پنج شنبه ها دلم بدجوري مي گيرد.از صبح انگار كه لقمه اي را قورت بدهي و پايين نرود چيزي اندازه يك سيب بزرگ راه گلوم را مي گيرد.
از پنجره اتاق ديوارهاي كاهگلي پيدا است.فريبا اگر بود پرده ها را مي كشيد.هميشه از در كه تو مي آمد گل دستش بود. توي گلدان مي گذاشت. پرده ها را مي كشيد و مي گفت:
- آدم به اين ديوار نگاه كن دق مي كنه.
مي گفت :
- به اين ديوار نگاه نكن. به اين گل نگاه كن.
گلدان را مي گذاشت روي تاقچه.تا ظهر آن قدر حرف مي زد كه نمي فهميدم چطور ظهر شد.
يك سال است كه از فاصله ميان كيس و مانتيور نگاه مي كنم.نيستش .جايش روي صندلي خالي است. پرده ها كشيده.اتاق تاريك است و گلي نيست كه به جاي ديوار بهش نگاه كنم.
ديروز مراسم سالگردش بود. هيچ كس نيامد. توي مسجد خلوت بود.
زني كه چادر نازك سرش بود،خرما قسمت مي كرد.دختر بچه موهاي قهوه اي داشت.رنگ موهاش به فريبا رفته .چشم هاش مشكي بود.اشك چشم هاش را براق كرده بود.
دنبال چادرنازك زن مي دويد.زن بي توجه به دختر خرما قسمت مي كرد.دختر چادر زن را گم كرد و دنبال زن ديگري دويد.زن برگشت و دنباله چادرش را از دست بچه بيرون كشيد.بچه جيغ مي زد و دنبال چادر ديگري مي دويد.
فريبا ديسك كمر داشت.وقتي حامله شد، شش ماه نديدمش.
وقتي برگشت ،مي لنگيد. دستش را به كمر گرفت. ناله كنان روي صندلي نشست. گفت :
- دكتر گفت خطرناكه. بايد سقطش كني .من نمي خواستم عباس مي خواست گفت گناه داره.قتل عمده .انگار يكي ميل داغ فرو كرده تو بدنم.همه جاي بدنم مي سوزه
صبح ها صداي كش كش كفش ها از توي راهرو مي آمد.ديگر گل نمي آورد. پرده ها هم كشيده بود و هيچ كدام حوصله ديوار كاهگلي را نداشتيم.
گفت:
- به سن وسالم نگاه نكن.من از درون پكيدم. دلم به حال اين طفل معصوم مي سوزه.بيچاره بي مادر مي شه مثل خودم اون يكي لااقل بزرگه سرش مي شه
گفتم:
- چرند نگو.خب مي شي دوباره
گفت:
- من از درون پكيدم. به چهل سالگي نمي رسم وقتي اومدي فاتحه ام مي فهمي چي مي گم
پنج شنبه ها قبرستان مي روم. ساعت ها ميان آدم هاي مات و حيران راه مي روم.
مرد هميشه هست.پيشاني بلند دارد و باد موهاي سياهش را به هم مي ريزد.
مرد دستش را روي خاك گذاشت و زير لب فاتحه خواند. بالاي قبر نشسته. آن جا كه سنگ خاكستري را توي زمين فرو كرده اند.زير تكه سنگ بايد سرش باشد چند متر پايين تر. زير خروارها خاك.
مرد گفت:
- تا حالا پوسيده اون زير
لب هاش را گاز گرفت تا فرياد نزند.
مرد گفت :
- براي چي هر هفته مي ياي ؟ خواهرش هستي؟
گفتم :
- پنج سال هر روز با هم تو يك اتاق كار مي كرديم.
گفت :
- من دوستش ام. دوست قديمي اش
گفت :
- اولين بار توي اتوبوس ديدمش. يه صندلي دو نفره گرفته بود.
خودش بعدها بهم گفت بردارش برا اينكه يه مرد كنارش نشينه دوتا بليط براش مي گيره .من اون روز عجله داشتم اتوبوس پر بود. با كلي التماس راننده رام داد. نشستم كنارش . بيرون را نگاه مي كرد.دنبال دردسر نمي گشتم. راه طولاني بود.
نيمه هاي راه خوابش برد سرش يواش يواش اومد روي شونه هاي من.دلم نيومد بيدارش كنم.وقتي رسيديم از فرياد شوفر بيدار شد و با ترس خيره شد به من.
گفتم : طوري نشده رسيديم
چند بار ديگه ديدمش. با هم برمي گشتيم.كنارم مي نشست.حرف مي زد و وسط حرف زدن خوابش مي برد.بعد يك هو غيبتش زد.هيچ نشوني ازش نداشتم .
چند سال بعد توي مجتمع ما يك واحد خريدن. وقتي ديدمش اول نشناختم.
مانتو آبي پوشيده بود.مي لنگيد . دستش را به نرده گرفت.
يك پاش بالا بود . پاي ديگرش را روي اولين پله گذاشت.خم شد. صورتش تيره شده بود. لبش را گاز گرفت تا فرياد نزد.خشكش زده بود.داد زد:
- آخ خدا كمرم
دانه هاي درشت اشك روي صورتش مي لغزيد . زير دستش را گرفتم. لبش را گاز گرفت. خون آمد.
گفتم:
- هر چي مي خواي داد بزن
لنگ لنگان به جلوي دررسيديم . نفس اش گرفت.گفت :
- نمي تونم ديگه نمي تونم راه بيام.
كف اتاق خوابيد. گفت:
- بدنم مثه يه تكه سنگ شده. نمي تونم تكون بخورم
ناله كرد. گفت:
- بايد آمپول بزنم .حالا كي برا اين طفل معصوم سوپ بپزه
گفت :
- موبايلم
توي جيب مانتوش بود. گفت:
- نمي تونم درش بيارم.بايد به عباس زنگ بزنم بگم تو راهش يه روماكسين بخره
تا آمپول رو مي زنم تموم عضلاتم شل مي شه. دردش فروكش مي كنه.تا روز بعد دوباره اين درد لعنتي شروع مي شه
گفت: موبايلم زير پام نمي تونم درش بيارم
جلو آمدم.گفتم :كجاست؟
گفت : تو جيب راستمه. نمي تونم تكون بخورم. نمي تونم درش بيارم شماره عباس اونجاست.بايد يكي بياد كمك
دستم رو بردم زير بدنش.داغ بود مثل يك پاره آتش.بدنش مي لرزيد. شايد از درد بود يا ...دستم خورد به موبايل.روي تنش خم شده بودم. صورت خيس از اشكش را لمس كردم.يعني بوسيدم.گفتم :
- تو چت شده فريبا. فريباي من چه بلايي سر خودت آوري؟
فريبا باز گريه كرد. پيراهنم از اشك صورتش خيس شد.لبش خون مي آمد. اما باز لبش را گاز مي گرفت و هق هق گريه مي كرد مبادا صداي فريادش بلند شود.
لب هاش داغ را بوسيدم. بچه جيغ كشيد.كسي در را باز كرد.
اتاق دور سرم چرخيد.نفهميدم چي شد. بعد كه از بيمارستان مرخص شدم . بعد فهميدم فريبا نيست . نمي دونم يعني چطور شد؟
گفتم :
- در اثر ضربه .حسابي كتكش مي زنه
مرد لب هاش را گاز گرفت تا گريه نكند.
گفت :
- حتما اون يابو لگدش زده. با اون دردي كه داشت.
چشم هاش سرخ شده بود. يك مشت خاك برداشت.گفت:
- كاش نرفته بودم.
گفت :
- كي بود ؟ فريبا كي بود؟ مثه يه سايه اومد توي زندگيم. كشتمش.ويرونم كرد.
-
لب ميز مي نشينم. آفتاب به پنجره تابيده و پرده ها را روشن كرده است.مرد گفت :
- بنويس .هرچي كه مي داني .كي بود
«فريبا روي صندلي نشست. شاخه اي از موهاش از زير مقنعه بيرون زده بود و همان لبخند هميشگي روي لبهاش بود.
زهره گفت:
- بهترين خاطره زندگيت چيه؟
فريبا توي فكر فرو رفت.
حبيبي گفت:
- به دنيا اومدن علي ات؟
فريبا دستش را بالا آورد و گفت:
- نه بابا
باد با موهاش بازي مي كرد. چشم هاي نيمه بازش را باز كرد و خنديد.
- بهترين خاطره ام مال پونزده سال پيشه.توي راه دهاقون خوابم برده بود و تموم راه، سه ساعت سرم روي شونه يه پسر بود
موهاش مشكي بود. بوي عطرش هنوز تو مشاممه
فريبا را آن موقع ها تازه ديده بودم. دختر برادرش توي كلاسم بود. چند بار مادرش را خواستم .نيامد.
گفتم :
- تو كه عمه اش هستي به زن برادرت بگو بياد
فريبا گفت : برادر؟
تا دختر بودم خونم را تو شيشه مي كرد. من دوست داشتم شلوار و بلوز بپوشم دور حياط به اون بزرگي دنبالم مي دويد و مي گفت:
- بايد دامن هم بپوشي
شلوار و دامن و بلوز. توي گرماي تابستان كلافه مي شدم حالا بيا و ببين زنش چقدر قر و فر داره . سخت گيري هاش برا من بود.
مي گفت : قدمت از همون اول هم نحس بود. مادرم سر زا رفته بود و من مونده بودم و بابام با شش تا پسر . زن بابام بزرگم كرد.
دانشسرا مي رفتم دهاقون. توي راه با يه پسري آشنا شدم.ماه بود .توي دهاقون كار مي كرد.چند بار به جاي ميني بوس با ماشين اون اومدم .دوستش داشتم اما فرصت نشد . يعني يه روز اومدم خونه ديدم برادرهام جمع اند. برام خواستگار آمده بود. دوست حسين بود. تعميركار ماشين بود. شش تا برادر مشورت كردن و به اين نتيجه رسيدن كه خوبه. فردا شبش بود كه عباس اومد. روي پيراهنش لكه هاي سياه چربي بود و بدنش بوي روغن ماشين مي داد. توي موهاش دانه هاي ريز شوره بود و چند تا چوب و آشغال ريز. گفتم :
- موهاتون
گفت: شغل من همينه ديگه.مي خوابم زير ماشين ها .آشغال هاي كوچه و خيابون توي موهام هميشه هست.
يك روز صبح پاي چشم هاش گود افتاده بود.كيفش را روي ميز پرت كرد.
و نشست. گفتم:
- چته اول صبحي؟
فريبا گفت:
- ديشب دلم گرفته بود.علي بغ كرده بود و يه گوشه اي نشسته بود.شام نداشتيم.يعني تا عصر دانشگاه بودم غذا نپخته بودم.عباس گفت :
- بريم يه گشتي بزنيم. شام هم بيرون مي خوريم
روبروي يه مغازه رسيديم. پالتوهاي قشنگي داشت.عباس گفت:
- لباس گرم درست و حسابي نداري.بريم يكي بخر
توي اتاق پرو كه رفتم قفل نداشت. به اندازه شيار باريكي در باز ماند. پالتو را پوشيدم. اومدم بيرون بگم خوبه عباس
ديدم صورتش قرمز شده. چادر را دستم داد و گفت :
- حالا بريم تا بعد
تا به در ماشين برسيم هيچي نگفت. توي ماشين كه رفتيم داد و هوار راه انداخت كه تو خجالت نمي كشي در باز بود از زير در پيدا بودي
ديشب هم شام هيچي نخورديم.
گوشي تلفن همراهش را كه باز كرد صداي قشنگي داد. كليدهاش را كه فشار مي داد دينگ دينگ مي كرد.ماجاني گفت:
- تو بلدي چطور رمز بذارم براي گوشيم؟
خونه كه مي رم علي تموم گوشيم را زير و رو مي كنه.به كي زنگ زدي كي برات زنگ زده كي برات مسيج داده.تا زير و رو نكنه دست بردار نيست
ديشب يكي يه مسيج با حال برام فرستاد پوشه ذخيره شده هام پر بود مي خواستم داشته باشمش. اين كه براي خودم فرستادم شوهرم اومده سر گوشيم مي گه اين پيام را براي كي فرستادي؟
گفتم : براي يكي
چشمش كور فضولي نكنه.
گفتم: چشات را وا كن.
خيط شد وقتي شماره خودم را ديد.
يك روز زود رفت. مدرسه پسرش خواسته بودنش.
ماجاني گفت:
معلم علي گفت باهاش حرف زدم
علي گفته : آقا جامعه گرگه حالا كه بابام نيست من بايد مواظب مادرم باشم
بهش گفتم :آخه مادرت كه بچه نيست سي وپنج سالشه.
گفته: باشه آقا .پيرزن هم باشه مراقبت مي خواد
ماجاني گفت:
تو اين دو هفته كه باباش نيست ،شده آقا بالاسر من. با كي مي رم .كي بهم زنگ مي زنه. همه رو زير نظر داره.
كريمي توي اتاق آمد. گفت :
- گفته اند نوع بيمه ام را تعيين كنم.خدمات درماني باشه يا تامين اجتماعي؟ حبيبي گفت:
- خدمات درماني اگه در اثر يه حادثه بلايي سرت اومد و مردي به بازماندگان از جمله شوهر عزيزت چندين ميليون مي دن
كريمي گفت:
- مي خوام صد سال سياه ندن
حبيبي گفت:
- آره، خودم مي رم براي محمد آقا بعد تو زن مي گيرم
كريمي گفت:
- محمد غلط مي كن بعد من زن بگيره
فريبا مي خواست پايش را روي پاش بيندازد كه كمرش درد گرفت و به گريه افتاد. گفت:
- دوست داشتم حتي يك ساعت هم شده عباس زودتر من بميره نه اينكه بعد من زن نگيره. نه، براي اينكه براي يه ساعت هم شده زندگي كنم.»
نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387;ساعت 13:3;
توسط ليلا