تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  نسل من نسل بارن خورده ایست . کسی چتر دارد ؟(قسمت دوم و پایانی)
 

حميد پناه دو بار به خواستگاري سارا رفت و جوابي جز نه نشنيد .با اينهمه گاهی در پرسه هاي شبانه اش به كوچه انها مي رسيد . سرش را روي در خانه مي گذاشت . چشمانش را مي بست . لبهايش را گاز مي گرفت .و بدون ترس از باز شدن در و يا ديده شدن توسط كسي در خانه را مي بوسيد. حمید پناه بعد ها فهميد كه مهم نبود سارا باشد يا كس ديگري او تنها مي خواست كسي را دوست داشته باشد . كسي كه چهر ه اش شبيه چهره ي سارا و يا چهره ي دوست داشتني دوران كودكي اش باشد .

سرم را كه از روي كاغذ ها بالا اوردم اتش كوچكي را ديدم كه گوشه ي اتاق روشن شده بود . خودم را مي ديدم كه كنار آتش لخت و عور نشسته ام . تصويري كه در كودكي گاه و بيگاه به ذهنم حمله مي كرد . حالا مقابل چشمانم بود .كسي با شلاق به پشتم مي زد . سرم خم بود . گاهي سرم را بلند مي كردم و به آتش خيره

مي شدم. دردي را حس نمي كردم با اينهمه مطمئن بودم كه شلاق با قدرتي بيش از گذشته بر بدنم مي خورد .

سيگاري جلوي چشمانم روي هوا (بدون حضور كسي كه آنرا لاي انگشتانش بگيرد )دود مي شد . صداي كه انگار براي صاحب سيگار بود و با اينهمه از جايي دور شنيده مي شد گفت:اينها را تو نوشتي؟

چيزي نشانم نداد اما انگار منظورش را فهميده باشم دهانم را باز كردم تا بگويم :بله آقا اينها را من نوشتم .

اما هر چه سعي كردم صداي از گلويم خارج نشد . سيگاري كه حالا به فيلتر رسيده بود به سمت آتش پرت شد

دستي كه نمي ديدمش به صورتم سيلي زد و گردنم از سمتي به سمت ديگر چرخيد . حس كردم دستي شانه ام را تكانم مي دهد گفتم :بله آقا .

سرم را كه بلند كردم حمزه را ديدم كه بالاي سرم ايستاده است و لبخند مي زند . غروب توي پياده رو هاي شهر چهره هاي كه مي ديدم را با شخصيت هايم مقايسه مي كردم . برخي از آنها حميد پناه بودند برخي رضا و البته خيلي ها يك فرهاد و ساراي درست و حسابي . آنچه در آن لحظات به ذهنم رسيد و بدجوري مجابم كرد تا روي كاغذ بياورمش كشف اين نكته بود : ذهن مردم كشور من پر شده است از لكاته براي همين است كه حتي بچه هاي خردسال قد و نيم قدش فحش هاي كاف دار را از براند.

تمام شهر شب را در تاريكي بسر برد . ما در ويلاي تاريكمان كنار يكديگر نشسته بوديم . جواتي برايمان ساز دهني زد و قسمت هاي از شعر 1364سطري اش را خواند .

(زني كه چشم به بالا ؛ساق به پايين ؛عاشق شوي؛مريم نميشود )

او خيلي از سطر هاي شعرش را با خونش نوشته بود . حمزه برايمان قصه ي خير و شر هفت پيكر نظامي را تعريف كرد و در نهايت اين نيكو بود كه انگار بخواهد از تاريكي براي اعتراف استفاده كند گفت:

يه قسمت از آلتم سوخته ؛بچه كه بودم شلوار هم سن و سالام رو در مياوردم تا ببينم آلتاي اونام سوخته است يانه.

خوشبختانه ما راديوي كوچكي داشتيم كه احتياجي به برق نداشت بنابراين شب را با راديو وين سپري كرديم .

مجري راديو وين گفت :"به عيسي مسيح ايمان بياوريد . عيسي مسيح است كه مي تواند نجات دهنده شما باشد . وقتي او ظهور كند همه چيز در يد قدرتش خواهد بود . آنروز ايوب پيغمبر سوار بر الاغي خواهد آمد" .

جبرييل را مجسم كنيد كه يكطرف آسمان ايستاده است و مي گويد:

آن روز وعده داده شده رسيده است .

همان لحظه شيطان طرف ديگر آسمان پيراهن خونين عثمان را به دست گرفته است . پيراهني كه در طول تاريخ نقش بسزايي را ايفا كرده بود و حالا آمده بود تا دوباره خودي نشان دهد .

شايد آنروز راديو ها و تلويزيونها اعلام كنند :

"به آخر زمان خوش آمديد ؛ما در آخر زمان قرار داريم "

آنروز شايد بشر بتواند آه هاي زيادي را كه در طول تاريخ در سينه اش حبس كرده بود بيرون بدهد .آيا همه ي اينها ريسماني نيست كه بشر ميخواهد خودش را به آن بچسباند ؟

تمام روز بعد را مست بوديم . خانه پر از خاكستر سيگار شده بود . نيكو در ارتفاع دو هزار پايي به سر مي برد . سارا و فر هاد توي اتاق كناري در حال عشقبازي بودند . چندين بار خودم در را براي وارد شدن رضا

باز كردم . حميد پناه هر از گاهي پشت شيشه هاي خانه ديده مي شد . چندين بار خواستم دفتر چه ام را به بيرون خانه  پرت كنم اما هر بار با مقاومتش رو به رو شدم . خانه پر از آدم شده بود . شخصيت هايم هر كاري دلشان ميخواست مي كردند يكبار همه ي آنها را از خانه بيرون كردم اما دوباره سرو كله شان با چهره هاي كه بسيار به من شبيه بود پيدا شد . انگار هر كدام از آنها تكه هاي از من بودند . از انجائيكه آنها را نمي شد بيرون كرد ما آنجا را ترك كرديم .باران مي باريد و ما زير نم نم باران توي خيابانهاي خلوت شهر راه مي رفتيم . بوي تعفن شهر را برداشته بود . انگار كل شهر تبديل به يك زباله داني تمام عيار شده بود . هر چقدر بر ريزش قطرات باران افزوده مي شد آن بوي تعفن هم بيشترو بيشترمی شد. حمزه شروع كرد به سوت زدن .كم كم ما نيز به اين نتيجه رسيديم كه بايد سوت بزنيم . مردم روي بالكن ها و تراس هاي خانه هايشان ايستاده بودند و ما را با انگشت به يكديگر نشان مي دادند . انگار صداي سوت مان را كل شهر مي شنيد . سرم را كه برگرداندم عده ي زيادي را ديدم كه پشت سرمان در حال سوت زدن بودند . ما زير باران خيس شده بوديم و چتري نبود كه بالاي سرمان بگيريم . مسير مان به قبرستان شهر مي رسيد . دفتر چه ام هنوز چند سطر براي نوشتن داشت . اين سطر هاي پاياني را مي گذارم اگر دفتر چه ام به دستتان رسيد . هر چه دلتان خواست بنويسيد......................................................................................................

.......................................................................................................................................

........................................................................................................................................

 


نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387;ساعت 23:12;  توسط علي سروي 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386