 

برات پيام فرستاده بود:

What do you do my honey?

 

مي گن يه ماه تو آسمونه يه فرشته روي زمين،خسته نمي شي عسلم دو شيفت كار ميكني؟

گفتي :

دوستم. نقاشي مي خونه.

گفتي :

-          امسال چه كاره اي؟ يعني مي گم درس ات كي تموم مي شه؟

-          شش ماه ، يه سال ديگه

-          من رفتني ام. چند ماه مي خوام برم خارج

گفتي :

بهترين راه براي زبان ياد گرفتن اس ام اس بازيه

دختر فرستاده بود :

I love you

و تو نوشته بودي:

I love you  two my honey

 

دختر همبرگر را گاز زد. دستمال را  روي لب هاش كشيد. سرخي  لب هاش رفت. گفت:

_ داري فيلم مي گيري از من آره؟

 صداي كوبيدن  چكش روي فلز مي آيد . گفتي:

_اوهوم

عصرها توي ايوان مي نشستيم .  لباس آستين كوتاهي مي پوشيدي. كيك را دستم مي دادي و  خيره مي شدي به من كه چاي را مزه مزه مي كردم .مي گفتم :

-          سردت نيست؟

مي گفتي :

_ اوهوم

و خيره مي شدي به  خرده هاي كيك  كه روي پيراهنم مي ريخت .

 

دختر از خنده ريسه مي رود. چشمك مي زند. با  ابروهاش به جايي آن طرف دوربين اشاره مي كند. چشم هاي گردش را نزديك مي آورد. تمام صفحه گوشي ات را چشم هاي سياه و گرد دختر پر مي كند .

گفتي :

_ مي رم و زود بر مي گردم. تا تو درس ات تموم شه

 

 كتاب را  وارونه  روي ميز مي اندازم. امير خيره مي شود به من. لب هاي درشت و برجسته دارد.  حتي سبيل كلفتش هم نيمه بالايي لب  را كامل نپوشانده. كتاب را بر مي دارد و مثل بچه اي كه بخواهد قبل از پاره كردن قرباني اش را نگاه كند ، كتاب را برگ مي زد.

_ مي دوني چند ساله كتاب نخوندم؟

حرف كه مي زند انگار كسي توي سرم سوت مي كشد.

_ من الكترونيك خوندم. فيبر چاپي مي زنم. طراحي بردهاي صنعتي و...

صداي ناشناسي از توي گلويم بيرون مي آيد:

_ مادرتون گفته بودن

مي خندد. دندانهاي زردش از بين سبيل هاي سياه پيدا مي شود.

گفت :

_ هفده ساله سيگار مي كشم.

 

توي ايوان  كه مي نشستيم روبرومان گلهاي داودي زرد و نارنجي بود.

من چاي را مزه مزه مي كردم. سيگار را بر مي داشتي .كبريت مي كشيدي:

-          از دودش ناراحت كه نمي شي؟

بوي سيگارت برايم از هر عطري خوشبو تر بود.

 

امير نوشابه را يك نفس سر كشيد. بلند خنديد.

_ مشروب هم هر شب

مرد سيني غذا  دستش بود و از روبرويمان  رد شد. گفتم:

-          هيس

-          هيس نداره. برا دختر خواستگار پيدا شده

 

امير نگاهم  كرد. عكس روي كتاب تصوير آدمي  بود. دستش را گذاشته بود روي سرش. دور تا دورش  لكه هاي قرمز ، نارنجي و زرد بود .دهانش باز بود مي خواست فرياد بزند. گفتم:

_ سيگار معضل نيست اما اگه چيز ديگه غير سيگار...

_من حوصله ندارم بعد ازدواج زنم بهم غر بزنه. اينكه حالا همه چي را دارم مي گم

 

خيره مي شوم به صورتش كه لاغر است و استخواني. سبزه است و انگار پوست صورتش را كشيده اند.

امير سيگار بر مي دارد. كبريت مي كشد. قهقهه مي زند.

_ از دودش كه ناراحت نمي شي؟

هيس ته گلوم خفه مي شود.


نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386;ساعت 23:34;  توسط ليلا 
 
 
  از پشت شيشه هاي مه گرفته
 

نرده آهنی قژی کرد و کنار رفت. نگاهی به اطراف انداخت و بی‌حضور عابری پله‌ها را یکی در میان طی کرد. از در قهوه‌ای که گذشت مرد را ندید. نبود مثل همیشه. پشت در کمین می‌کرد. وقتی زن می‌پیچید توی راهرو دست‌هاش را حلقه می‌کرد دور   شانه‌های زن و می‌گفت:

- چطور است حال خوشگل من؟

از میان شیشه‌های مه گرفته دیدش. نشسته روی صندلی‌، كتابی را ورق می زد. صدای گام‌هاش را نشنیده بود؟

ایستاد. نفسی تازه کرد و گفت:

    - سلام

فریم عینک مرد نور خیره‌کننده لامپ را انعکاس می‌داد و چشم‌هاش را ندید.

انعکاس سوت مانند سلام را شنید. صداش فرق داشت با همه روزها و ساعت‌هایی که با هم بودند.

خط ابرو پشت عینک پنهان بود.مرد سرش را بلند کرد:

   - بشین

نشست روی دورترین صندلی. میز بینشان بود و گلدان. صورتش را از بین برگ‌های درشت گل‌های مصنوعی می‌دید. صدای برگه زدن آلبومش بود که سرمای اتاق را بیشتر می‌کرد.

    - عکس‌های زیارت است. بد نیست ببینید.

گفته بود: "ببینید" و نه "ببین"

دستش را دراز کرد آلبوم را بگیرد مرد گذاشت روی میز. برداشت.

صفحه اول او بود با كاپشن چرمی قهوه‌ای. كنارش زنی ایستاده با چادر مشكی‌،‌ از قرص صورت تنها دو چشم پیدا. می‌خواست دقیق نگاهش كند. مرد در مورد زنش حرفی نمی‌زد.

قشنگ‌تر از او بود؟ جز دو چشم بی حالت و ریز چیزی ندید. پشت سرشان گنبد طلایی بود كه زیر نور آفتاب می‌درخشید.

تا به آخر همین بود. دلش نمی‌خواست برگ بزند آلبوم را.

مرد گفت: چیزهایی هست كه...

خیره شد به مرد. دست‌هاش را دید كه روی میز بود و می‌لرزید. مرد نگاهش را دزدید.

-         حرفهایی هست كه باید بگم

 سعی می‌كرد  آرام و شمرده  بگوید. 

- رابطه‌ی من و شما

- درست نیست باید...

كتابی كنار دستش بود. خط عربی درهم، زرکوب روی جلدش. نتوانست بخواند. مرد کتاب را برداشت. صفحه‌ای را باز كرد. گفت:

     - هر چی من گفتم پشت سرم تكرار كن.

خواند با صدای سنگین . صدایی كه اصلا شبیه صدای او نبود وقتی شعر می‌خواند. وقتی... 

 نگاهش مانده بود روی چشمان بی‌حالت زن در قاب سیاه چادر و كنارش مردی چهارشانه و بلند با كاپشن قهوه ای.

هوای اتاق سنگین بود. گره روسری را شل کرد. از روی صندلی بلند شد. چرخید سمت قفسه کتابها.

یادش آمد روزهای اول آشنایی‌شان:

«كلاس ساعت دو بود . بعضي موقع ها كه يك ربع زودتر مي رسيد مي ديد مرد سجاده را پهن كرده و نماز مي خواند. چهار نفري مي نشستند.مرد عينك مي زد. از روي دفتري تند مي خواند و او بي آن كه فرصت سر بلند كردن داشته باشد  مي نوشت .

از نوشتن خسته شدند . مرد گفت:

_ هر كي خاطره بامزه  داره تعريف كنه

همه بزرگتر از او بودند . زهرا شعر مي گفت. زهره  داستان هاي خنده داري مي نوشت كه تا چند دقيقه اشك توي چشم جمع مي شد. مريم تئاتر كار مي كرد نقاش هم بود. او اما تازه شروع كرده بود و چيزهايي مي نوشت كه كسي جدي اش نمي گرفت.

نوبتش  كه شد آرام گفت :

_ چيزي براي گفتن ندارم

توي راه  مريم گوشه لبش را كج  كرد . اخم  كرد و گفت :

_چيزي برا گفتن ندارم

_ آخه احمق نمي دوني نبايد بگي چيزي . چيزي زشته، همون وقت زهرا يواشكي  بهت خنديد

جلسه آخر بود. نشستند توي اتاق . ده دقيقه زود رسيده بودند. مرد  سجاده اش پهن نبود و صدايش هم نمي آمد. زهرا رفت از روي ستون كتاب هاي روي هم تلنبار شده كنار ديوار كتابي برداشت . ورق زد. كاغذي از زير كتاب افتاد وسط اتاق . عكس تمام قد زني بود لخت.

صداي قدم هاي مرد  پيچيد توي راهرو. نشست پشت ميز. عينكش را از روي كتاب  برداشت . چراغ مطالعه تيكي كرد و اتاق روشن شد.

كاغذ را دراز كرد سمت مرد.

_ اگه ميشه نظرتون را راجع به اين شعر برام بگين

مرد  گفت :

_ باشه تا بعد

مي خواست نمايشگاه اش را راه بيندازد و ساختمان را كه چند ماهي بود خريده مرتب كند. براي كلاس پولي نداده بودند .

زهرا گفت :

_ ما فردا صبح مي آيم

صبح نمي توانست بيايد .  امتحان پايان دوره داشت.

 

***                                                ***

 

 نور لامپ كه به شيشه هاي اتاق مي خورد  برق مي زد. صبح تميز كرده بودند.

مرد توي آشپزخانه بود . نشسته  سر ميز و انگور مي خورد .او را  كه ديد آمد توي اتاق  نشست پشت  ميز. عينك نزده بود و چشم هاي قهوه اش پيدا بود. گفت :

_ خونديد ؟

مرد گفت :

_ آره ولي ببين راستش ديگه اينجور نوشتن ...

كتابي كنارش بود. روي جلدش عكس دو تا دست .يكي لاغر و سياه كه رگ هاش زده بود بيرون و دستي سفيد . عكس هاي كوچكي هم از جنگ بود و ويراني. روي  جلد كتاب آب ريخته بود و گوشه پايينش كه عكس مردي بود با عينك آفتابي طبله كرده بود.

 گفت :

_ اين دو تا دست يعني چه؟

مرد گفت:

_ يعني دستاي سفيد و جوون تو و دستاي من

مرد بلند شد. روزنامه را مچاله كرد توي مشتش .

_ بريم شيشه قاب ها را پاك كنيم

زانو زد روي زمين.مقنعه اش بلند بود و سياه. مرد گفت :

_ يه لباس كار دارم برو بپوش. مقنعه را هم بذار توي يقه ات

پيراهن مردانه را تنش كرد. آستين هاش بلند بود و سر شانه ها آمده بود پايين، نزديك بازوها. از اتاق كه بيرون آمد مرد سرش را بالا برد.

_ حالا خوب شد

_ تو مثه اونا نيستي . صبح به زهره گفتم بپوش يه جوري نگاهم كرد كه انگار...

مرد بلند شد و روزنامه مچاله شده را دستش داد.

 

***                                                                  ***

 

توی راهرو که پیچید چشم‌هاش چند لحظه‌ای ندید. تاریکی غلیظ بود. دستی را دور شانه‌اش حس کرد. دیدش. برق مردمک سیاهش را. نور ضعیفی از بالا می‌تابید.

پرسید:

- چرا تاریکه؟

- اتصالی

مرد نشست روی صندلی. کتاب را از توی کیفش درآورد و به طرف مرد دراز کرد.

     - نوشته‌هام زیرش. صفحه‌ی صد شو...

     - بریم پایین یه چیز کوچولو می‌خوام بهت بدم

مرد بالای سرش بود. دست‌ها دور شانه. گرمای تنش را حس کرد. گفت:

    - توی این تاریکی؟

مرد بوسیده بودش . 

    - هوات رو دارم»

 

کاغذ را از میان برگه‌های کتاب برداشت. تمیز و دست نخورده.

گفته بود:

    - همه‌شون را خوانده‌ام

 

صدایی گفت: زوجتک نفسی 

مرد را نگاه كرد. به خروج اصوات نامفهوم از میان لب‌های مرد.

- فی المده المعلومه علی المهر المعلوم

مرد نا‌آرام گفت:

- بگو دیگه

- چی را؟

کاغذ را جلوی چشم‌های مرد گرفت:

- که می‌گی یه کتابی ازش درآرم که باورت نشه

مرد عینکش را برداشت. دست‌هاش را مشت کرده بود و می‌لرزید.

    - بخوون جون من. بعد یه ماه که...

 

«مرد گفت: چشمات را ببند.

زیر چشمی نگاه کرد اما دیوار را دید.

    - حالا باز کن.

سفره را دید. قشنگ چیده بود.

    - زحمت کشیدی.

مرد دورش چرخید. وراندازش کرد. بدنش داغ شد. چشم‌هاش را دوخت به گلهای سفره. مرد نگاهش که تمام شد گفت:

     - همین؟!

نمی‌دانست بنشیند سر سفره یا... مستاصل نگاهش کرد. برگ های شعر از عرق دستش پلاسید. گفت:

- اول اینها را بخونیم یا...

مرد گفت:

    - اینجوری. با این جل و عبای سیاه؟

خواست عقب برود مرد نزدیک آمد. دست انداخت دور روسری و سفت کشید.

    - خوشگل مو شرابی من

خواست دکمه لباسش را باز کند دستش را کنار زد.

    - نه

    - ادا نیا

و هلش داد روی کاناپه چرمی.»

 

مرد بی‌قرار از روی صندلی بلند شد.

بگو پس

«مریم گفت :

_ من دیگه نمی یام.مردتیكه عوضی

زهرا گفت :

_ كاش پول كلاسش رو می گرفت جونمون را راحت می كرده انگار ما كلفتیم

مریم گفت :

_شیشه كه پاك می كردیم می خواست دستش را بذار رو شونم »

مرد  قندان دستش بود. پولكی را برداشت، گذاشت دهنش. مزه‌ی پرتقال گندیده می‌داد.

    - این دیگه چیه؟

مرد گفت :

    - مهریه.

دست انداخت دور گردنش و تند روسری را از سرش برداشت. از سرما به خودش لرزید. 

 


نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386;ساعت 23:33;  توسط ليلا 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
آقای خلیل رشنوی
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386