تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  نسل من نسل باران خورده ایست .کسی چتر دارد؟
 

تقدیم به جواد صابر و حمزه کاظمی

دریا فندک نیکو را بلعیده بود وسیله ای که نیکو به شدت به آن نیاز داشت . ردپای دریا همه جا بود . حتی توی خانه ی ویلایی ما به هر حال باید سری به دریا می زدیم . هرچند اگر به قیمت از دست رفتن فندک نیکو تمام می شد . برای فندک گمشده ی نیکو ترانه ای ساختیم و یاد فندک اش را گرامی داشتیم . چون لابد چیز دیگری نداشتیم تا یادش را گرامی داشته باشیم . جواتی سازدهنی زد . روز اول اینگونه گذشت با انبوهی از سیگار و کمی الکل در آخر شب . قصدمان این بود که یک هفته در بابلسر بمانیم به دور از دنیا و آدم های دیگر . هر چند خوب می دانستیم که نه دنیا بی خیالمان می شود . نه آدم های دیگر ، چرا که هر جا می رفتیم آدم ها با آن شکل و شمایل غریب شان جلوی رویمان ظاهر می شدند . قبل از رفتن دفترچه ای با کره خریدم تا بتوانم در خلوت کمی بنویسم . اینکه ما چرا می نویسیم ؟ چرا ایست که تنها بر جمعیت چراهای عالم اضافه خواهد کرد و جوابی برایش نیست غیر از اینکه نوشتن برای نویسنده ها مثل نیکوتین است برای بدن . حمزه گفت : تمام کارهای انسان از روی ترس و یا لذت است .

چراغ ها که خاموش می شود به این حرف فکر می کنم و توی تاریکی در دفترچه ام می نویسم : این ترس لعنتی و این لذت بی پایان پدر آدم ها را در آورده است .

داستانی توی ذهنم می سازم . داستانی درباره سارا و رضا . سارا برایش فرقی نمی کرد چه کسی با او باشد . او تنها یک بادیگارد می خواست تا او را از خانه به دانشگاه برساند و پس از تمام شدن کلاسش دوباره به خانه برگرداند . از طرفی دیگر سارا با فرهاد ارتباط داشت و یکی ، دوباری تنش را به فرهاد هدیه کرده بود خواستگاری پر و پا قرص هم داشت به نام حمید پناه . داستان سارا را همین جا رها کردم و خوابیدم . ظهر بود که بیدار شدم . نیکو داشت با جواتی حرف می زد .

« هر کی می گی رفیق بد ، اولاً اون دفعه هم بهت گفتم . رفیق پیدا نمی شه . یکی بشه ، دو تا نمی شه . صحبت چی شد حرف رفیق زدم ؟ آها ... آره من خودم اینو به کسی تعارف نمی کنم . یعنی اگه یکی بگه اولین بارشه بهش نمی دم . می گن یارو اولین بار اینو داد دست ما ، ما رو بدبخت کرد . دهنشو سرویس . آهشون همیشه پشت سر آدم هس . منو می بینی ، یه هفته مصرف نکنم هیچی نمی زنم همین ترا لامصب . سیگار نکشم رنگ و روم باز می شه می آم بالا . اگه نمی زدم تا حالا نبودم . یعنی تصادف و اون ماجراهایی که برام اتفاق افتاد منو فلج کرد . یعنی من روزی شش بار می زدم تا اصلاً فکر نکنم وگرنه پخ می شدم . آدم باید بره دنبال ورزش . آدم می دونی چه نیروهایی داره ؟ چی کار می تونه بکنه ؟ آدمای مثل اون عارف مگه کی هستن ؟ الان اسمش رو ببرم می فهمه دارم درباره اون حرف می زنم . یعنی اینقدر بالان » .

نیکو حشیش زده بود و و تو فاز چانه بود . تشابه عجیب و غریب من و نیکو این بود که هر دومان دلمان می خواست از آدم ها حرف بزنیم . جواتی چند تا با یامادول زده بود و حالش حسابی بد بود با اینهمه توتون های سیگار را وسط کتاب هایدیگر و درست فصل هفتم آن ( جهان گوهری ) خالی کرد تا سلامی به آقای هایدیگر کرده باشد . حمزه خوابیده بود . بنابراین سه تایی یک سیگاری را بالا رفتیم .

« نمی دونم چند ساعت کشید اما خیلی بود . من بودم جواتی بود . نیکو بود. حشیش بود . یه روز خودمو دار می زنم . اون روز روز خوبیه . اون روز فوق العاده اس  ، اونایی که اینا رو می خونن درباره من چه فکری می کنن ؟ من ، علی سروی کی هستم ؟

یه چیزی لامصب انگار داره شاه رگمو می زنه . لعنتی انگار یکی چاقوشو گذاشته رو شاه رگم . چند تا سلول از تو مغزم کم شده اینطوری شدم ؟ صورتم داره کش می آد  » .

سارا گفت : تو زندگی رو چه جوری می بینی ؟

رضا گفت : به نظرم آدم باید کمی خوش بگذرونه .

رضا سه چهار سالی از سارا کوچکتر است . دیالوگ ها به دلم نمی شیند .

- دنیا چه رنگیه ؟

- دنیا ؟ منظورت زمینه ؟

- دنیا دیگه ، من چه می دونم دنیا چه کوفتی یه ؟

- دنیا سیاه است . چون فضا تاریکه و تنها در روز روشنایی روی زمین می مونه .

حمزه بیدار شده بود و روزش را با پاسخ دادن به سوال ها من شروع کرده بود . یکشنبه بود . هوا آفتابی بود و آدم دلش می خواست برود بیرون و دوش آفتاب بگرد . برای اینکه غروب آفتاب را ببینیم به دریا رفتیم و از غروب آفتاب عکس گرفتیم . موقع برگشتن از دریا با دوستانم خداحافظی کردم می خواستم کمی تنها باشم و توی شهر بگردم .

- خسته نباشید ، با آقای وجدان کار دارم .

- آقایه ؟

- وجدان

- همچین اسمی نداریم .

صدای بوق توی گوشم می پیچد .

- واقعاً آدم بی وجدانی هستید .

دوباره شماره می گیرم .

- ببخشید با آقای آفریدگار کار دارم .

- اسمشون ؟ آدرس رو هم لطف کنید .

- اسم و آدرس ندارم . فقط می دونم آفریدگاره .

- متأسفم .

صدای بوق توی گوشم می پیچد .

- منم براتون متأسفم . تمام شهر می شناسنش . بهش احتیاج دارم . می فهمی ؟ باید باهاش حرف بزنم . قول می دم زیاد وقتشو نگیرم . می دونم سرش شلوغه . بچه که بودم فکر می کردم تو آسموناس . جالبه ، نه ؟ اصلن بی خیال نمی خوام باهاش حرف بزنم . حتی یه کلمه هم نمی گم .

صدای بوق تو گوشم می پیچد .

- فقط بذارین حسش کنم . بذارین فکر کنم اون ور گوشی هست .

صدای بوق توی گوشم می پیچد . دوباره شماره می گیرم .

- ببخشید با آقای آدم کار دارم .

- آقایه ؟

- آدم اسم زنش حواس . کار مهمی باهاش دارم . می خوام بهش بگم نذاره حوا سرش کلاه بذاره .

صدای زنانه ای آن طرف گوشی می گوید : لازم نکرده ، خودم بهش می گم .

- یادتون نره ، خیالم تخت باشه ؟

- خیالت تخت ، حالا پسر خوبی باش و گوشی رو بذار سر جاش .

- باشه همین کار رو می کنم . اگه ما همدیگه رو می دیدیم حتماً دوست های خوبی واسه هم می شدیم . بای .

گوشی رو می گذارم و در کابین رو باز می کنم . مردی که پشت میز نشسته مبلغی را می گوید . مبلغ ناچیزی است . اما تمام پولم همین است . بنابراین تا ویلا پیاده م روم . آخر شب فیلم « سکس و فلسفه » مخملباف را می بینیم . قرار است در پایان فیلم درباره اش حرف بزنیم اما اواخر فیلم فهمیدیم که چشمانمان قادر نیستند خودشان را باز نگه دارند . روز بعد را با یک نخ سیگار شروع می کنم . دوستانم خوابیده اند و من دلم می خواهد بنویسم . به این فکر می کنم که فلسفه عشق چیست ؟ آیا تا به حال عاشق بوده ام ؟

فرهاد گفت : می تونم ببوسمتون ؟

سارا سرش را خم کرد و به فرش زیر پایش خیره شد . کمی بعد دست فرهاد از روی پستانهای دختر سر خورد و میان پاهایش فرود آمد .

ـ خواهش می کنم با اون پایین کاری نداشته باش .

 5 دقیقه بعد وقتی سارا خون قرمزی را میان پاهایش دید . انگار از شر چیزی خلاص شده باشد . لبخند زد . شستش بی اختیار به زیر چانه رفت و چهار انگشتش روی لبش فرود آمد .

باید به دنبال ردپایی از عشق توی ذهنم می گشتم و این موجود کوچک غمگین که زندگی را برایمان سخت و دشوار کرده بود دو دستی تحویل می دادم . این وسط شاید تکلیف عشاق بسیاری که مردم طی قرنها قصه شان را از بر کرده بودند مشخص می شد .

از وقتی سارا فهمید پدر رضا در اداره پست کار می کند و لازم نیست برای فرستادن نامه هایش پولی بپردازد ، نامه های عاشقانه اش را به رضا می داد و فرهاد را مجسم می کرد که توی صندلی راحتی لم داده و در حال خواندن جملات اوست . نامه هایی که هیچ کدام به دست فرهاد نرسید . رضا سارا را دوست داشت . او حتی می توانست حدس بزند که سارا در چه ساعتی با او تماس خواهد گرفت . قبل از آنکه صدای زنگ تلفن را بشنود به سمت آن حرکت می کرد و گوشی را بر می داشت . گاهی توی تاکسی بدنشان به هم می خورد . گرمای تن دختر برای رضا مانند جهنم بود . وقتی به خانه می رسید یکراست به حمام می رفت و آنقدر با دستگاه جهنده اش کار می کرد تا مایعی که زندگی را برای او سخت کرده بود با پرش های ناگهانی از او جدا شود .     قسمت اول.

پ.ن:این داستان چند قسمتی است از کسانی که انرا میخوانند و نظر میدهند واقعن ممنونم.


نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387;ساعت 19:50;  توسط علي سروي 
 
 
  طرح
 

طرح

دوستي از من تقاضاي كمك كرده.اين طرح اوست . بايد اين طرح را ظرف چند هفته آينده تكميل كند.

مي خواهد خط روايي داستان پررنگ تر باشد . از همه دوستاني كه فكري به ذهنشان مي رسد ممنون مي شوم دراين كار به من كمك كنند.

دختري در حال گرفتن عكس از پسري لال است . پسر زيبا است و در نگاه اول مشخص نيست كه نمي تواند حرف بزند.دختر در حال گرفتن عكس از اوست و بايد عكس را براي كار خودش بخواهد. براي مجله يا به عنوان سوژه.

از اين همه دقت و وقتي كه دختر صرف گرفتن عكس  در حالت هاي مختلف از پسر مي كند پسر اين طور گمان مي كند كه دختر از او خوشش آمده.

در پايان وقتي پسر محو تماشاي دختر و دوربين اوست ، دختر يك اسكناس مچاله شده مي گذارد كف دست پسر و مي رود.

پايان داستان مي فهيمم كه پسر لال است صداهايي از خود در مي آورد اما به جايي نمي رسد.

این طرح برای فیلمنامه است.

 


نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387;ساعت 21:50;  توسط ليلا 
 
 
  داستان
 

پنج شنبه ها  دلم بدجوري مي گيرد.از صبح انگار كه لقمه اي را قورت بدهي و پايين نرود چيزي اندازه يك سيب بزرگ راه گلوم را مي گيرد.

از پنجره اتاق ديوارهاي كاهگلي پيدا است.فريبا اگر بود پرده ها را مي كشيد.هميشه از در كه تو مي آمد گل دستش بود. توي گلدان مي گذاشت. پرده ها را مي كشيد و مي گفت:

-           آدم به اين ديوار نگاه كن دق مي كنه.

مي گفت :

- به اين ديوار نگاه نكن. به اين گل نگاه كن.

گلدان را مي گذاشت روي تاقچه.تا ظهر آن قدر حرف مي زد كه نمي فهميدم چطور ظهر شد.

يك سال است كه از فاصله ميان كيس و مانتيور  نگاه مي كنم.نيستش .جايش روي صندلي خالي است. پرده ها كشيده.اتاق تاريك است و گلي نيست كه به جاي ديوار بهش نگاه كنم.

ديروز مراسم سالگردش بود. هيچ كس نيامد. توي مسجد خلوت بود.

 زني كه چادر نازك سرش بود،خرما قسمت مي كرد.دختر بچه موهاي قهوه اي داشت.رنگ موهاش به فريبا رفته .چشم هاش مشكي بود.اشك چشم هاش را براق كرده بود.

دنبال چادرنازك زن مي دويد.زن بي توجه به دختر خرما قسمت مي كرد.دختر چادر زن را گم كرد و دنبال زن ديگري دويد.زن برگشت و دنباله چادرش را از دست بچه بيرون كشيد.بچه جيغ مي زد و دنبال چادر ديگري مي دويد.

فريبا ديسك كمر داشت.وقتي حامله شد، شش ماه نديدمش.

وقتي برگشت ،مي لنگيد. دستش را به كمر گرفت.  ناله كنان روي صندلي  نشست. گفت :

-          دكتر گفت خطرناكه. بايد سقطش كني .من نمي خواستم عباس مي خواست گفت گناه داره.قتل عمده .انگار يكي ميل داغ فرو كرده تو بدنم.همه جاي بدنم مي سوزه

 

صبح ها  صداي كش كش كفش ها از توي راهرو مي آمد.ديگر گل نمي آورد. پرده ها هم كشيده بود و هيچ كدام حوصله ديوار كاهگلي را نداشتيم.

گفت:

- به سن وسالم نگاه نكن.من از درون پكيدم. دلم به حال اين طفل معصوم مي سوزه.بيچاره بي مادر مي شه مثل خودم اون يكي لااقل بزرگه سرش مي شه

 گفتم:

-          چرند نگو.خب مي شي دوباره

گفت:

-          من از درون پكيدم. به چهل سالگي نمي رسم وقتي اومدي فاتحه ام  مي فهمي چي مي گم

پنج شنبه ها قبرستان مي روم. ساعت ها ميان آدم هاي مات و حيران راه مي روم.

مرد هميشه هست.پيشاني بلند دارد و باد موهاي سياهش را به هم مي ريزد.

مرد دستش را روي خاك گذاشت  و زير لب فاتحه خواند. بالاي قبر نشسته. آن جا كه سنگ خاكستري را توي زمين فرو كرده اند.زير تكه سنگ بايد سرش باشد چند متر پايين تر. زير خروارها خاك.

مرد گفت:

-          تا حالا  پوسيده اون زير

لب هاش را گاز  گرفت تا فرياد نزند.

مرد گفت :

-          براي چي هر هفته مي ياي ؟ خواهرش هستي؟

گفتم :

- پنج سال هر روز با هم تو يك اتاق كار مي كرديم.

گفت :

-          من دوستش ام. دوست  قديمي اش

گفت :

-          اولين بار توي اتوبوس ديدمش. يه صندلي دو نفره  گرفته بود.

خودش بعدها بهم گفت بردارش برا اينكه يه مرد كنارش نشينه دوتا بليط براش مي گيره .من اون روز عجله داشتم اتوبوس پر بود. با كلي التماس راننده رام داد. نشستم كنارش . بيرون را نگاه مي كرد.دنبال دردسر نمي گشتم. راه طولاني بود.

نيمه هاي راه خوابش برد سرش يواش يواش اومد روي شونه هاي من.دلم نيومد بيدارش كنم.وقتي رسيديم از فرياد شوفر بيدار شد و با ترس خيره شد به من.

گفتم : طوري نشده رسيديم

چند بار ديگه ديدمش. با هم برمي گشتيم.كنارم مي نشست.حرف مي زد و وسط حرف زدن خوابش مي برد.بعد يك هو غيبتش زد.هيچ نشوني ازش نداشتم .

چند سال بعد توي مجتمع ما يك واحد خريدن. وقتي ديدمش اول نشناختم.

مانتو آبي پوشيده بود.مي لنگيد . دستش را به نرده  گرفت.

يك پاش بالا بود . پاي ديگرش را روي اولين پله گذاشت.خم شد. صورتش تيره شده بود. لبش را گاز گرفت تا فرياد نزد.خشكش زده بود.داد زد:

- آخ خدا كمرم

دانه هاي درشت اشك  روي صورتش مي لغزيد . زير دستش را گرفتم. لبش را گاز گرفت. خون آمد.

گفتم:

- هر چي مي خواي داد بزن

 لنگ لنگان به جلوي دررسيديم .  نفس اش گرفت.گفت :

- نمي تونم ديگه نمي تونم راه بيام.

كف اتاق  خوابيد. گفت:

- بدنم مثه يه تكه سنگ شده. نمي تونم تكون بخورم

ناله كرد. گفت:

- بايد آمپول بزنم .حالا كي برا اين طفل معصوم سوپ بپزه

گفت :

- موبايلم

توي جيب مانتوش بود. گفت:

- نمي تونم درش بيارم.بايد به عباس زنگ بزنم بگم تو راهش يه روماكسين بخره

تا آمپول رو مي زنم تموم عضلاتم شل مي شه. دردش فروكش مي كنه.تا  روز بعد دوباره اين درد لعنتي شروع مي شه

گفت: موبايلم زير پام نمي تونم درش بيارم

جلو آمدم.گفتم :كجاست؟

گفت : تو جيب راستمه. نمي تونم تكون بخورم. نمي تونم درش بيارم شماره عباس اونجاست.بايد يكي بياد كمك

دستم رو بردم زير بدنش.داغ بود مثل يك پاره آتش.بدنش مي لرزيد. شايد از درد بود يا ...دستم خورد به موبايل.روي تنش خم شده بودم. صورت خيس از اشكش را لمس كردم.يعني بوسيدم.گفتم :

- تو چت شده فريبا. فريباي من چه بلايي سر خودت آوري؟

فريبا باز گريه كرد. پيراهنم از اشك صورتش خيس شد.لبش خون مي آمد. اما باز لبش را گاز مي گرفت و هق هق گريه مي كرد مبادا صداي فريادش بلند شود.

لب هاش داغ را بوسيدم. بچه جيغ كشيد.كسي در را باز كرد.

اتاق دور سرم چرخيد.نفهميدم چي شد. بعد كه از بيمارستان مرخص شدم . بعد فهميدم فريبا نيست . نمي دونم يعني چطور شد؟

گفتم :

- در اثر ضربه .حسابي كتكش مي زنه

مرد لب هاش را گاز  گرفت تا گريه نكند.

گفت :

- حتما اون يابو لگدش زده. با اون دردي كه داشت.

چشم هاش سرخ شده بود. يك مشت خاك برداشت.گفت:

- كاش نرفته بودم.

گفت :

-          كي بود ؟ فريبا كي بود؟ مثه يه سايه اومد توي زندگيم. كشتمش.ويرونم كرد.

-           

لب ميز مي نشينم. آفتاب به پنجره تابيده و پرده ها را روشن كرده است.مرد گفت :

-          بنويس .هرچي كه مي داني .كي بود

 

«فريبا روي صندلي  نشست. شاخه اي از موهاش از زير مقنعه بيرون زده بود و همان لبخند هميشگي روي لبهاش بود.

زهره گفت:

- بهترين خاطره زندگيت چيه؟

فريبا توي فكر فرو رفت.

حبيبي گفت:

- به دنيا اومدن علي ات؟

فريبا دستش را بالا آورد و گفت:

- نه بابا

باد با موهاش بازي مي كرد. چشم هاي  نيمه بازش را باز كرد و خنديد.

-          بهترين خاطره ام مال پونزده سال پيشه.توي راه دهاقون خوابم برده بود و تموم راه، سه ساعت سرم روي شونه يه پسر بود

موهاش مشكي بود. بوي عطرش هنوز تو مشاممه

 

فريبا را آن موقع ها  تازه ديده بودم. دختر برادرش توي كلاسم بود. چند بار مادرش را خواستم .نيامد.

گفتم :

- تو كه عمه اش هستي به زن برادرت بگو بياد

فريبا گفت : برادر؟

تا دختر بودم خونم را تو شيشه مي كرد. من دوست داشتم شلوار و بلوز بپوشم دور حياط به اون بزرگي دنبالم مي دويد و مي گفت:

  - بايد دامن هم بپوشي

 شلوار و دامن و بلوز. توي گرماي تابستان كلافه مي شدم حالا  بيا و ببين زنش چقدر قر و فر داره . سخت گيري هاش برا من بود.

مي گفت : قدمت از همون اول هم نحس بود. مادرم سر زا رفته بود و من مونده بودم و بابام با شش تا پسر . زن بابام بزرگم كرد.

دانشسرا مي رفتم دهاقون. توي راه با يه پسري آشنا شدم.ماه بود .توي دهاقون كار مي كرد.چند بار به جاي ميني بوس  با ماشين اون اومدم .دوستش داشتم اما فرصت نشد . يعني يه روز اومدم خونه ديدم برادرهام جمع اند. برام خواستگار آمده بود. دوست حسين بود. تعميركار ماشين بود. شش تا برادر مشورت كردن و به اين نتيجه رسيدن كه خوبه. فردا شبش بود كه عباس اومد. روي پيراهنش لكه هاي سياه چربي بود و بدنش بوي روغن ماشين مي داد. توي موهاش دانه هاي ريز شوره بود و چند تا چوب و آشغال ريز. گفتم :

- موهاتون

گفت: شغل من همينه ديگه.مي خوابم زير ماشين ها .آشغال هاي كوچه و خيابون توي موهام  هميشه هست.

 

يك روز صبح پاي چشم هاش گود افتاده بود.كيفش را روي ميز پرت كرد.

و نشست. گفتم:

- چته اول صبحي؟

فريبا گفت:

- ديشب دلم گرفته بود.علي بغ كرده بود و يه گوشه اي نشسته بود.شام نداشتيم.يعني تا عصر دانشگاه بودم غذا نپخته بودم.عباس گفت :

- بريم يه گشتي بزنيم. شام هم بيرون مي خوريم

روبروي يه مغازه رسيديم. پالتوهاي قشنگي داشت.عباس گفت:

- لباس گرم درست و حسابي نداري.بريم يكي بخر

توي اتاق پرو كه رفتم قفل نداشت. به اندازه شيار باريكي در باز ماند. پالتو را پوشيدم. اومدم بيرون بگم خوبه عباس

ديدم صورتش قرمز شده. چادر را دستم داد و گفت :

- حالا بريم تا بعد

تا به در ماشين برسيم هيچي  نگفت. توي ماشين كه رفتيم داد و هوار راه انداخت كه تو خجالت نمي كشي در باز بود از زير در پيدا بودي

ديشب هم شام هيچي نخورديم.

 

گوشي تلفن همراهش را كه باز كرد صداي قشنگي داد. كليدهاش را كه فشار مي داد دينگ دينگ مي كرد.ماجاني گفت:

- تو بلدي چطور رمز بذارم براي گوشيم؟

خونه كه مي رم علي تموم گوشيم را زير و رو مي كنه.به كي زنگ زدي كي برات زنگ زده كي برات مسيج داده.تا زير و رو نكنه دست بردار نيست

ديشب يكي يه مسيج با حال برام فرستاد پوشه ذخيره شده هام پر بود         مي خواستم داشته باشمش. اين كه براي خودم فرستادم شوهرم اومده سر گوشيم مي گه اين پيام را براي كي فرستادي؟

گفتم : براي يكي

چشمش كور فضولي نكنه.

گفتم: چشات را وا كن.

خيط شد وقتي شماره خودم را ديد.

 

يك روز زود رفت. مدرسه پسرش خواسته بودنش.

ماجاني گفت:

معلم علي گفت باهاش حرف زدم

علي گفته : آقا  جامعه گرگه حالا كه بابام نيست من بايد مواظب مادرم باشم

بهش گفتم :آخه مادرت كه بچه نيست سي وپنج سالشه.

گفته: باشه آقا .پيرزن هم باشه مراقبت مي خواد

ماجاني گفت:

تو اين دو هفته كه باباش نيست ،شده آقا بالاسر من. با كي مي رم .كي بهم زنگ مي زنه. همه رو زير نظر داره.

 

 

كريمي توي اتاق آمد. گفت :

- گفته اند نوع بيمه ام را تعيين كنم.خدمات درماني باشه يا تامين اجتماعي؟ حبيبي گفت:

- خدمات درماني اگه در اثر يه حادثه بلايي سرت اومد  و مردي به بازماندگان از جمله شوهر عزيزت چندين ميليون مي دن

كريمي گفت:

- مي خوام صد سال سياه ندن

حبيبي گفت:

- آره، خودم مي رم براي محمد آقا بعد تو زن مي گيرم

كريمي گفت:

- محمد غلط مي كن بعد من زن بگيره

فريبا مي خواست پايش را روي پاش بيندازد كه كمرش درد گرفت و به گريه  افتاد. گفت:

-          دوست داشتم حتي يك ساعت هم شده عباس زودتر من بميره نه اينكه بعد من زن نگيره. نه، براي اينكه براي يه ساعت هم شده زندگي كنم.»

 

 


نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387;ساعت 13:3;  توسط ليلا 
 
 
  حالا ساعت هاست نشسته روی تخت
 

پاییز اگر باشد نم نم بارانی اگر ببارد همراه با بادی که بخورد به تک درخت حیاط و برگهایش را از جا بکند و با خود ببرد به سمتی آسایشگاه چشم می شود پشت پنجره های نرده خورده و خیره می شود به باران به باد به تک درخت حیاط . شب را آسایشگاه با ناله ها و هق هق های گاه و بی گاه غریبه ای سپری کرد و چشم بر هم نگذاشت چمباتمه زده روی تخت و خیره شده به باران به درخت . کسی گفت : آرزو صدای خرت خرت دمپایی را روی راه پله ها شنید . اشرف آینه را گذاشت روی فرش پلاسیده زیر زمین .

- امشب مهمان دارم می خوام به خودت برسی

چشمکی زد و رفت . آرزو دلش می خواست توی حیاط خانه اش باشد و ژانکر بچرخد توی حیاط دور حوض دور آرزو و بعد دستش را بگذارد روی سرش دراز بکشد کف حیاط و بگوید : داره می چرخه ، داره می چرخه ، داره می چرخه ، مادر چادرش را ببندد دور کمرش.

- بلند شو امیر لباست کثیف می شه

- من امیر نیستم . من ژانکرم . می گم سلام می گن جا تو خیس نکنی ژانکر؟ می گم دِدِدِ بابا دِدِدِ مامان

- چند سالته؟

- پونزده

- حیف تو نیست

مادر گفت : حیف من که تو خونه توأم

پدر نشست روی ایوان . کت اش را انداخت روی شانه هایش و زل زد به صورت مادر انگار که بخواهد صورتش را برای همیشه توی چشمان سیاهش نگه دارد.

- حالا چه بلایی سرم می آد؟

انگار صدای خودش را از جایی دور می شنید حس کرد چانه اش لرزید.

- یه مدت اینجا می مونی تا تکلیفت روشن شه

زن سرش خم بود و در پرونده ی قهوه ای رنگ دنبال چیزی می گشت.

اشرف گفت : خیالتان راحت

مادر گفت : خدا خیرتان بده ... جز شما کسی رو ندارم

آرزو کز کرده بود گوشه ی اتاق . صدای قل قل قلیان آزارش می داد. دودی که از میان لبهای گوشتالود اشرف بیرون می آمد آزارش می داد. دیوارهای گچ و خاک شده خانه که آنهمه چشم بر آن نقاشی شده بود آزارش می داد.

ظهر رفت توی حیاط آسایشگاه صبحی که آورده بودنش سرش خم بود با ابروهای درهم کشیده حالت کسی را داشت که دلش می خواست فریاد بزند اما نمی توانست حالا فرصت این را داشت که نگاهی به حیاط بیاندازد و نوشته های روی دیوار را بخواند.

«هست شب یک شب دم کرده و گرم»

«دوستت دارم ای سیاهی شب چون مثل زندگی من تیره و ترسناکی»

و آنهمه اسم که بر دیوار بود با امضاء های متفاوت و تاریخ ها را دید . یکی از زغال ها که پایین دیوار بود را برداشت خواست کنار اسم ها ، اسم خودش را بنویسد.

کنار فتانه ، آسیه ، مرضیه ، رزیتا دختر مو فرفری.

بدون اینکه چیزی نوشته باشد زغال را رها کرد پایین دیوار.

اشرف گفت : خیالتان راحت.

مادر گفت : خدا خیرتان بده ... جز شما کسی رو ندارم و چادرش را انداخت روی سرش و آرزو را بغل کرد و گونه اش را بوسید و تا آرزو آمد کتابهایش را گوشه ی زیر زمین بچیند مادر رفته بود . آرزو ساعت های متوالی می نشست کنار پنجره ی زیر زمین و خیره می شد به کفترهای خانه ی اشرف. کفترها گاه جمع می شدند کنار پنجره و گاه منقارهاشان را می زدند به شیشه تا حرفی یا صدایی را به گوش آرزو برسانند.

مادر گفت : این آخرین باره

چادرش را انداخت روی سرش و کیف را برداشت . پدر نشسته بود گوشه ی اتاق و پشت سر هم سیگار می کشید . آدرس رو گرفتی؟

مادر چیزی نگفت کاغذ تا شده را از روی طاقچه اتاق برداشت . دست ژانکر که ایستاده بود کنار پنجره را گرفت . آ... آ... آ...

در اتاق را آنقدر محکم بهم کوبید که گلدان روی طاقچه تکان خورد.

اشرف گفت : چشمک بزن

دست آرزو را گرفته بود و می کشیدش توی کوچه ها . مرد جوانی که از رو به رو آمده بود از کنارش بی تفاوت رد شد.

- دِ لا مصب چیزی بگو ... چشمک بزن

آفتاب نورش را پاشیده بود روی کوچه ها . آرزو سرش را خم کرد . خواست چیزی بگوید . اما همانطور ساکت با دستی که بازویش را گرفته بود می گشت .

- شده تا شب می چرخونمت ... چشمک بزن

آن بازوها که انگار می خواست بترکد دو دست لاغرش را چسبانده بود روی زمین . موهای فرفری مرد روی گردن آرزو بود . تمام تنش عرق کرده بود . گرمش بود . حس کرد دارد آتش می گیرد . سینه های کوچکش مدام بالا و پایین می رفت .  بسه ، بدم می آد.

مرد لبخند زد و میان پاهایش را بوسید . اشرف گفت : چشمک بزن .آفتاب نورش را پاشیده بود روی صورت آرزو ، به مرد مو فرفری که پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و روی بازوهایش خال کوبی شده بود چشمک زد . مرد خندید و با اشرف دست داد. مثل آدم هایی که می آمدند کنار در و به پدر دست می دادند و چیزی را از میان دست هایش می گرفتند . آنوقت آرزو که گوشه ی کت پدر را گرفته بود خودش را کنار می کشید تا مردها بروند توی خانه و بعد پشت سرشان می رفت تا سرنگ های کف حیاط را بشمارد و یا فندکی جا مانده را خاموش و روشن کند. باران نم نم و یک ریز می بارد روی شیشه و خطی می کشد گاه مورب گاه صاف.باد زوزه می کشد و برگهای درخت را توی حیاط می چرخاند . ژانکر دور خودش  می چرخید و به مردها و زنهایی که توی کوچه ایستاده بودند سلام می کرد . پدر توی ماشین نشسته بود و دو دست بسته اش را گرفته بود روی صورتش. مادر لب حوضه نشسته بود و می زد روی سرش . آرزو کیف مدرسه اش را انداخت جلوی پای زنهایی که کنار مادر ایستاده بودند. حالا ساعت هاست نشسته روی تخت و خیره مانده به باران به درخت


نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387;ساعت 16:6;  توسط علي سروي 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي

◊◊◊◊◊
  پيوندها
كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386