بچه ها به ميز مقوا چسبانده بودند وكسي با خط خوش نوشته بود صندلي چاييده.زهره مجري بود.گفت:
- براي اين بخش از برنامه يه مصاحبه داريم با دفتر دار خوب و خوش اخلاق مدرسمون خانم حسيني
حسيني روي صندلي نشست. شاخه اي از موهاش از زير مقنعه بيرون زده بود و همان لبخند هميشگي روي لبهاش بود.
زهره گفت:
بهترين خاطره زندگيت چيه؟
حسيني توي فكر فرو رفت.
حبيبي از آن دور گفت:
- به دنيا اومدن علي ات؟
حسيني دستش را بالا آورد و گفت:
- نه بابا
باد با موهاش بازي مي كرد. چشم هاي نيمه بازش را باز كرد و خنديد.
- بهترين خاطره ام مال پونزده سال پيشه.توي راه دهاقون خوابم برده بود و تموم راه، سه ساعت سرم روي شونه يه پسر بود
« از پنجره اتاق ديوارهاي كاهگلي پيدا است.حسيني گل دستش بود. توي گلدان گذاشت. پرده ها را كشيد و گفت:
- آدم به اين ديوار نگاه كنه دق مي كنه.
بعد گفت:
- مي شه يه عكس را فرستاد روي سيستم؟
گفتم:
- آره با اسكنر،توي كمده
تايپ مي كردم.گفتم:
- وقتي كه كارم تموم شد
از روي صندلي بلند شد و آمد كنار ميز من ايستاد.گفت:
- چند ماه پيش،قبل از عيد شوهرم نبود. دو ماه بود رفته بود شمال.داغون بودم نه اينكه از نبود شوهرم باشه نه نبودش بهتر. از كارها خسته بودم.يه شب خوابم نمي برد.ساعت 12 بود يكي يه اس ام اس عاشقانه داد.شماره اش آشنا نبود. مي خواستم بپرسم شما؟
ديدم شماره اش از اين اعتباري هاست.گفتم يه بار مي بيني شوهر احمقم باشه. چند بار پيام فرستاد.آخر بار طاقت نياوردم فرستادم شما:
جواب داد: يه دوست
گوشيم را خاموش كردم و خوابيدم. فردا صبح بود زنگ زد.گفتم : شما؟
گفت : يه دوست
گفتم : ادم قحطيه توي دنياي به اين بزرگي بين اين همه آدم مي خواي با من دوست بشي
گفت: من دوستت دارم
صداش خيلي بچه بود. گفتم : مي دوني من چند سالمه؟
گفت : 25 يا يكي دوسال بيشتر و كمتر
گفتم: ده سال بذار روش.من شوهر و بچه دارم
گفت : اه اصفهاني هم كه هستي
گفتم : مگه تو از كجايي ؟
گفت : بالاي استان
قطع كردم.باز زنگ زد. يك ساعت يكبار.روبروي علي و شوهرم.شك مي كردند.گفتم:
ديگه عصرها زنگ نزن
گفتم:
من پير شدم .سن و سالي ازم گذشته.
گفت:
مامان من خيلي بيشتر از شما سن داره اما مثه هلو مي مونه
گفتم:
من شكسته شدم
گفت: صدات رو دوست دارم
گفتم:
قيافه ام مثه صورتم قشنگ نيست
يه روز جمعه زنگ زد.سر كلاس بودم.پيام دادم كه تا عصر مشغولم.گفت : تا چه ساعتي ؟
فرستادم: 5
ساعت پنج سوار ماشين شدم. حسيني و كريمي هم سوار شدند.هم مسير بوديم.
ماشين را روشن كردم كه زنگ زد.
بيرون آمدم. گفت:
من اصفهانم. مي خوام ببينمت
گفتم:
كجا؟
گفت:
كنار گلدان سوم سي وسه پل ايستاده ام
آن روز آرايش مليحي داشتم. عقد يكي از دوستهام بود. چادر كش دار هم سرم بود.
توي آينه كه به خودم نگاه كردم كيف كردم.
توي راه كه مي رفتم چند تا پسر از اين مو سيخ سيخ ها ديدم.گفتم كاش اينجوري نباشه حالم به هم مي خوره
ديدم يكي كنار گلدان سوم ايستاده. كاپشن نارنجي پوشيده. قد بلند است و چهار شانه.
نگاهمان در هم گره خورد. گفتم:
شما همون هستيد؟
گفت :
آره .من عاشق دختر هاي چادري و خوشگلم
گفتم : من دختر نيستم. يه زنم . با شوهر و يه بچه
گفت : حالا هر چي
گفتم : بريم تو ماشين
فاميل هاي شوهرم اون اطراف زندگي مي كردن.تازه براي موقعيتم خوب نبود.
نشستيم.گفتم: خب؟
گفت : برات سوغاتي آوردم.
براي تعطيلات عيد دبي رفته بود.
يك مو بر بود و ساعت.
گفتم: مرسي . اما من سوغاتي نخواسته بودم
گفت : در هر صورت تو يه زني و اين به دردت مي خوره »
رضواني دست هاي سفيد وچاقش را روي صورتش زد و گفت:
- خاك به سر
و با كريمي كه كنار دستش نشسته بود پچ پچ كرد.
بچه ها دست زدند . يكي سوت زد. الماسي از سالن بيرون آمد و بلندگو را از زهره گرفت.
- بچه ها جشن تموم شد بفرمائيد سر كلاس هاتون
حسيني توي اتاق كه آمد.گفت:
- موهاش مشكي يك دست بود. بوي عطرش هنوز تو مشاممه
گفتم:
- اين ها چي بود گفتي روبروي سيصد نفر آدم.خبر مي ددن به شوهرت
پرده را كشيد.گفت:
- آدم به اين ديوار نگاه كنه دق مي كنه.
بوي گل ياس مي آمد .حسيني روي صندلي نشست.به گلدان روي ميز خيره شد.
دختر برادرش توي كلاسم بود. چند بار مادرش را خواستم .نيامد.
گفتم:
- به زن برادرت بگو بياد مدرسه
حسيني گفت : برادر؟
تا دختر بودم خونم را تو شيشه مي كرد. من دوست داشتم شلوار و بلوز بپوشم دور حياط به اون بزرگي دنبالم مي دويد و مي گفت:
- بايد دامن هم بپوشي
شلوار و دامن و بلوز. توي گرماي تابستان كلافه مي شدم حالا بيا و ببين زنش چقدر قر و فر داره . سخت گيري هاش برا من بود.
مي گفت : قدمت از همون اول هم نحس بود. مادرم سر زا رفته بود و من مونده بودم و بابام با شش تا پسر . زن بابام بزرگم كرد.
دانشسرا مي رفتم دهاقون. توي راه با يه پسري آشنا شدم.ماه بود .توي دهاقون كار مي كرد.چند بار به جاي ميني بوس با ماشين اون اومدم .دوستش داشتم اما فرصت نشد . يعني يه روز اومدم خونه ديدم برادرهام جمع اند. برام خواستگار آمده بود. دوست حسين بود. تعميركار ماشين بود. شش تا برادر مشورت كردن و به اين نتيجه رسيدن كه خوبه. فردا شبش بود كه عباس اومد. روي پيراهنش لكه هاي سياه چربي بود و بدنش بوي روغن ماشين مي داد. توي موهاش دانه هاي ريز شوره بود و چند تا چوب و آشغال ريز. گفتم :
- موهاتون
گفت: شغل من همينه ديگه.مي خوابم زير ماشين ها .آشغال هاي كوچه و خيابون توي موهام هميشه هست
شاخه گلي را از توي گلدان برداشت و برگ هاش را ريز ريز كرد.گفت:
- ديشب دلم گرفته بود.علي بغ كرده بود و يه گوشه اي نشسته بود.شام نداشتيم.يعني تا عصر دانشگاه بودم غذا نپخته بودم.عباس گفت :
- بريم يه گشتي بزنيم. شام هم بيرون مي خوريم
روبروي يه مغازه رسيديم. پالتوهاي قشنگي داشت.عباس گفت:
- لباس گرم درست و حسابي نداري.بريم يكي بخر
توي اتاق پرو كه رفتم قفل نداشت. به اندازه شيار باريكي در باز ماند. پالتو را پوشيدم. اومدم بيرون بگم خوبه عباس
ديدم صورتش قرمز شده. چادر را دستم داد و گفت :
- حالا بريم تا بعد
تا به در ماشين برسيم هيچي نگفت. توي ماشين كه رفتيم داد و هوار راه انداخت كه تو خجالت نمي كشي در باز بود از زير در پيدا بودي
ديشب هم شام هيچي نخورديم.
خونه كه مي رم علي تموم گوشيم را زير و رو مي كنه.به كي زنگ زدي كي برات زنگ زده كي برات مسيج داده.تا زير و رو نكنه دست بردار نيست
ديشب يكي يه مسيج با حال برام فرستاد پوشه ذخيره شده هام پر بود مي خواستم داشته باشمش. اين كه براي خودم فرستادم شوهرم اومده سر گوشيم مي گه اين پيام را براي كي فرستادي؟
گفتم : براي يكي
چشمش كور فضولي نكنه.
گفتم: چشات را وا كن.
خيط شد وقتي شماره خودم را ديد.
ديروز رفتم مدرسه پسرم.معلم علي گفت باهاش حرف زدم
علي گفته : آقا جامعه گرگه حالا كه بابام نيست من بايد مواظب مادرم باشم
بهش گفتم :آخه مادرت كه بچه نيست سي وپنج سالشه.
گفته: باشه آقا .پيرزن هم باشه مراقبت مي خواد
تو اين دو هفته كه باباش نبود ،شده بود آقا بالاسر من. با كي مي رم .كي بهم زنگ مي زنه. همه رو زير نظر داشت.
** **
حسيني كيفش را كه روي ميز گذاشت گفت :
- بريم سراغ اين پسر چي
فكر كردم احسان خواجه امير را مي گويد كه آهنگش را گذاشتم بودم. گفتم:
- به اين مي گي پسرچي؟
گفت:
- صبح ساعت شش و نيم رفتم پياد ه روي كوه صفه. رفتم تا اوب بالاها
گفتم:
- پوستت شفاف شده
گفت:
- امان از اين پسر دائم اس ام اس مي فرسته
خواند برايم:
برو پايين پايين تر
مي خواستم ببينمت دلم واسه ات تنگ شده
گفت:
فردا مي ياد
چشم هام را بستم ويادم آمد فردا سه شنبه است.قرارشان روزهاي سه شنبه بود.
شوهرش هر سه شنبه قم و جمكران بود و براي پسرش هم تا عصر كلاس اضافه جور كرده بود.
عكس طه را توي فتوشاپ باز كرده بود و داشت لكه هاي روي عكس را پاك مي كرد.
حسيني گفت :
طه گفت دائي ام برده جاي جوش ها را رو صورتم ليزر كرده تمام صورتم قرمز شده. گفتم مي خواد خوشگل هستي خوشگل تر كنه گفت : من نخوام خوشگل شم بايد كي را ببينم فردا بهونه دكتر مي كنم و از صبح مي يام اصفهان
حسيني غبيش زد. از اتاق كه بيرون آمدم ديدم گوشه حياط ايستاده و با موبايلش حرف مي زند.خصوصي كه باشد از اتاق بيرون مي رود.
بيست دقيقه بعد برگشت.صورتش خندان بود.موبايل را آرام روي ميز گذاشت.لبخندي زد و روي صندلي نشست.گفت :
- مي دوني اين مارمولك چي مي گه؟ مي گه بيا هزار متر زمين كنار رودخونه بخر. مي گم هزار متر زمين اون جا به چه دردم مي خوره. ميگه من هزار متر زمين دارم.رفتم حرف زدم با مالك زمين كناري بيا هزار متر زمين كنار من را بخر. بازنشسته كه شدي بيا اينجا توي ويلات زندگي كن.
گفتم: پولش؟ گفت : تو نخري خودم برات مي خرم. پاشو بيا اينجا مي خوام به نام تو بزنم
گفت بابام از اون كله گنده هاست .تو بانك و همه جا آَشنا داره نمي گم تو دوستمي مي گم يك خانم متشخصي هست كه به مشكل برخورده.كمكت مي كنه.هرچي كم آوردي خودم مي دم
گفت: يه الف بچه چقدر سياست داره
به نظرت چيكار كنم؟
نمي دانستم چي بايد بگويم. گيج شده بودم . اما گفتم:
- فكر بدي نيست
گفت:
- مي خوام يه چيزي دور از چشم شوهرم داشته باشم.پسرم چند وقت ديگه بزرگ مي شه .چند روز ديگه راه مي افتم مي رم ببينم حرف حسابش چيه
حسيني گفت : به شوهرم مي گه يابو .مي گه مي خواد خوشت بياد مي خواد بدت بياد. پسره خيلي تيزه .همون اول كه من رو ديد گفت چرا اين قدر شكسته شدي.گفتم خب مشكلات زندگي، بار زيادي رو دوشمه.گفت : اون يابو اذيتت مي كنه معلومه اذيتت كرده
امروز صبح زود كه رفته بودم كوه صفه زنگ زد.ببين شش و نيم هم به من زنگ مي زنه.من صداي زنگ را نشنيدم.رفته بودم بالاي كوه هوا اين قدر تميز بود نفس عميقي كشيدم و داشتم با خدا حرف مي زدم.ساعت نه دوباره زنگ زد گفت كجا بودي
گفتم : كوه صفه گفت : نترسيدي صبح به اون زودي يه بار كارگرها مي بردنت پشت درخت ها يه بلايي سرت مي آوردن
گفتم : نترس من اون ها رو ندزدم
گفت : آره من رو كه خوب دزديدي
گفتم : من؟ تو دنبال من مي ياي زنگ مي زني پا مي شي مي ياي اصفهان من كه كاري با تو نداشتم.
دوست داشتن هم باشه دوست داشتن اين پسر .خيلي ها ادم را براي عشق و حال مي خوان اين مي خواد من رو پيشرفت بده .شايد يك وسيله اس از طرف خدا تا من رو پيشرفت بده تا يه دلخوشي باشه برام.اصلا فكرش را نمي كردم كه يه روز با يه پسر مجرد دوست بشم.اون هم 13 سال كوچكتر از خودم.
اون هفته بود علي رفته بود رامسر شوهرم هم نبود.زنگ زد گفت در چه حالي گفتم : مي گردم برا خودم گفت : اونا كجان ؟ گفتم : هر دو تاشون نيستن.
گفت : پس چرا معطلي پاشو بيا اينجا گفتم : چند كيلومتره ؟ گفت : 150 تايي هست يه ساعته مي رسي
زدم به جاده.راه پر از دره و سراشيبي بود.اما رسيدم. اگه بدوني چه پذيرايي از من كرد.ماشينش را گذاشت و با ماشين من رفتيم ويلاش.چه دهكده سرسبز و تميزي بود.
ناهار خورديم.من و اون تنها بوديم.گفتم : مي دوني دو نفر نامحرم كه با هم تنها باشن نفر سوم شيطانه
گفت : صيغه ات مي كنم
گفتم : مگه بلدي ؟ با اين سن
گفت بابام گفته اگه دختري را دوست داشتي براي رفع گناه صيغه اش كن
گفتم : بابات گفته دختر را صيغه كن.نگفت نمي شه زن مردم را صيغه كرد؟
گفت : تو زن اون يابوي؟
از خنده دلم درد گرفت.يه بار به گوشي ام زنگ زد.شوهرم برداشت .طه صداش را كلفت كرد .گفت : يابو اينجوري مي گه الو
علي چند تا كتاب دستش است. توي اتاق آمد. حسيني حرفش را خورد.
سه سال است نديدمش. قدش بلند شده. سلام كه مي كند صداش بچگانه نيست.
كنار مادرش نشست. امتحان علوم دارد. حسيني گفت:
- يه دور خوندي.بپرسم؟
سوال كه را كه مي پرسد علي برمي گردد و به من نگاه مي كند. بچه كه بود لپش را مي كشيدم و مي گفتم:
- چطوري علي كوچولو
حسيني سر علي را مي چرخاند و داد مي زند:
- اين جا را نگاه كن
علي سوال را نصفه نيمه جواب مي دهد.مي ايستد كنار ميز من و دستش را روي مانيتور مي گذارد.مي گويد:
- وقتي ويندوز نصب مي كنم چه گزينه اي را بايد فعال كنم كه بلوتوث موبايل را بشناسه
چند تا سوال ديگر هم مي پرسد كه تا حالا به گوشم نخورده. نگاهش بچگانه نيست.
مثل پسر تازه بالغي است كه مي خواهد توجه دختري را جلب توجه كند.
حسيني كتاب را پرت مي كند. چپ چپ به من نگاه مي كند و از اتاق بيرون مي رود.
نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387;ساعت 0:4;
توسط ليلا