متـــرو
1
مه غليظي خيابانهاي خلوت شهر را پر كرده بود و چراغها هنوز خاموش نشده بودند، برف شب قبل تمام پياده رو شهر را سفيدپوش كرده بود. هوا كم كم داشت روشن مي شد.
همينطور داشتم بي هدف در كوچه و پس كوچه هاي شهر قدم مي زدم؛ وسط يك كوچه باريك بودم كه ناگهان مردي را ديدم كه با سراسيمگي خاصي از سر كوچه گذشت و محو شد. بدون آنكه آن اتفاق برايم غيرمعمول بنظر برسد به طرف سر كوچه سلانه سلانه راهم را ادامه دادم تا اينكه دو مرد درشت اندام را ديدم كه بسرعت از سر كوچه گذشتند؛ انگار بدنبال آن مرد بودند.
چند لحظه بعد صداي شليك چند گلوله چرتم را پراند.
2
من كارمند بخش 3 وزارت اطلاعات هستم. بخش 3 يك بخش تحقيق و بررسي در مورد فعالان سياسي ضدرژيم است.
در 30 سالگي ازدواج كردم و حالا يك دختر كوچك دارم، در دوره دانشجويي از فعالان گروه هاي سياسي ضدرژيم بودم اما كارم را چندان جدي نمي گرفتم. وقتي فارغ التحصيل شدم تصميم گرفتم براي كسب درآمد در رشته اي كه تحصيل كرده بودم كاري پيدا كنم، بعد از چند سال به اين طرف و آن طرف رفتن آخر توانستم با كمك واسطه هاي پدرم كه يك سرهنگ بازنشسته بود در وزارت اطلاعات بطور قراردادي مشغول به كار شوم. اگرچه اين كار بر خلاف عقايد و فعاليت هاي پشت پرده من در دوره دانشجويي ام بود اما مشكلات زندگي به من فهماند كه بايد با زمان همراه باشم. من به يك كار خوب نياز داشم چون مسئول يك خانواده به حساب مي آمدم. بعد از چند سال كار در وزارت اطلاعات توانستم در سازمان جا بيافتم بخاطر پشتكار و درست انجام دادن كارهايم پروژه هاي سري خاصي به من محول شد و من با تمام تلاش همچون ماشين، تمام اهداف سازمان را انجام مي دادم تا اينكه به بخش تحقيق در وضعيت فعالان سياسي ضد رژيم آمدم. يعني همان بخش 3 (بالاترين بخش بعد از بخش رؤساي بزرگ سازمان اطلاعات)
3
در همين روزمرگي ها غرق شده بودم تا اينكه يك روز اتومبيلم خراب شد و من مجبور بودم با مترو به محل كارم بروم. همينطور كه وارد مترو شدم يك صندلي خالي نظرم را بخود جلب كرد. خيلي سريع جلوتر از يك مرد كه انگار قصد داشت آن صندلي را تصاحب كند قدم برداشتم و روي صندلي نشستم. همينطور كه داشتم بخاطر فتح شجاعانه ام به خودم مي باليدم سرم را بلند كردم و به آن مرد كه حالا بالاي سرم ايستاده بود زيرچشمي نگاهي انداختم. سرم انداختم پايين و از سر شيطنت نيشخندي زدم اما بعد از چندلحظه چهره آن مرد برايم خيلي برايم آشنا به نظر آمد. سرم را بلند كردم، كمي فكر كردم و بعدش پيش خودم زمزمه كردم محمدرضا؟!
4
محمدرضا از دوستان صميمي دوره دانشجويي و رئيس يك گروهك سياسي مخالف رژيم آن زمان بود. در واقع آن مغز متفكر طرح آشوب تظاهرات و كارهاي جدي تر در گروه بود.
اول او را كه ديدم نتوانستم بشناسمش، موهاي شقيقه اش سفيد شده بود، ته ريش جوگندمي و كت شلوار ژوليده مشكي به تن داشت. درست بالاي سرم ايستاده بود.
چقدر پير شده بود ديگر آن محمدرضاي پرشور و بااشتياق دوره دانشجويي بنظر نمي آمد آنوقتها ما تمام وقت با هم بوديم. پدر و مادرش كه در حادثه رانندگي فوت كردند خانه به دفتر جلسات سري گروه تبديل كرد.
گروه علاوه بر نشستهاي سري گاهي اوقات مهماني هايي هم مي گرفت، در اين مهماني ها افراد سعي مي كردند دانشجوياني كه از قبل روي آنها تحقيق كرده بودند را براي جذب اين ميهماني ها بياورند تا گروه گسترده تر و قدرتمندتر شود. اين طرح محمدرضا بود او معتقد بود افرادي هستند كه با رژيم مخالفند. قلم و فكر و اطلاعات خوبي هم دارند اما بگونه اي تمايل به كار گروهي ندارند و يا گروه هاي قابل اطمينانشان را پيدا نكردند، وظيفه اين اعضاء كشف و جذب اين افراد بود.
فعاليتهاي من همچون ادامه داشت تا اينكه يك روز در يكي از كلاسهاي مربوط به علم سياست با دختري آشنا شدم كه روحيه پرخاشگرايانه و زبان سياسي خوبي داشت و مداوم بحث استاد را به گفتگوهاي سياسي دو طرف تبديل مي كرد، صحبتهايش نظرم را به خودش جلب كرد يك روز در پايان يكي از كلاسها پيشش رفتم و از او خواستم در مورد موضوع بحث كلاس با هم گفتگو كنيم او هم پذيرفت مدتي گذشت و به واسطه همين بحثها ما بيشتر به هم نزديك شديم.
رويا ذهن سياسي همسو با ايده هاي گروه داشت، پدرش شاعر بود، شعرهاي سياسي اش را شنيده بودم، متأسفانه پدرش در يكي از تظاهرات بطور اتفاقي هدف گلوله قرار گرفت و كشته شد.
بعد از آنكه او را بيشتر شناختم به ميهماني آخر هفته دعوتش كردم چون احساس مي كردم او شخصيت زيرك و مستعدي دارد. و مي تواند بعنوان يكي از مغزهاي متفكر گروه باشد. در آن ميهماني من رويا را به محمدرضا معرفي كردم آن شب در اتاق محمدرضا ساعتها بحث سياسي كرديم آخرشب پس از ميهماني محمدرضا گفت: رويا از هر نظر شرايط ورود به گروه را دارد، فقط بايد كمي توجيه شود. و من اين مسئوليت را قبول كردم.
فرداي آن روز با رويا قرار گذاشتم و با هم براي چند هفته كاري برنامه ريزي كرديم تا من او را با اهداف گروه بيشتر آشنا كنم. روزها گذشت و هرچه بيشتر با او بودم بيشتر به او عادت مي كردم، رويا دختر زيبا و خوش زباني بود و نقاشي هاي زيبايي هم مي كشيد، علاقه او به هنر و تشابه افكارش نسبت به من باعث مي شد كه بيشتر به او علاقمند شوم. كم كم اين ارتباطات صميمي تر شد. در واقع من به بهانه هاي مختلف سعي مي كردم او را در كنار خودم داشته باشم. يك روز گفت: كه خيلي دوست دارد كار نقاشي اش را در يكي از دانشگاه هاي خارج از كشور ادامه دهد. مدتي بعد براي اجراي پروژه اي در يكي از دانشگاه هاي جنوب كشور مجبور شدم مدتي از رويا دور شوم، اجراي پروژه چند هفته اي طول كشيد. در آن چند هفته فكرهايم را كردم و تصميم گرفتم وقتي برگشتند. از رويا بخواهم تا با هم ازدواج كنيم و با هم به خارج از كشور برويم.
وقتي برگشتم مستقيم رفتم به خانه محمدرضا، داخل ساختمان شدم محمدرضا روي پله ايستاده بود. با خوشحالي بطرفم دويد من كه خيلي دلم برايش تنگ شده بود او را بغل كردم و چند لحظه اي در آغوشم نگه داشتمش، محمدرضا از نحوه اجراي پروژه خيلي راضي بود تا آن وقت آنقدر خوشحال نديده بودمش. دستم را گرفت و به من گفت: مي خوام سوپرايزت كنم، و مرا دوان دوان كشاند تا بالاي پله ها، در اتاق جلسات، آن طرف صندلي ها نشسته بود با ديدن من از جايش بلند شد. لبخند زد و حالم را پرسيد: چقدر تغيير كرده بود؛ با ديدنش قلبم از تپش ايستاد لبخند صميمانه اي به او زدم و درست قبل از اينكه بخواهم حرفي بزنم متوجه شده ام كه محمدرضا دستم را رها كرده و كنار رويا ايستاده. دستش را گرفت و گفت: ما ازدواج كرديم. لبخند روي لبهايم خشكيد. چهره ام منقبض شد اما خيلي سريع خودم را جمع و جور كردم. به طرف محمدرضا رفتم او را در بغل گرفتم و بوسيدم و به رويا تبريك گفتم.
بعد از آن روز فعاليتهايم را در گروه كم كردم، ديگر نمي توانستم در چشمان محمدرضا نگاه كنم تا اينكه روزي بدون اينكه به كسي خبر بدهم انتقالي ام را به يكي از دانشگاه هاي كشور گرفتم و از آن شهر رفتم.
سالها گذشت اما من هيچوقت نتوانستم از دست دادن رويا را بپذيرم، محمدرضا به من خيانت كرده بود و من از او متنفر بودم؛ اين تنفر حتي وقتي كه ازدواج كردم همراهم بود. اما كم كم داشت فراموش ميشد؛ يعني از وقتي كه پدر شدم و به سر كار رفتم و مشغله ام چندبرابر شد، ديگر وقت فكر كردن به گذشته ها را نداشتم. اما آن روز صبح من گذشته ام را بالاي سرم ديدم.
5
وقتي به اداره رسيدم خيلي به هم ريخته بودم همينطور داشتم با خودم كلنجار مي رفتم كه منشي زنگ زد و گفت كه بايد به جلسه بروم. در جلسه حواسم اصلاً به صحبتهاي رئيس نبود. معمولاً اين جلسات براي توجيح افراد نسبت به طرحهاي جديد تصويب شده برگزار مي شد. پوشه حاوي طرح را زير بغلم گرفتم و به اتاقم برگشتم همينطور كه درگير گفتگوي ذهني با خودم بودم يك لحظه نگاهم به نوشته اي كه با فونت درشت از پشت پوشه طرح معلوم بود افتاد. طرح شناسايي دانشجويان سياسي سال 1221.
يعني همان دوره اي كه من و محمدرضا فعاليتهاي سياسي داشتيم.
بعدازظهر كه به خانه رفتم. بدون آنكه توجه اي به زنم بكنم وارد اتاق كارم شده ام. چراغ را خاموش كردم و به رختخواب رفتم. خيلي فكر كردم اين بهترين موقعيت بود. كه بعد از سالها تنفر خودم را از محمدرضا خالي كنم. ساعت 4 صبح بالاخره توانستم با خودم كنار بيايم كه او را معرفي كنم از جا بلند شدم رفتم پشت ميز كار و چراغ مطالعه را روشن كردم و بارها تا صبح براي چگونه لو دادنش تصميم گرفتم.
صبح زود از خانه زدم بيرون و راهي اداره شدم. در اداره مستقيم رفتم به دفتر رئيس، اول كمي پشت در مكث كردم، مردد بودم اما بعد قاطعانه وارد اتاق شدم. به او گفتم: من طرح جلسه ديروز را بطور كامل مطالعه كردم. و اين طور ادامه دادم؛
راستش مدتي بود كه اين طرح را توي ذهن داشتم همه تحقيقاتش را انجام داده بودم.
خلاصه، ماجرا را برايش تعريف كردم فعاليتهاي محمدرضا، آدرس خانه اش و هرچه فكر مي كردم مي تواند عليه اش استفاده كرد در پرونده قطوري به رئيس اداره تحويل دادم.
رئيس دستم را محكم فشرد و گفت: از اينكه كارمند فعالي مثل تو دارم خيلي خوشحالم كم كم در مورد پست جديد فكر مي كنم.
ازو تشكر كردم و برگشتم به دفترم و تا بعدازظهر با خودم كلنجار رفتم. عصر در خيابانهاي شهر بي هدف قدم مي زدم و به روزهاي دوستي ام با محمدرضا فكر مي كردم. بدون آنكه گذشت زمان را احساس كنم متوجه شدم چند سال از نيمه شب گذشته است. همينطور كه در پالتوام فرو رفته بودم و در برفهاي شب قبل قدم مي زدم به ياد صحبتهاي محمدرضا در مترو افتادم كه مي گفت:
يك سال بعد رويا بخاطر اوضاع آشفته من و فشارهايي كه دولت به گروه هاي سياسي آورده بود خسته شد، از من جدا شد و رفت به خارج از كشور من هم كه ديگر دل و دماغ فعاليتهاي تشكيلات را نداشتم گروه را از دست دادم، در يك درگيري دو نفر از بچه ها كه از من خوشبينتر بودند و ميخواستند تشكيلات را از نو بسازند كشته شد.
در همين فكرها بودم كه ناگهان مردي بسرعت در حال دويدن از سركوچه گذشت. چند لحظه بعد چند نفر ديگر به دنبالش دويدند و بعد صداي شليك چند گلوله در خيابان پيچيد. با شنيدن صداي شليك گلوله ها به خودم آمدم. اما جرأت نداشتم به سر كوچه بروم. دقايقي بعد صداي آژير آمبولانس از دور شنيده شد وقتي به سر كوچه رسيدم در ميان آن شلوغي تنها توانستم جنازه مردي را با كت و شلوار مشكي ژوليده ببينم كه چهره خيلي آشنايي هم داشت.
علی منفرد
نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387;ساعت 18:2;
توسط ليلا