تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
  صدام من
 

  طاهری رفت. به همین راحتی.‌‌كوله بار پانزده ساله اش را بست و رفت. میز بزرگ چوبی‌اش روبروی در ورودی بود. وقتی نجار  میز بزرگ را آورد، گفت:

-  میز را كجا بذارم؟

گفتم:

- روبروی پنجره

طاهری گفت:

-         روبروی پنجره؟ نه،  اصلا خوب نیست. میز مدیر باید بالای اتاق باشه

این شد كه میز بزرگ را بالای اتاق گذاشتیم. حالا رضایی،‌‌ مدیر موقت میز را گذاشته روبروی پنجره. وقتی نباشد می روم پشت میز می نشینم و زیرش را نگاه می كنم. باورم نمی شود كه دیگر آن نایلون‌های سیاه زیر میز نیست.طاهری عادت داشت چند وقت یكبار برود قشم یا آستارا. به اندازه یك كامیون خرید می‌كرد. هر صبح یكی از آن بسته‌هایی را كه خرید بود همراه می آورد. علاوه بر بدن چاقش، باید سنگینی وسیله‌هایش را هم در هر نگاه تحمل می كردم. نایلون سیاه را زیر میز می گذاشت. تا ظهر پلاستیك را خالی می كرد.

یك بار تركیه رفت. تا چند ماه فقط شلوار جین می فروخت.آتشش من را هم گرفت. با  رضوانی حرف می زدند. مرا كه دید حرفش را خورد. گفت:

-   یك شلوار جین ترك دارم . برا تو كه لاغری. فیت تنته

شلوار برای یك دختر بچه ده ساله خوب بود.گفتم :

- این ؟ كوچیكه

گفت :

-   برو بپوش اگر كوچیكه بزرگش هم دارم

امان نمی داد. شلوار عوض كردن آن هم توی ساختمانی با این همه جمعیت.

همهمه صدایش در میان اشیاء هست. توی اتاقم كه می روم در میان هوهوی باد كولر صدای داد زدنش را می شنوم.  عادت داشت پشت  میز چوبی كه نشسته با هر كسی كه كار دارد خواه طرف مقابلش طبقه سوم باشد یا آن سر حیاط  اسمش را داد بزند با تمام توانی كه دارد. صداش توی ساختمان می پیچید و تا طرف نمی آمد صدا تمامی نداشت.

آخرین‌بار كه دیدمش انتهای همین خیابان بود.گفتم :

-         مرخصی آخر شهریور من را یادتون كه نرفته؟

گفت :

-         من دارم می رم

فكر كردم شاید می رود تركیه مثل پارسال ، گفتم:

-         كجا به سلامتی؟

گفت:

-          از چند روز دیگه یك مدیر جدید میاد

به در باز ماشین تكیه داده بودم و خیره نگاهش می كردم. سرش را برگردانده بود رو به عقب. چند لحظه طول كشید كه فهمیدم باید در را ببندم می خواهد برود.

گفت :

-         نترس به مدیر جدید سفارشت را می كنم

 

كار چندانی ندارم. كاغذهای قدیمی را دور می ریزم.كمدها را تمیز می كنم. به قفسه كتاب نگاهی میاندازم. كتابی چشمم را می گیرد. رنگش سبز ارتشی است. هم رنگ شلوار سربازها. روش عكس دو تا مرد است.  چانه‌ای سخت دارند با حفره‌ای در وسط. سبیل كلفت. اسم كتاب هست شبیه صدام .نوشته میخائیل رمضان.كتاب را كی خریده؟ تا حالا ندیده بودم یا شدت كارها به حدی بود كه نمی‌شد به اطراف نگاه كرد.میخائیل نوشته:

 

« با دقت، فیلمی از صدام را مشاهده كردم كه به ابراز احساسات گروهی چاپلوس كه در مقابل او جمع شده بودند ، پاسخ می داد. صدام در چنین مواقعی ، دست خود را كاملا بالا می آورد و به همان شیوه ای عمل می كند كه هیتلر عمل می‌كرد.»

 

آمدنش را از غرش موتور ماشین و غوغایی كه كفش‌هاش توی سالن راه می‌انداخت  می فهمیدم.

وقتی از در تو می آمد صدای تاق‌تاق كفش‌هاش وادارم می كرد بلند شوم  و سلام كنم. به جای جواب دستش را بالا می‌برد.

قدش كوتاه بود اما كفش‌های پاشنه بلند می پوشید. ظهر كه بقیه می رفتند كارهای زیادی ناتمام می‌ماند. مردها كه می‌رفتند مقنعه را از سرش می كند. موهاش كوتاه بود. سفید شده بود و رنگ كرده بود.  اما باز موهای سفید رشد كرده بود و موهاش را دو رنگ كرده بود. صورتش پر از مو بود و پوستش پلاسیده .

 صبح كه می‌آمد از شدت كرم و پنكك صورتش جوان می زد .موهای دو رنگ هم پیدا نبود. ظهر كه می شد مقنعه را بر می داشت،كفش‌های پاشنه بلندش را از پا در می‌آورد و دمپایی می پوشید. آن قد بلند سقوط می كرد. نگاه كه می كردم می‌دیدم زنی میان سال روبرویم ایستاده كه چاق است و موهاش هم زشت و شلخته است.‌ مثل همان زنی است كه بچه كه بودم توی عروسی‌ها می‌دیدم.موهای فر داشت . موهاش سفید شده بود اما حنا می‌گذاشت و رنگش می‌شد سفید و نارنجی. از روی مسخرگی بهش می گفتم ملكه انگلیس. موهای سفید فر دارش مثل كلاه  مصنوعی انگلیسی ها بود.

نشسته بودیم روی صندلی . روی میز كوتاه روبرو ظرف غذا  گذاشته بود. عادت داشت موقع غذا خوردن حرف بزند و ریز ریز بخندد. خوردهای غذاش پایین میریخت.

گفت:

-  من چربی دارم دكتر گفته باید كدو بخوری

زن سرایدار براش كدو پخته بود. بخار از روی غذا بلند می‌شد .گفت :

-  چی می خوری؟

یك لقمه گذاشت دهنش.

-  ای وای،  مرد هم نداریم بره برای شما غذا بگیره

زن سرایدار گفت:

-  سیرابی داریم. خوشمزه اس . با غارا می یارم براتون

روی میز كوچك توی كاسه ، آبگوشت سرخ است و بینش تكه‌های سیراب . هنوز چند دقیقه نگذشته كه چربی روش ماسیده. نمی دانم چطور باید بخورم. تكه نانی برمی دارم و یكی از آن تكه‌ها را با قاشق از توی كاسه بیرون می آورم.

 سیراب گاو، گوشت سفت و پرزدار دارد آن قدر كه هر چقدر می جووم مثل لاستیك است.

قاشق بعدی روی مقنعه‌ام می ریزد. بوی گند تاپاله گاو توی دماغم می‌زند. می‌دوم سمت دستشویی و مقنعه‌ام را با صابون می شویم. همچنان نشسته و لقمه‌ها را یكی از پی دیگری توی دهانش می گذارد.گفت:

-  دكتر گفته قند و چربی داری . هله هوله نباید بخوری. شوهرم رفته یك كیلو سویا خریده سر كار كه هستم بخورم

سویا در نظر من گیاهی قهوه ای رنگ است كه گاهی مادر با ماكارونی می‌پزد.چطورمی شد چنین چیزی را بدون پختن خورد.

گفتم:

-  مگه سویا را با ماكارونی نمی پزن؟

ریز ریز خندید . تكه غذایش توی صورتم پاشید. گفت:

-  یك بار رفته بودیم خونه یكی از فامیل‌های دورمون. وضع مالیشون خوب نیست به جای گوشت توی غذا سویا ریخته بودن

لقمه اش را قورت داد.گفت:

-  سمیه كلاس آشپزی می ره وقتی من و باباش می ریم خونه اش اگه بدونی چه سفره ای پهن می كنه.

-  كجا كلاس آشپزی می ره؟

-  شما كه فكر نكنم به آشیزی علاقه داشته باشی؟ داری؟ سمیه كدبانوئه

 

 

 

 

« صدام سر سخن را باز كرد و با لبخند مكارانه ای از من پرسید:

"میخائیل مادرت اهل كجاست؟"

به او جواب دادم :"جناب رئیس جمهور ، مادرم در كاظمین متولد گشته و در همان جا بزرگ شده است"

صدام با مكر و حیله پاسخ داد:

" امكان دارد پدرم از كاظمین دیدار كرده و با مادر تو ملاقاتی داشته باشد. این مساله شباهت زیاد میان ما را تفسیر می كند.

با لبخند و مودبانه گفتم :

" بله ، ممكن است همین طور باشد ، جناب رئیس!"

عدی انسانی احمق و بسیار مغرور است. تصور كنید حماقت با غرور همراه شود. عدی چنین انسانی است.

صدام از بعضی از افراد حاضر در دفتر خواست شباهت های میان من و او را مورد مقایسه قرار دهند.عدی نكته نظرات توهین آمیز داشت. او گقت:

"پدر، من معتقدم كه او اصلا شبیه شما نیست.بینی اش خیلی لاغر است.چشمانش ضعیف است. به نظر من، شجاعت بز كوهی را دارد."»

 

« صدام سرش را تكان داد و قدم زنان صندلی را برداشت، كنار من نشست و گفت:

گمان می كنم به خاطر داشته باشی كه سال گذشته وقتی با تو صحبت می كردم، یادآور شدم كه هر كاری كه تو در اینجا انجام می دهی ، خدمت به كشور بزرگمان است.

گفتم : كاملا به خاطر دارم

سپس ادامه داد:

میخائیل ، می دانی كه تمدن از این نقطه آغاز شده. اینجا مهد تمدن های بزرگ بابل و آشور است. در شهر باستانی اور، ابراهیم پیامبر(ع) به دنیا آمده و باغ عدن در القرنه بوده و بر روی كوههای آرارات، كشتی نوح لنگر انداخته،اما همین ملتهای بزرگی كه مثال زدیم، مدت زمانی روزگار سختی داشتند و نیازمند فداكاریهای مردمشان بودند. در چنین شرایطی ، ما باید علاقه خود به كشورمان را ابراز داریم. آیا قبول داری میخائیل؟! »

 

كار من با تیغ است و غلط گیر.صدها فاكتور روبرویم می ریزد كه بی نظمند. دسته چك كثیفش هم هست. كش سیاه دورش انداخته . می گوید:

-  تراز را تا فردا باید بفرستیم. درستش كن

-         تا فردا؟

-  تو زرنگی مثل جوونی های خودم، سمیه تازه به دنیا اومده بود بچه داری می‌كردم غذا می پختم .تازه سر كارم هم می رفتم.

 

تاریخ فاكتورها باید قبل از تاریخ چك باشد. یادم داده چطور با تیغ تاریخ را پاك كنم و بر اساس دست خط و رنگ خودكار فروشنده تاریخ جعلی بنوسیم .دامادش مغازه چای فروشی دارد. بین صد فاكتور شاید بیست تا فاكتور چای باشد.گفت:

-  حواست باشه. در هر سند یك فاكتور چای بیشتر نذاری. مشكوك می شن

گفت :

-  با خط خوش بنویس لطف مكرر حق مسلم می گردد.

روی ده‌ها كاغذ می نویسم و به تمام تابلو اعلانات اداره می زنم. می گوید:

- باید  ازم حساب ببرن

 

كتاب را یك صفحه در میان می خوانم. وقت آزاد زیاد دارم.گاهی گرد و خاك كتابها را می‌گیرم. به گلدانهای روی تاقچه آب می دهم. توی روزنامه عكس پسر بچه‌ای عراقی است كه با هزاران فشنگ خانه ای ساخته.

رضایی مدیر موقت است. میزش را رو به پنجره گذاشته. صدای داد و فریادش هیچ جا نیست. این آرامش نگرانم می كند. نكند آرامش پیش از طوفان است.


نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387;ساعت 13:2;  توسط ليلا 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386