تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  نویسنده جوان سید علی منفرد درگذشت
 
ـ سلام.علی منفرد رو میشناسین؟

ـ بله چطور مگه؟

ـ مثل اینکه قبلن با هم یه وبلاگ هم داشتید. ایشون فوت کردن.

ـ شما؟

ـ من جهانیان هستم.

ـ اقا من حال و حوصله ندارم . شو خی داری با ما؟باشه بعدن با هم حرف میزنم . خداحافظ.

گوشی را قطع می کنم . خود علی منفرد بود ؟ نه تن صدایش شبیه او نبود . علی جور دیگری حرف می زند.محمد محسنی زنگ می زند . گریه می کند .

ـ چی شده؟

باور نمی کنی . حتمن شوخی است . باید به خود علی زنگ بزنی . به خودش زنگ بزن و بگو بی خیال رفیق . این دیگر چه جور شو خی ایست ؟

ـ سلا م علی جان

ـ بفرمایید من جهانیان هستم.

- هیچی اقا.

شوخی است . امکان ندارد . علی منفرد نمرده . علی منفرد زنده است . می روم بابلسر و می بینمش . علی جان بگو که شوخی است . میخواهم وقتی به بابلسر رسیدم اولین نفری که میبینم تو باشی. بگو که اینها دروغ میگن . بگو که زنده ای . بگو که هستی . مثل همیشه با همان لبخندی که تو چهری غمگین ات هست . با همان کلمات خاص خودت . با همان نگاه خاص خودت . بگو اینها دارن با من شوخی میکنن . مگر چند سالت است علی ؟ بیست و یک سال که سن و سالی به حساب نمی اید . مگر نگفته ای که یک هفته تو بیا بابلسر یک هفته من می ایم قائمشهر . خوب پس چی شد ؟من میخواهم بیایم ببینمت . می خواهم صدایت را بشنوم . بگو که اینها دروغ می گویند . تو زنده ای . به بابلسر که برسم اولین نفری که می بینم تو خواهی بود . این هم مثل تمام شوخی های است که تو داری . سر صحنه فیلمبرداری یادت هست . همه را عاصی کرده بودیم . سربه سر همه گذاشته بودیم . رفیق مبادی اداب من زنده است . گفتی :من قلم خوبی ندارم.گفتم:نه اینطوری نیس با توجه به سن و سالت هم خوب می نویسی و هم خوب نقد می کنی. بیا با هم تمام بابلسر را قدم بزنیم . میخواهم .دوباره صدایت را بشنوم . میخواهم پای درد و دل هایت بنشینم . اخه چرا؟مگر چند سالش است ؟ دارم میایم مجلس عروسی است .میخواهم کمک برادرم باشم . توی مجلس عروسی اش شیرینی پخش کنم. به بابلسر می رسم .اولین کسی که میبینم تو خواهی بود . ببین رفیق دوستانت امده اند . اینجا نوشته شده سید علی منفرد نویسنده جوان . ببین اینجا عکس ات را زده اند حتمن حالا به حقت توی ادبیات رسیده ای . چرا نوشته اند جوان ناکام ؟ بیا ببین  اینها را . همگی سیاه پوشیده اند . به انها بگو که حقیقت ندارد . بگو که حقیقت ندارد . بگو که زنده ای که پیش مایی . کسی نوشته ای درباره تو میخواند . بیا نقدش کنیم . بیا با همان زبان شیوای خودت . علی اینها چرا اینقدر گریه می کنن ؟ مگر غیر از اینست که تو همیشه خدا لبخند بر لب داشتی . ببین علی جان مثل خودت دنبال واژه مناسب می گردم . میخواهم صدای تنهایت را بشنوم . میخواهم در اغوشت بگیرم . میخواهم صدای یکه ات را بشنوم . ای خاک مواظبش باش او را به تو سپرده ایم . ای خاک این ادمی که در اغوش گرفته ای به کسی بدی نکرده است . ای خاک همه ی اینها که اینجا هستند از او جز خاطرات خوب چیز دیگری بیاد ندارند. میخواهی بروی . من و تو هنوز نیم ساعت وقت برای درد و دل کردن داریم . بگو علی جان . محمد که در زد خودمان را میزنیم به خواب . وقت برای فیلم ساختن و داستان نوشتن هست . قول می دهم این بار سراپا گوش باشم برایت . یادت هست گفتم چقدر شبیه به هم فکر می کنیم . بیا رفیق خیابان های بابلسر منتظر تو اند . ساحل بابلسر منتظر قدم های توست . میخواهم تمام بابلسر را بگریانم . چند روز دیگر این خیابان ها همگی سیاه می پوشند . میخواهم بیست و یک سالگی ات را گریه کنم.دست بردار علی چرا اینقدر حساس شده ای؟چت شده تو ؟بیا بگو که اینها دروغ میگویند . دلم برایت تنگ شده . بگو که هستی . پیش مایی .ببین دوستانت منتظر شنیدن حرفهای تو هستند . نگاه کن همه امده اند . فقط نمیدانم چرا لباس سیاه پوشیده اند . حجله عروسی برایت گرفته اند . نگاه کن . بیا به اینها بگوییم حقیقت ندارد سید زنده است . همین جا پیش ماست . ما دوستش داریم . میخواهم برایت فاتحه ای بفرستم .بسم ا.... رحمان رحیم ....چهر ات با لبخندی که گونه های سرخت را سرخ تر می کند توی ذهنم است . الحمد ا.. رب العالمین ....هنوز صدایت توی گوشم می پیچد....الرحمن الرحیم......باورم نمیشود .باید برایت فاتحه ای بخوانم ....مالک یوم الدین ...مالک روز جزا است . شماره ات را ازگوشی ام پاک نخواهم کرد ممکن است همین روز ها دوباره زنگ بزنی . کجه دری؟چی کار کندی؟خار هستی؟شماره ات را از گوشی ام پاک نخواهم کرد چون ممکن است به من زنگ بزنی و بگوی اینها دروغ می گویند . بیست و یک سالگی ات را به دوش گرفتند و به سمت قبرستان می برند . میخواهم تمام بابلسر را سیاه بپوشانم . علی شنیده ام مادر نداری تا برایت گریه کند . میخواهم مثل یک مادر برایت گریه کنم . شماره ات را ازگوشی ام پاک نخواهم کرد بلاخره یک روز زنگ میزنی  و با هم درباره زندگی و ادبیات حرف میزنیم . ببین این انجمن این سالن این خاک این ساحل این خیابان این کوچه بوی تو میدهد.

 

 

 

 

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387;ساعت 23:6;  توسط علي سروي 
 
 
  تا مدتي
 

  آدم ها موجوادت اجتماعي هستند. بايد گروهي باشند.كمتر پيش مي آيد كسي بگذارد و برود به دور از همه توي طبيعت يا ميان كوه و بيابان زندگي كند. اين روزها آن قدر دلم مي خواهد برود جايي اما نمي دانم كجا.هميشه اين ترس لعنتي كنارم هست. شجاعت اين را ندارم كه تنها باشم.
دنياي مجازي را خيلي راحت مي تواني ازش كناره بگيري يا بگويي خسته شدم تا مدتي خداحافظ  كاش دنياي حقيقي هم همين طور بود.از همه دنياها خسته ام.خواه مجازي باشد خواه واقعي. واقعي را كه از سر ناچاري هستيم اما مجازي را تا مدتي ترك مي كنم.  


نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387;ساعت 21:54;  توسط ليلا 
 
 
  داستان
 

بچه ها به ميز مقوا چسبانده بودند وكسي با خط خوش نوشته بود صندلي چاييده.زهره مجري بود.گفت:

- براي اين بخش از برنامه يه مصاحبه داريم با دفتر دار خوب و خوش اخلاق مدرسمون خانم حسيني

حسيني روي صندلي  نشست. شاخه اي از موهاش از زير مقنعه بيرون زده بود و همان لبخند هميشگي روي لبهاش بود.

زهره گفت:

بهترين خاطره زندگيت چيه؟

حسيني توي فكر فرو رفت.

حبيبي از آن دور گفت:

- به دنيا اومدن علي ات؟

حسيني دستش را بالا آورد و گفت:

- نه بابا

باد با موهاش بازي مي كرد. چشم هاي  نيمه بازش را باز كرد و خنديد.

- بهترين خاطره ام مال پونزده سال پيشه.توي راه دهاقون خوابم برده بود و تموم راه، سه ساعت سرم روي شونه يه پسر بود

 

« از پنجره اتاق ديوارهاي كاهگلي پيدا است.حسيني گل دستش بود. توي گلدان  گذاشت. پرده ها را  كشيد و  گفت:

-     آدم به اين ديوار نگاه كنه دق مي كنه.

بعد گفت:

- مي شه يه عكس را فرستاد روي سيستم؟

گفتم:

-  آره با اسكنر،توي كمده

تايپ مي كردم.گفتم:

- وقتي كه كارم تموم شد

از روي صندلي بلند شد و آمد كنار ميز من ايستاد.گفت:

- چند ماه پيش،قبل از عيد شوهرم نبود. دو ماه بود رفته بود شمال.داغون بودم نه اينكه از نبود شوهرم باشه نه نبودش بهتر. از كارها خسته بودم.يه شب خوابم نمي برد.ساعت 12 بود يكي يه اس ام اس عاشقانه داد.شماره اش آشنا نبود. مي خواستم بپرسم شما؟

ديدم شماره اش از اين اعتباري هاست.گفتم يه بار مي بيني شوهر احمقم باشه. چند بار پيام فرستاد.آخر بار طاقت نياوردم فرستادم شما:

جواب داد: يه دوست

گوشيم را خاموش كردم و خوابيدم. فردا صبح بود زنگ زد.گفتم : شما؟

گفت : يه دوست

گفتم : ادم قحطيه توي دنياي  به اين بزرگي بين  اين همه آدم مي خواي با من دوست بشي

گفت: من دوستت دارم

صداش خيلي بچه بود. گفتم : مي دوني من چند سالمه؟

گفت : 25 يا يكي دوسال بيشتر و كمتر

گفتم: ده سال بذار روش.من شوهر و بچه دارم

گفت :  اه اصفهاني هم كه هستي

گفتم : مگه تو از كجايي ؟

گفت : بالاي استان

قطع كردم.باز زنگ زد. يك ساعت يكبار.روبروي علي و شوهرم.شك مي كردند.گفتم:

ديگه عصرها زنگ نزن

گفتم:

من پير شدم .سن و سالي ازم گذشته.

گفت:

مامان من خيلي بيشتر از شما سن داره اما مثه هلو مي مونه

گفتم:

من شكسته شدم

گفت: صدات رو دوست دارم

گفتم:

قيافه ام مثه صورتم قشنگ نيست

يه روز جمعه زنگ زد.سر كلاس بودم.پيام دادم كه تا عصر مشغولم.گفت : تا چه ساعتي ؟

فرستادم: 5

ساعت پنج سوار ماشين شدم. حسيني و كريمي هم سوار شدند.هم مسير بوديم.

ماشين را روشن كردم كه زنگ زد.

بيرون آمدم. گفت:

من اصفهانم. مي خوام ببينمت

گفتم:

كجا؟

گفت:

كنار گلدان سوم سي وسه  پل ايستاده ام

آن روز آرايش مليحي داشتم. عقد يكي از دوستهام بود. چادر كش دار هم سرم بود.

توي آينه كه به خودم نگاه كردم كيف كردم.

توي راه كه مي رفتم چند تا پسر از اين مو سيخ سيخ ها ديدم.گفتم كاش اينجوري نباشه حالم به هم مي خوره

ديدم يكي كنار گلدان سوم ايستاده. كاپشن نارنجي پوشيده. قد بلند است و چهار شانه.

نگاهمان در هم گره خورد. گفتم:

شما همون هستيد؟

گفت :

آره .من عاشق دختر هاي چادري و خوشگلم

گفتم : من دختر نيستم. يه زنم . با شوهر و يه بچه

گفت : حالا هر چي

گفتم : بريم تو ماشين

فاميل هاي شوهرم اون اطراف زندگي مي كردن.تازه براي موقعيتم خوب نبود.

نشستيم.گفتم: خب؟

گفت : برات سوغاتي آوردم.

براي تعطيلات عيد دبي رفته  بود.

يك مو بر بود و ساعت.

گفتم: مرسي . اما من سوغاتي نخواسته بودم

گفت : در هر صورت تو يه زني و اين به دردت مي خوره »

 رضواني دست هاي سفيد وچاقش را روي صورتش زد و گفت:

- خاك به سر

و با كريمي كه كنار دستش نشسته بود پچ پچ كرد.

بچه ها دست زدند . يكي سوت زد. الماسي از سالن بيرون آمد و بلندگو را از زهره گرفت.

-          بچه ها جشن تموم شد بفرمائيد سر كلاس هاتون

حسيني توي اتاق كه آمد.گفت:

-          موهاش مشكي يك دست بود. بوي عطرش هنوز تو مشاممه

گفتم:

-          اين ها چي بود گفتي روبروي سيصد نفر آدم.خبر مي ددن به شوهرت

پرده را كشيد.گفت:

-          آدم به اين ديوار نگاه كنه دق مي كنه.

بوي گل ياس مي آمد .حسيني روي صندلي نشست.به گلدان روي ميز خيره شد.

دختر برادرش توي كلاسم بود. چند بار مادرش را خواستم .نيامد.

گفتم:

- به زن برادرت بگو بياد مدرسه

حسيني گفت : برادر؟

تا دختر بودم خونم را تو شيشه مي كرد. من دوست داشتم شلوار و بلوز بپوشم دور حياط به اون بزرگي دنبالم مي دويد و مي گفت:

  - بايد دامن هم بپوشي

 شلوار و دامن و بلوز. توي گرماي تابستان كلافه مي شدم حالا  بيا و ببين زنش چقدر قر و فر داره . سخت گيري هاش برا من بود.

مي گفت : قدمت از همون اول هم نحس بود. مادرم سر زا رفته بود و من مونده بودم و بابام با شش تا پسر . زن بابام بزرگم كرد.

دانشسرا مي رفتم دهاقون. توي راه با يه پسري آشنا شدم.ماه بود .توي دهاقون كار مي كرد.چند بار به جاي ميني بوس  با ماشين اون اومدم .دوستش داشتم اما فرصت نشد . يعني يه روز اومدم خونه ديدم برادرهام جمع اند. برام خواستگار آمده بود. دوست حسين بود. تعميركار ماشين بود. شش تا برادر مشورت كردن و به اين نتيجه رسيدن كه خوبه. فردا شبش بود كه عباس اومد. روي پيراهنش لكه هاي سياه چربي بود و بدنش بوي روغن ماشين مي داد. توي موهاش دانه هاي ريز شوره بود و چند تا چوب و آشغال ريز. گفتم :

- موهاتون

گفت: شغل من همينه ديگه.مي خوابم زير ماشين ها .آشغال هاي كوچه و خيابون توي موهام  هميشه هست

 

شاخه گلي را از توي گلدان برداشت و برگ هاش را ريز ريز كرد.گفت:

- ديشب دلم گرفته بود.علي بغ كرده بود و يه گوشه اي نشسته بود.شام نداشتيم.يعني تا عصر دانشگاه بودم غذا نپخته بودم.عباس گفت :

- بريم يه گشتي بزنيم. شام هم بيرون مي خوريم

روبروي يه مغازه رسيديم. پالتوهاي قشنگي داشت.عباس گفت:

- لباس گرم درست و حسابي نداري.بريم يكي بخر

توي اتاق پرو كه رفتم قفل نداشت. به اندازه شيار باريكي در باز ماند. پالتو را پوشيدم. اومدم بيرون بگم خوبه عباس

ديدم صورتش قرمز شده. چادر را دستم داد و گفت :

- حالا بريم تا بعد

تا به در ماشين برسيم هيچي  نگفت. توي ماشين كه رفتيم داد و هوار راه انداخت كه تو خجالت نمي كشي در باز بود از زير در پيدا بودي

ديشب هم شام هيچي نخورديم.

خونه كه مي رم علي تموم گوشيم را زير و رو مي كنه.به كي زنگ زدي كي برات زنگ زده كي برات مسيج داده.تا زير و رو نكنه دست بردار نيست

ديشب يكي يه مسيج با حال برام فرستاد پوشه ذخيره شده هام پر بود         مي خواستم داشته باشمش. اين كه براي خودم فرستادم شوهرم اومده سر گوشيم مي گه اين پيام را براي كي فرستادي؟

گفتم : براي يكي

چشمش كور فضولي نكنه.

گفتم: چشات را وا كن.

خيط شد وقتي شماره خودم را ديد.

ديروز رفتم مدرسه پسرم.معلم علي گفت باهاش حرف زدم

علي گفته : آقا  جامعه گرگه حالا كه بابام نيست من بايد مواظب مادرم باشم

بهش گفتم :آخه مادرت كه بچه نيست سي وپنج سالشه.

گفته: باشه آقا .پيرزن هم باشه مراقبت مي خواد

تو اين دو هفته كه باباش نبود ،شده بود آقا بالاسر من. با كي مي رم .كي بهم زنگ مي زنه. همه رو زير نظر داشت.

 

 

**                    **

 

حسيني كيفش را كه روي ميز گذاشت گفت :

- بريم سراغ اين پسر چي

فكر كردم احسان خواجه امير را مي گويد كه آهنگش را گذاشتم بودم. گفتم:

- به اين مي گي پسرچي؟

گفت:

-  صبح ساعت شش و نيم رفتم پياد ه روي كوه صفه. رفتم تا اوب بالاها

گفتم:

-  پوستت شفاف شده

گفت:

-  امان از اين پسر دائم اس ام اس مي فرسته

خواند برايم:

برو پايين پايين تر

مي خواستم ببينمت دلم واسه ات تنگ شده

گفت:

فردا مي ياد

چشم هام را بستم ويادم آمد فردا سه شنبه است.قرارشان روزهاي سه شنبه بود.

شوهرش هر سه شنبه قم و جمكران بود و براي پسرش هم تا عصر كلاس اضافه جور كرده بود.

عكس طه را توي فتوشاپ باز كرده بود و داشت لكه هاي روي عكس را پاك مي كرد.

حسيني گفت :

طه گفت دائي ام برده جاي جوش ها را رو صورتم ليزر كرده تمام صورتم قرمز شده. گفتم مي خواد خوشگل هستي خوشگل تر كنه گفت : من نخوام خوشگل شم بايد كي را ببينم فردا بهونه دكتر مي كنم و از صبح  مي يام اصفهان

حسيني غبيش زد. از اتاق كه بيرون آمدم ديدم گوشه حياط ايستاده و با موبايلش حرف مي زند.خصوصي كه باشد از اتاق بيرون مي رود.

بيست دقيقه بعد برگشت.صورتش خندان بود.موبايل را آرام روي ميز گذاشت.لبخندي زد و روي صندلي نشست.گفت :

- مي دوني اين مارمولك چي مي گه؟ مي گه بيا هزار متر زمين كنار رودخونه بخر. مي گم هزار متر زمين اون جا به چه دردم مي خوره. ميگه من هزار متر زمين دارم.رفتم حرف زدم با مالك زمين كناري بيا هزار متر زمين كنار من را بخر. بازنشسته كه شدي بيا اينجا توي ويلات زندگي كن.

گفتم: پولش؟ گفت : تو نخري خودم برات مي خرم. پاشو بيا اينجا مي خوام به نام تو بزنم

گفت بابام از اون كله گنده هاست .تو بانك و همه جا آَشنا داره نمي گم تو دوستمي مي گم يك خانم متشخصي هست كه به مشكل برخورده.كمكت مي كنه.هرچي كم آوردي خودم مي دم

گفت: يه الف بچه چقدر سياست داره

به نظرت چيكار كنم؟

نمي دانستم چي بايد بگويم. گيج شده بودم . اما گفتم:

- فكر بدي نيست

گفت:

- مي خوام يه چيزي دور از چشم شوهرم داشته باشم.پسرم چند وقت ديگه بزرگ مي شه .چند روز ديگه راه مي افتم مي رم ببينم حرف حسابش چيه

حسيني گفت : به شوهرم مي گه يابو .مي گه مي خواد خوشت بياد مي خواد بدت بياد. پسره خيلي تيزه .همون اول كه من رو ديد گفت چرا اين قدر شكسته شدي.گفتم خب مشكلات زندگي، بار زيادي رو دوشمه.گفت : اون يابو اذيتت مي كنه معلومه اذيتت كرده

امروز صبح زود كه رفته بودم كوه صفه زنگ زد.ببين شش و نيم هم به من زنگ مي زنه.من صداي زنگ را نشنيدم.رفته بودم بالاي كوه هوا اين قدر تميز بود نفس عميقي كشيدم و داشتم با خدا حرف مي زدم.ساعت نه دوباره زنگ زد گفت كجا بودي

گفتم : كوه صفه گفت : نترسيدي صبح به اون زودي يه بار كارگرها مي بردنت پشت درخت ها يه بلايي سرت مي آوردن

گفتم : نترس من اون ها رو ندزدم

گفت : آره من رو كه خوب دزديدي

گفتم : من؟ تو دنبال من مي ياي زنگ مي زني پا مي شي مي ياي اصفهان من كه كاري با تو نداشتم.

 دوست داشتن هم باشه دوست داشتن اين پسر .خيلي ها ادم را براي عشق و حال مي خوان اين مي خواد من رو پيشرفت بده .شايد يك وسيله اس از طرف خدا تا من رو پيشرفت بده تا يه دلخوشي باشه برام.اصلا فكرش را نمي كردم كه  يه روز با يه پسر مجرد دوست بشم.اون هم 13 سال كوچكتر از خودم.

اون هفته بود علي رفته بود رامسر شوهرم هم نبود.زنگ زد گفت در چه حالي گفتم : مي گردم برا خودم گفت : اونا كجان ؟ گفتم : هر  دو تاشون نيستن.

گفت : پس چرا معطلي پاشو بيا اينجا گفتم : چند كيلومتره ؟ گفت : 150 تايي هست يه ساعته مي رسي

زدم به جاده.راه پر از دره و سراشيبي بود.اما رسيدم. اگه بدوني چه پذيرايي از من كرد.ماشينش را گذاشت و با ماشين من رفتيم ويلاش.چه دهكده سرسبز و تميزي بود.

ناهار خورديم.من و اون تنها بوديم.گفتم : مي دوني دو نفر نامحرم كه با هم تنها باشن نفر سوم شيطانه

گفت : صيغه ات مي كنم

گفتم : مگه بلدي ؟ با اين سن

گفت بابام گفته اگه دختري را دوست داشتي براي رفع گناه صيغه اش كن

گفتم : بابات گفته دختر را صيغه كن.نگفت نمي شه زن مردم را صيغه كرد؟

گفت : تو زن  اون يابوي؟

از خنده دلم درد گرفت.يه بار به گوشي ام زنگ زد.شوهرم برداشت .طه صداش را كلفت كرد .گفت : يابو اينجوري مي گه الو

 

علي چند تا كتاب دستش است. توي اتاق آمد. حسيني حرفش را  خورد.

سه سال است نديدمش. قدش بلند شده. سلام كه مي كند صداش بچگانه نيست.

كنار مادرش نشست. امتحان علوم دارد. حسيني گفت:

-          يه دور خوندي.بپرسم؟

سوال كه را كه مي پرسد علي برمي گردد و به من نگاه مي كند. بچه كه بود لپش را مي كشيدم و مي گفتم:

-          چطوري علي كوچولو

حسيني سر علي را مي چرخاند و داد مي زند:

-          اين جا را نگاه كن

علي سوال را نصفه نيمه جواب مي دهد.مي ايستد كنار ميز من و دستش را روي مانيتور مي گذارد.مي گويد:

-          وقتي ويندوز نصب مي كنم چه گزينه اي را بايد فعال كنم كه بلوتوث موبايل را بشناسه

چند تا سوال ديگر هم مي پرسد كه تا حالا به گوشم نخورده. نگاهش بچگانه نيست.

مثل پسر تازه بالغي است كه مي خواهد توجه دختري را جلب توجه كند.

حسيني كتاب را پرت مي كند. چپ چپ به من نگاه مي كند و از اتاق بيرون مي رود.

 

 


نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387;ساعت 0:4;  توسط ليلا 
 
 
  فارسی زبان مرده
 
۱

حکیم الیاس بن یوسف نظامی نه تنها بزرگترین شاعر داستان سرای ایران است  . نظامی در قرن پنجم هجری می زیسته و پنج مثنوی به نام خمسه یا پنج گنج و دیوان شعر از خود به یادگار گذاشته است  وی از شعرای مشهور عصر خود بود چنانکه خواص او را ایینه غیب می نامیدند :

در سحر سخن چنان تمامم                               کایینه غیب است نامم

و بزرگان او را جادو سخن جهان خطاب می کردند :

کای محرم حلقه غلامی                                  "جادو سخن جهان " نظامی

آثار او عبارتند از :مخزن الاسرار ٬خسرو و شیرین (شاعر هنگام سرودن این داستان گرفتار عشق "افاق قبچاقی "بود و شیرین را مظهری از محبوبه خود می دانسته است ) ٬ لیلی و مجنون (این داستان را از زبان تازی به فارسی تر جمه و نقل نموده است )٬اسکندر نامه(اسکندر مقدونی)٬هفت پیکر

نظامی از هزار و یک شب و حکیم ابوالقاسم فردوسی که او را استاد خود می دانست بسیار وام گرفته است .

۲

پیش از بوجود امدن داستان کوتاه مکتب ادبی کانکرد در آمریکا شکل می گیرد و زمینه ی بوجود امدن این گونه ادبی را فراهم می سازد . نویسندگان این مکتب(هاثورن٬امرسون٬مارگریت فولر و جمعی از روزنامه نگاران امریکایی )تحت تاثیر ادبیات  شرق خاصه ادبیات فارسی بوده اند . این تاثیر به قدری است که مارگریت فولر نام خود را به لیلا تغییر می دهد و لیلا را اولین فمنیست عالم می داند .همانطور که می دانید داستان کوتاه امروزی با نقد نابغه ای به نام ادگار الن پو بر مجموعه ی قصه های بازگو اثر هاثورن پدید امده است . پو مولفه ها و قواعدی را برای داستان کوتاه بیان کرده بود و پتانسیل انرا بالاتر از پتانسیل شعر می دانست.حرف اینست که شاعران پارسی گو از جمله:فردوسی ٬نظامی ٬مولانا٬حافظ٬سعدی و خیام چنان ادبیات غرب را تحت تاثیر قرار دادند که اعضای یک مکتب ادبی با رجوع به  اشعار انان و قصه ها و حکایت های شرقی مانند هزار و یک شب دست به خلق اثاری می زنند که در نهایت شکل امروزی داستان کوتاه را پدید می اورد .

۳

برخی از شاعران ایرانی داستان سرایانی بوده اند که برای جلب توجه مردم داستان ها را به شکل نظم می سرودند زیرا شعر از دیر باز در خون این ملت بوده و تکرار و حفظ و پذیرش ان نسبت به یک متن منثور بیشتر است . گرچه توضیح اضافات به نظر می رسد اما نگاهی به هفت پیکر نظامی ٬حکایت های سعدی و مثنوی معنوی این مسئله را اشکار تر می سازد . شما بسیاری از تکنیک ها و ژانر های ادبی امروز را در اثار شاعران داستانسرای ایرانی می بینید . بعنوان مثال : داستان در داستان را در هزار و یک شب ٬هفت پیکر و اثار مولانا می بینیم و همچنین داستانک های سعدی بسیار نزدیک به داستانک های امروزی است. اگر زمانی فرانسه را مهد ادبیات دنیا می دانستند و امروز شاید امریکای جنوبی و امریکا(به دلیل تبلیغات و البته دادن امکانات به نویسندگان سراسر جهان برای نوشتن داستان به زبان انگلیسی ) را بتوان سرامد ادبیات داستانی دنیا دانست . این حقیقتی غیر قابل انکار است که ادبیات ایران قرنها و قرنها بر بلندای ادبیات جهان تکیه زده بود . اما همین ادبیات و همین زبان امروز در دنیا جایگاهی ندارد و زبان فارسی را می توان زبان مرده ای در دنیا دانست .

۴

ـ بادبادک باز رو خوندی؟

ـ آره

ـ چطوره؟

ـ خوبه .....خالد حسینی افغانستانیه اما به زبان انگلیسی می نویسه . اگه به زبان فارسی می نوشت اینقد مورد توجه قرار نمی گرفت.جامپا لاهیری رو خوندی؟

ـ ............

 

 


نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387;ساعت 19:34;  توسط علي سروي 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
آقای خلیل رشنوی
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386