تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  به سلامتی طالب و زهره
 

دوستی دارم که هر وقت مرا می بیند می گوید: چه خبر ؟ نوشته جدید نداری برامون بخونی؟

یه قصه برام تعریف کن.

دوستم چندان علاقه ای به نوشتن ندارد با این حال هر وقت مرا می بیند به قول خودش به یاد

داستان و قصه می افتد. اغلب وقت انچنانی برای نوشتن ندارم . شما هم اگر جای من بودید

و صبح  کله سحر پا می شدید و می رفتید دور میدان شهرتان که معروف است به میدان کارگر

می ایستادید و منتظر می ماندید تا کسی پیدا شود و شما را بعنوان یک کارگر صفر ( اصطلاحی

است که در شهر من برای یک کارگر پیش پا افتاده به کار می برند ) به یک کار یک روزه

دعوت کند دیگر رمقی برای نوشتن در وجودتان نمی ماند . با اینهمه من اغلب اوقات در حال

نوشتنم . روی پاکت سیگار و حتی کف دستم.

خانم دکتر شب ها وقتی همسرش می خوابد چت می کند . شاید علاقه ای به همسرش ندارد

نظری درباره قیافه اش ندارم شاید خوشگل است . همسرش کارمند است . خانم دکتر زود

ازدواج کرده . مثلن در 20 سالگی .  تازگی دکترا گرفته و استاد دانشگاه است.

پریا 19 ساله است . نظری درباره  صورتش ندارم شاید سبزه رو . او می خواهد از تمام

اطرافیانش انتقام بگیرد حتی از خودش . یادم باشد که او از پدرش متنفر است .

من موضوع های زیادی را روی پاکت های سیگار نوشته ام  و اغلب اوقات انها را دور

 انداخته ام . چون می دانستم هرگز فرصت نوشتن شان را پیدا نخواهم کرد .

دوستم می گوید: نوشته های تو برام جذابه. هر چی که تعریف می کنی هر چی که می نویسی.

گاهی مرا به خوردن چیزی میهمان می کند و از من می خواهد تا قصه ای بخوانم .

_ خوب رو کن . چی تو چنته داری؟

_ چیزی همرام نیست . خیلی وقته چیز جدیدی ننوشتم

_ یه قصه برام تعریف کن . عاشقانه باشه

حدس می زنم درگیر یک ماجرای عشقی است . چون بارها از من خواست تا برایش یک

داستان عاشقانه بخوانم و من هر بار گفته ام: عاشقانه؟.....ندارم

_ عاشقانه .... خیله خوب یه داستان عاشقانه برات تعریف می کنم . اره خودشه عاشقانه است.

لبخند می زند . می گویم:  در گذشته داستانها را به صورت نظم می نوشتند . مثلن لیلی و مجنون

یا خود شاهنامه درسته که افسانه است اما در واقع محوریت روایته نه شعر . شاید چون مردم

نظم رو بیشتر از نثر دوست داشتن.

چیزی نمی گوید . بنابر این ادامه می دهم: داستانی که می خوام برات تعریف کنم در واقع یک

نظم است که سینه به سینه از نسلی به نسل بعد منتقل شده.

سرش را تکان می دهد اماده است تا داستان را برایش تعریف کنم.

 در آمل طالب نامی بود که از زمان نوجوانی با دختری به نام زهره اشنا شده و عاشق و

شیدای او بود . انها توی یک مکتب خانه درس می خواندند . اینکه کدامیک از انها قدم های اول

عاشقانه را برداشت نمیدانم  اما طالب در همان سالها گردنبندی را به نشانه قول و قرار به زهره

می دهد

توی سرم صدای خواننده می پیچد:

جان مار هدا طلا گلی بند

بیاردمه هادم شه یار دلبند

ته ره گمبه زهره ور خار خار دار

جان مار بیه ته یادگار دار

گردنبند  یادگار مادر طالب بود . هر دوی  انها مادرشان را از دست داده  بودند. به هر حال سنت

ایرانی این است که مرد پا پیش می گذارد و به خواستگاری زن می رود . برای همین طالب این

موضوع را با پدر و نامادری اش در میان می گذارد . هر دوی انها با او مخالفت می کنند . نامادری

می خواهد خواهر زاده اش را عروس خود کند و پدر هم دلایل خود را دارد . با اینهمه طالب غیر

از زهره نمی شناسد و نمیخواهد .

شعرش را با خودم زمزمه می کنم:

اگه مره به وه ندین سر انجوم

آمل سر المه شومه گوم و گم

به هر حال به توصیه نامادر ایش می رود کار می کند تا با دست پر به خواستگاری زهره برود

تا اینکه یک روز می شنود قادر نامی به خواستگاری زهره رفته .

با خودم می گویم : یک سه گانه عشقی تمام عیار

کارش را رها می کند و می رود تا حداقل به زهره بگوید که قول و قرارشان یادش نرود. زهره را سوار بر اسبی سفید  رنگ می بیند که با دیدن او از برادرانش فاصله گرفته است و به طرف او می اید .

شروع می کند به گله کردن که تو مگر یادت رفته ....ما بهم قول دادیم که تا اخر عمرمانم پیش هم بمونیم

زهره فرصتی برای دفاع از خود ندارد چون برادرانش از راه رسیده اند بنابراین از طالب فاصله می گیرد و به حرکتش ادامه می دهد . یکی از برادران زهره با تبر به شانه طالب می زند و طالب از اسب به زمین می افتد . طالب به خاطر زهره کاری نمی کند و همانطور با پیراهنی خونی به سمت خانه حرکت می کند .

صدای در سرم می پیچد:

ته آ این گدر اینجه ته داوی

تره چی بیئه ته فدا باویم

...

...

چه انده خستو ای بال کی بیته ؟

ته جمه خونیه ته ره چی بیته؟

خلاصه در بین راه دوستانش او را می بینند و پیش حکیم می برند . از طرفی دیگر نا مادری زهره تمام سعی اش را می کند تا زهره به طالب نرسد . از قضا قادر پیرمرد و متمول است و به خانواده ی زهره وعده و وعید داده. به هر ترتیب اگر چه زهره اوایل مقاومت می کند .

توی ذهنم حرف زهره را تکرار می کنم : خار کیجا قشنگه ریکا شنه

با اینهمه نا مادری اثر خودش را روی این داستان می گذارد و زهره را راضی می کند تا به دلیل موقعیت قادر

طالب را فراموش کند . زهره برای خداحافظی می رود سراغ طالب . ان دو همدیگر را لب رودخانه ای می بینند و بعد از یک عشقبازی مفصل زهره گردنبند را به او پس می دهد و تمام ما جرا را برایش می گوید

طالب نمیتواند او را فراموش کند با اینهمه زهره تصمیم خودش را گرفته. زهره غذای که نامادری قبل از حرکت به او داده بود را به طالب می دهد و می رود . طالب غذا را که اخرین یادگار زهره است می خورد

غافل از اینکه غذا سمی است .بعد از مرگ طالب ..زهره که از این جریان و سمی بودن غذا بی خبر بود

عذاب وجدان می گیرد و خودش را توی همان رودخانه می کشد.

_ تموم شد

_ اوهوم . چقدر غمناک

لبخند می زند . استکان چایش را به استکان چای من می زند و می گوید:به سلامتی طالب و زهره

ته دلم از اینکه ما جرا را عوض کردم راضی نیستم . پیش خودم میگویم : شاید بو برده که ماجرا را عوض کردم.  

پ.ن: به ترتیب معنی شعر ها این است. حوصله ندارم معنی دقیقش را بنویسم .همینه که هست:

۱. این گردنبند یادگار مادرم است . پیش تو برای یادگاری باشد

۲.اگه من و این دختره را بهم نرسانید از آمل می روم و گم و گور می شوم

۳.تو اینجا چی کار میکنی؟فدات بشیم چه اتفاقی برات افتاده؟

۴.چرا اینقدر خسته ای ؟ چی شده؟چرا پیراهنت خونی است؟

۵. خار کیجا قشنگه ریکا شنه یعنی:دختر خوب برای پسر زیبا است

۶. اصل این ما جرا اینست که این دو اگر چه بهم نمی رسند اما به یکدیگر وفادار می مانند

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387;ساعت 22:38;  توسط علي سروي 
 
 
  داستان
 

نمي دانم چرا از من خواسته ايد.اتاق كارمان يكي بود.هر روز به هم صبح به خير مي گفتيم. چند دقيقه يكبار سرش را از فاصله بين كيس و مانيتور مي ديدم. سلطاني كه چاي مي آورد شكلات برايم از آن طرف اتاق پرت مي كرد. نشانه گيري اش حرف نداشت. صاف مي افتاد روي ميز .كنار دستم.

برق كه نبود يا نزديك ظهر كه بيكار مي شديم حرف مي زد . از زندگي اش.

چيزهايي مي دانم. بي خبر نيستم .

 

«بچه ها به ميز مقوا چسبانده بودند وكسي با خط خوش نوشته بود صندلي چاييده.زهره مجري بود.گفت:

- براي اين بخش از برنامه يه مصاحبه داريم با دفتر دار خوب و خوش اخلاق مدرسمون خانم ماجاني

ماجاني روي صندلي  نشست. شاخه اي از موهاش از زير مغنعه بيرون زده بود و همان لبخند هميشگي روي لبهاش بود.

زهره گفت:

بهترين خاطره زندگيت چيه؟

ماجاني توي فكر فرو رفت.

حبيبي از آن دور گفت:

- به دنيا اومدن علي ات؟

ماجاني دستش را بالا آورد و گفت:

- نه بابا

باد با موهاش بازي مي كرد. چشم هاي  نيمه بازش را باز كرد و خنديد.

- بهترين خاطره ام مال پونزده سال پيشه.توي راه دهاقون خوابم برده بود و تموم راه، سه ساعت سرم روي شونه يه پسر بود

رضواني دست هاي سفيد وچاقش را روي صورتش زد و گفت:

- خاك به سر

و با كريمي كه كنار دستش نشسته بود پچ پچ كرد.

بچه ها دست زدند . يكي سوت زد. الماسي از سالن بيرون آمد و بلندگو را از زهره گرفت.

-          بچه ها جشن تموم شد بفرمائيد سر كلاس هاتون

ماجاني توي اتاق كه آمد.گفت:

-          موهاش مشكي يك دست بود. بوي عطرش هنوز تو مشاممه

 

خيلي وقت پيش بود.آن موقع ها  تازه ديده بودمش. دختر برادرش توي كلاسم بود. چند بار مادرش را خواستم .نيامد.

گفتم :

- تو كه عمه اش هستي به زن برادرت بگو بياد

ماجاني گفت : برادر؟

تا دختر بودم خونم را تو شيشه مي كرد. من دوست داشتم شلوار و بلوز بپوشم دور حياط به اون بزرگي دنبالم مي دويد و مي گفت:

  - بايد دامن هم بپوشي

 شلوار و دامن و بلوز. توي گرماي تابستان كلافه مي شدم حالا  بيا و ببين زنش چقدر قر و فر داره . سخت گيري هاش برا من بود.

مي گفت : قدمت از همون اول هم نحس بود. مادرم سر زا رفته بود و من مونده بودم و بابام با شش تا پسر . زن بابام بزرگم كرد.

دانشسرا مي رفتم دهاقون. توي راه با يه پسري آشنا شدم.ماه بود .توي دهاقون كار مي كرد.چند بار به جاي ميني بوس  با ماشين اون اومدم .دوستش داشتم اما فرصت نشد . يعني يه روز اومدم خونه ديدم برادرهام جمع اند. برام خواستگار آمده بود. دوست حسين بود. تعميركار ماشين بود. شش تا برادر مشورت كردن و به اين نتيجه رسيدن كه خوبه. فردا شبش بود كه عباس اومد. روي پيراهنش لكه هاي سياه چربي بود و بدنش بوي روغن ماشين مي داد. توي موهاش دانه هاي ريز شوره بود و چند تا چوب و آشغال ريز. گفتم :

- موهاتون

گفت: شغل من همينه ديگه.مي خوابم زير ماشين ها .آشغال هاي كوچه و خيابون توي موهام  هميشه هست

 

 

يك روز صبح پاي چشم هاش گود افتاده بود.كيفش را روي ميز پرت كرد.

و نشست. گفتم:

- چته اول صبحي؟

ماجاني گفت:

- ديشب دلم گرفته بود.علي بغ كرده بود و يه گوشه اي نشسته بود.شام نداشتيم.يعني تا عصر دانشگاه بودم غذا نپخته بودم.عباس گفت :

- بريم يه گشتي بزنيم. شام هم بيرون مي خوريم

روبروي يه مغازه رسيديم. پالتوهاي قشنگي داشت.عباس گفت:

- لباس گرم درست و حسابي نداري.بريم يكي بخر

توي اتاق پرو كه رفتم قفل نداشت. به اندازه شيار باريكي در باز ماند. پالتو را پوشيدم. اومدم بيرون بگم خوبه عباس

ديدم صورتش قرمز شده. چادر را دستم داد و گفت :

- حالا بريم تا بعد

تا به در ماشين برسيم هيچي  نگفت. توي ماشين كه رفتيم داد و هوار راه انداخت كه تو خجالت نمي كشي در باز بود از زير در پيدا بودي

ديشب هم شام هيچي نخورديم.

 

گوشي تلفن همراهش را كه باز كرد صداي قشنگي داد. كليدهاش را كه فشار مي داد دينگ دينگ مي كرد.ماجاني گفت:

- تو بلدي چطور رمز بذارم براي گوشيم؟

خونه كه مي رم علي تموم گوشيم را زير و رو مي كنه.به كي زنگ زدي كي برات زنگ زده كي برات مسيج داده.تا زير و رو نكنه دست بردار نيست

ديشب يكي يه مسيج با حال برام فرستاد پوشه ذخيره شده هام پر بود         مي خواستم داشته باشمش. اين كه براي خودم فرستادم شوهرم اومده سر گوشيم مي گه اين پيام را براي كي فرستادي؟

گفتم : براي يكي

چشمش كور فضولي نكنه.

گفتم: چشات را وا كن.

خيط شد وقتي شماره خودم را ديد.

 

يك روز زود رفت. مدرسه پسرش خواسته بودنش.

ماجاني گفت:

معلم علي گفت باهاش حرف زدم

علي گفته : آقا  جامعه گرگه حالا كه بابام نيست من بايد مواظب مادرم باشم

بهش گفتم :آخه مادرت كه بچه نيست سي وپنج سالشه.

گفته: باشه آقا .پيرزن هم باشه مراقبت مي خواد

ماجاني گفت:

تو اين دو هفته كه باباش نيست ،شده آقا بالاسر من. با كي مي رم .كي بهم زنگ مي زنه. همه رو زير نظر داره.

 

 

ماجاني ديسك كمر داشت.وقتي حامله شد،شش ماه نديدمش.

وقتي آمد مي لنگيد. دستش را به كمر گرفت.  ناله كنان روي صندلي  نشست. گفت :

- من كمر درد داشتم.دكتر گفت خطرناكه بايد سقطش كني .من نمي خواستم عباس مي خواست گفت گناه داره.قتل عمده

انگار يكي ميل داغ فرو كرده تو بدنم.همه جاي بدنم مي سوزه

به سن وسالم نگاه نكن.من از درون پكيدم. دلم به حال اين طفل معصوم مي سوزه.بيچاره بي مادر مي شه مثل خودم اون يكي لااقل بزرگه سرش مي شه

 گفتم:

-          چرند نگو.خب مي شي دوباره

گفت:

-          من از درون پكيدم. به چهل سالگي نمي رسم وقتي اومدي فاتحه ام       مي فهمي چي مي گم

 

كريمي توي اتاق آمد. گفت :

- گفته اند نوع بيمه ام را تعيين كنم.خدمات درماني باشه يا تامين اجتماعي؟ حبيبي گفت:

- خدمات درماني اگه در اثر يه حادثه بلايي سرت اومد  و مردي به بازماندگان از جمله شوهر عزيزت چندين ميليون مي دن

كريمي گفت:

- مي خوام صد سال سياه ندن

حبيبي گفت:

- آره، خودم مي رم براي محمد آقا بعد تو زن مي گيرم

كريمي گفت:

- محمد غلط مي كن بعد من زن بگيره

ماجاني مي خواست پايش را روي پاش بيندازد كه كمرش درد گرفت و به گريه  افتاد. گفت:

-          دوست داشتم حتي يك ساعت هم شده عباس زودتر من بميره نه اينكه بعد من زن نگيره. نه، براي اينكه براي يه ساعت هم شده زندگي كنم.»

 

 

 


نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387;ساعت 22:3;  توسط ليلا 
 
 
  جایزه ادبی ایران
 

 

جایزه ی ادبی ایران

 

بدون شک وجود جایزه های ادبی با همه ی سختی هایشان در برگزاری  و  حرف و حدیث هایی که پیرامونشان دارند پشتوانه ی خوبی برای ادبیات هستند چه این جایزه ی ادبی در سطح جهانی برگزار شود و یا اینکه در کشوری خاص ..!  

اگرچه معتقدم که هرچه برگزارکنندگان این نوع جایزه های ادبی استقلال بیشتری داشته باشند می توان اعتبار بیشتری برای آن جایزه ی ادبی در نظر گرفت و این استقلال و عدم وابستگی می تواند بهترین ملاک برای کسانی باشد که می خواهند آثارشان را در این نوع جایزه ها شرکت دهند .

 

امسال و برای اولین بار ، جایزه ی ادبی ایران به همت انجمن ادبیات اینترنتی ایران که مجموعه ی بزرگی از داستان نویسان و شعرا و منتقدان ادبی و فعالان عرصه ی ادبی ایران در آن عضویت دارند ، فراخوان خود را در پذیرش آثار ادبی در دو حوزه ی داستان و شعر اعلام خواهد کرد . ویژگی اساسی این جایزه ی ادبی را می توان مستقل بودن آن دانست اتفاقی که به دلایلی در کمتر جایزه های ادبی کشور می توان دید ،  البته معدود جایزه هایی را نیز می توان نام برد که با همه ی سختی هایی که در برگزاری آنها وجود داشته است این استقلال را حفظ کرده اند . از دیگر ویژگی های این جایزه ی ادبی حمایت صمیمانه ی مدیران سایت های اینترنتی و ادبی ایرانی و وب لاگ نویسان جوان و با آتیه ی کشور است که به پویایی این جایزه نیز کمک خواهند کرد  .

مهمتر از همه اینکه ، با توجه به اینکه ممکن است  معرفی سه یا چند اثر در هر بخش باعث نادیده شدن حجم زیاد آثار رسیده به دبیرخانه ی جایزه ی ادبی شود قرار است که آثاری که با نظر تیم انتخاب جایزه ی ادبی ایران  شایستگی چاپ در کتاب های جایزه ی ادبی را دارند در مجموعه هایی چاپ و منتشر شوند .

امیدواریم که با استمرار برگزاری جایزه ی ادبی ایران به طور سالیانه ، شاهد پیشرفت و همدلی های بیشتری بین اهالی ادبی ایران باشیم ... اتفاقی که شاید مهمترین نتیجه ی برگزاری این جایزه خواهد بود .

 

با همه ی این اوصاف سایت جایزه ی ادبی ایران از اول خرداد ماه و با شکل و محتوایی متفاوت شروع به کار خواهد کرد . شما می توانید از امروز جایزه ی ادبی ایران را در تقویم هنری خود ثبت کنید و ما برای آثار شما در دبیرخانه جایی را خالی گذاشته ایم ....

برگرفته از وبلاگ  http://saraji.blogfa.com

 


نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387;ساعت 21:41;  توسط ليلا 
 
 
  چقدر دلم براي خودم تنگ شده!!!
 

خيلي وقت بود كه غير از داستان در وبلاگ مطلبي نمي گذاشتم.اما از حالا مي خواهم بنويسم هر چه كه باشد.

امروز صبح عباسي فيلمي از چندين مراسم را آورد.گفت مي خوام يك فيلم پنج دقيقه اي بشه.

فيلم چند ساعت بود كه از مراسم مختلف گرفته بودند.آدمهاي توي فيلم راه مي رفتند.چاي مي خوردند. در مراسم سخنراني هرهر مي خنديدند.سخنران جدي و اخمو حرف مي زد و كاري به هرهر مخاطبينش نداشت.مي خواستم براي برش فيلم بهترين لحظه را انتخاب كنم.گلچيني از بهترين لحظه ها و يك فيلم 5 دقيقه اي كه گوياي 3 ساعت فيلم باشد.

اين روزها عادت كرده ام كه همه ماجراهاي بي ربط را به هم ربط بدهم و درست به همين دليل ذهن بي ربط من مي رود خيلي جاهاي ديگر.چند ماه پيش از سر كار كه برمي گشتم و سوار اتوبوس مي شدم تا بروم سركلاس ديگري كه بعد از ظهر داشتم توي اين مسير طولاني تنها لحظه اي كه يادم مانده از آن خيابانهاي بلند و شلوغ ، درخت هاي كثيف وسط خيابان است. توي پاييز كه هنوز چند تا درخت برگهاي سبز دود زده داشتند به اين فكر مي كردم كه هيچ چيز توي اين خيابان از اين درخت هاي دود زده وسط خيابان بدبخت تر نيست . حالا كه فكر مي كنم به روزهاي يك شنبه ام از اول مهر تا آخر بهمن تنها همين درخت هاي دودزده يادم مي آيد.

بعد از برش فيلم زندگي خودم را برش مي زنم.يعني كارم همين است.وقتي يك ماجرايي تمام مي شود همه چي مي رود تمام خاطره ها و تنها يك لحظه مي ماند. يك لحظه كه بعدها با يادآوري اش كل ماجرا به ذهنم هجوم مي برد.

باز هم بي ربط.

به اين فكر مي كنم كه زندگي انسان حادثه اي است جمعي يا فردي.

برمي گردم به خودم.در لحظات ناب زندگي مثل تولد و مرگ تنها بوده ايم.تنها مي ميريم .پس تنهايم و براي اينكه فراموش كنيم كه اصل زندگي انسان در تنهايي رقم مي خورد خودمان را سرگرم مي كنيم به اينكه با ديگري بودن تنهايي را فراموش مي كنيم.غافل از اينكه تنهايي با ما است در روح و تن ماست و با فرار كردن از تنهايي كم كم خودمان را فراموش مي كنيم.

و حالا كه نگاه مي كنم به خودم مي بينم كه ازبس در ديگران غرق شده ام خودم را فراموش كردم. چقدر دلم براي خودم تنگ شده!!!!!


نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387;ساعت 20:14;  توسط ليلا 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386