دوستی دارم که هر وقت مرا می بیند می گوید: چه خبر ؟ نوشته جدید نداری برامون بخونی؟
یه قصه برام تعریف کن.
دوستم چندان علاقه ای به نوشتن ندارد با این حال هر وقت مرا می بیند به قول خودش به یاد
داستان و قصه می افتد. اغلب وقت انچنانی برای نوشتن ندارم . شما هم اگر جای من بودید
و صبح کله سحر پا می شدید و می رفتید دور میدان شهرتان که معروف است به میدان کارگر
می ایستادید و منتظر می ماندید تا کسی پیدا شود و شما را بعنوان یک کارگر صفر ( اصطلاحی
است که در شهر من برای یک کارگر پیش پا افتاده به کار می برند ) به یک کار یک روزه
دعوت کند دیگر رمقی برای نوشتن در وجودتان نمی ماند . با اینهمه من اغلب اوقات در حال
نوشتنم . روی پاکت سیگار و حتی کف دستم.
خانم دکتر شب ها وقتی همسرش می خوابد چت می کند . شاید علاقه ای به همسرش ندارد
نظری درباره قیافه اش ندارم شاید خوشگل است . همسرش کارمند است . خانم دکتر زود
ازدواج کرده . مثلن در 20 سالگی . تازگی دکترا گرفته و استاد دانشگاه است.
پریا 19 ساله است . نظری درباره صورتش ندارم شاید سبزه رو . او می خواهد از تمام
اطرافیانش انتقام بگیرد حتی از خودش . یادم باشد که او از پدرش متنفر است .
من موضوع های زیادی را روی پاکت های سیگار نوشته ام و اغلب اوقات انها را دور
انداخته ام . چون می دانستم هرگز فرصت نوشتن شان را پیدا نخواهم کرد .
دوستم می گوید: نوشته های تو برام جذابه. هر چی که تعریف می کنی هر چی که می نویسی.
گاهی مرا به خوردن چیزی میهمان می کند و از من می خواهد تا قصه ای بخوانم .
_ خوب رو کن . چی تو چنته داری؟
_ چیزی همرام نیست . خیلی وقته چیز جدیدی ننوشتم
_ یه قصه برام تعریف کن . عاشقانه باشه
حدس می زنم درگیر یک ماجرای عشقی است . چون بارها از من خواست تا برایش یک
داستان عاشقانه بخوانم و من هر بار گفته ام: عاشقانه؟.....ندارم
_ عاشقانه .... خیله خوب یه داستان عاشقانه برات تعریف می کنم . اره خودشه عاشقانه است.
لبخند می زند . می گویم: در گذشته داستانها را به صورت نظم می نوشتند . مثلن لیلی و مجنون
یا خود شاهنامه درسته که افسانه است اما در واقع محوریت روایته نه شعر . شاید چون مردم
نظم رو بیشتر از نثر دوست داشتن.
چیزی نمی گوید . بنابر این ادامه می دهم: داستانی که می خوام برات تعریف کنم در واقع یک
نظم است که سینه به سینه از نسلی به نسل بعد منتقل شده.
سرش را تکان می دهد اماده است تا داستان را برایش تعریف کنم.
در آمل طالب نامی بود که از زمان نوجوانی با دختری به نام زهره اشنا شده و عاشق و
شیدای او بود . انها توی یک مکتب خانه درس می خواندند . اینکه کدامیک از انها قدم های اول
عاشقانه را برداشت نمیدانم اما طالب در همان سالها گردنبندی را به نشانه قول و قرار به زهره
می دهد
توی سرم صدای خواننده می پیچد:
جان مار هدا طلا گلی بند
بیاردمه هادم شه یار دلبند
ته ره گمبه زهره ور خار خار دار
جان مار بیه ته یادگار دار
گردنبند یادگار مادر طالب بود . هر دوی انها مادرشان را از دست داده بودند. به هر حال سنت
ایرانی این است که مرد پا پیش می گذارد و به خواستگاری زن می رود . برای همین طالب این
موضوع را با پدر و نامادری اش در میان می گذارد . هر دوی انها با او مخالفت می کنند . نامادری
می خواهد خواهر زاده اش را عروس خود کند و پدر هم دلایل خود را دارد . با اینهمه طالب غیر
از زهره نمی شناسد و نمیخواهد .
شعرش را با خودم زمزمه می کنم:
اگه مره به وه ندین سر انجوم
آمل سر المه شومه گوم و گم
به هر حال به توصیه نامادر ایش می رود کار می کند تا با دست پر به خواستگاری زهره برود
تا اینکه یک روز می شنود قادر نامی به خواستگاری زهره رفته .
با خودم می گویم : یک سه گانه عشقی تمام عیار
کارش را رها می کند و می رود تا حداقل به زهره بگوید که قول و قرارشان یادش نرود. زهره را سوار بر اسبی سفید رنگ می بیند که با دیدن او از برادرانش فاصله گرفته است و به طرف او می اید .
شروع می کند به گله کردن که تو مگر یادت رفته ....ما بهم قول دادیم که تا اخر عمرمانم پیش هم بمونیم
زهره فرصتی برای دفاع از خود ندارد چون برادرانش از راه رسیده اند بنابراین از طالب فاصله می گیرد و به حرکتش ادامه می دهد . یکی از برادران زهره با تبر به شانه طالب می زند و طالب از اسب به زمین می افتد . طالب به خاطر زهره کاری نمی کند و همانطور با پیراهنی خونی به سمت خانه حرکت می کند .
صدای در سرم می پیچد:
ته آ این گدر اینجه ته داوی
تره چی بیئه ته فدا باویم
...
...
چه انده خستو ای بال کی بیته ؟
ته جمه خونیه ته ره چی بیته؟
خلاصه در بین راه دوستانش او را می بینند و پیش حکیم می برند . از طرفی دیگر نا مادری زهره تمام سعی اش را می کند تا زهره به طالب نرسد . از قضا قادر پیرمرد و متمول است و به خانواده ی زهره وعده و وعید داده. به هر ترتیب اگر چه زهره اوایل مقاومت می کند .
توی ذهنم حرف زهره را تکرار می کنم : خار کیجا قشنگه ریکا شنه
با اینهمه نا مادری اثر خودش را روی این داستان می گذارد و زهره را راضی می کند تا به دلیل موقعیت قادر
طالب را فراموش کند . زهره برای خداحافظی می رود سراغ طالب . ان دو همدیگر را لب رودخانه ای می بینند و بعد از یک عشقبازی مفصل زهره گردنبند را به او پس می دهد و تمام ما جرا را برایش می گوید
طالب نمیتواند او را فراموش کند با اینهمه زهره تصمیم خودش را گرفته. زهره غذای که نامادری قبل از حرکت به او داده بود را به طالب می دهد و می رود . طالب غذا را که اخرین یادگار زهره است می خورد
غافل از اینکه غذا سمی است .بعد از مرگ طالب ..زهره که از این جریان و سمی بودن غذا بی خبر بود
عذاب وجدان می گیرد و خودش را توی همان رودخانه می کشد.
_ تموم شد
_ اوهوم . چقدر غمناک
لبخند می زند . استکان چایش را به استکان چای من می زند و می گوید:به سلامتی طالب و زهره
ته دلم از اینکه ما جرا را عوض کردم راضی نیستم . پیش خودم میگویم : شاید بو برده که ماجرا را عوض کردم.
پ.ن: به ترتیب معنی شعر ها این است. حوصله ندارم معنی دقیقش را بنویسم .همینه که هست:
۱. این گردنبند یادگار مادرم است . پیش تو برای یادگاری باشد
۲.اگه من و این دختره را بهم نرسانید از آمل می روم و گم و گور می شوم
۳.تو اینجا چی کار میکنی؟فدات بشیم چه اتفاقی برات افتاده؟
۴.چرا اینقدر خسته ای ؟ چی شده؟چرا پیراهنت خونی است؟
۵. خار کیجا قشنگه ریکا شنه یعنی:دختر خوب برای پسر زیبا است
۶. اصل این ما جرا اینست که این دو اگر چه بهم نمی رسند اما به یکدیگر وفادار می مانند
نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387;ساعت 22:38;
توسط علي سروي