توي كوچه هيچ كس نيست . فاخته اي به آسفالت سرد و كثيف كوچه نوك مي زند.بابا از اراك برنگشته. همه خواب بودند. آبي تيره را كه پشت شيشه هاي پنجره ديد از خانه بيرون آمد.بابا گفت:
- اگه پات را از خونه بيرون بذاري قلم پات را مي شكنم
عصر با عجله برق كار آورند و تابلو خوش آمد جلوي خانه زدند. تاج نقره اي به سر داشت. آرايشگر به زور ژل و واكس مو بين موهاش جا داده بود. تاج دندانه داشت و دندانه هاي نوك تيز را بين موهاش فرو كرده بود. حالا با هر حركتي كه مي كرد تاج سنگين موهاش را مي كشيد و انگار رگ هاي سرش مي خواستند از سرش بزنند بيرون. سرد بود. پيراهنش يقه نداشت و دو تا نوار تور باريك لباس سنگين سفيد را به شانه هاش آويزان كرده بود. درهاي اتاق باز بود و پيرزن مدام منتقل پر دود اسفند را بالاي سرش مي گرفت. يكبار نزديك بود بريزد روي سرش. دستش را توي هوا چرخاند تا بوي دود خفه اش نكند.
مي لرزيد. روي صندلي سفت ، نشسته بود و خجالت مي كشيد دستهاش را بغل كند. دوست داشت بنشيند روي زمين و زانوهاش را بغل كند.
بوي گند ژل ، چربي موها كلافه اش كرده بود.دور تا دور سالن بزرگ زن ها با چادر هاي سياه نشسته بودند.پيراهن مريم مثل پوست مار بود. رنگهاي قهوه اي ، زرد و نارنجي به هم آ ميخته و خط هاي مارپيچ ساخته بود.
موهاش قهوه اي بود و بلند.وقتي مي رقصيد موهاش مانند ماري دور كمرش مي پيچيد و قهوه اي موها در رنگ پيراهن گم مي شد.صداي آهنگ بلندگو آن قدر بلند بود كه حرفهاي جمعيت را انگار از فاصله صدها متر يا شايد در ميان خواب و بيداري مي شنيد.
خواننده داد مي زد:
خوشگلا بايد برقصن
مريم نفس نفس مي زد. دور سالن چرخيد. صورت زنهاي سياه پوش را از ميان دود سفيد مي ديد.
لب هاشان سرخ بود. صورتهاشان مثل گچ سفيد بود . روسري سياه، سفيدي صورتهاشان را قاب گرفته بود. يادش نيامد براي اين همه جمعيت كارت دعوت فرستاده باشند.
وقتي از آرايشگاه آمد ديد صدها جفت چشم خيره نگاهش مي كند. كسي كل نزد. مريم جلو آمد و گفت:
- آهاي آلبالو خشكه هر كي دست نزننه دست هاش بخشكه
دسته گل را دستش داد و داد زد:
- دست دست
از جمعيت سياه پوش صداي پچ پچ مي آمد. جمعيت كنار رفت. لرزش گرفت. خواست دست هاش را بغل كند.
پيرزن توي ايوان ايستاده بود و آتش را باد مي زد. لامپ پرنوري توي ايوان روشن بود. حياط بزرگ مثل روز روشن شده بود. شاخه هاي لخت درختها توي نور زرد لامپ سفيد بود.
پيرزن چادر را به خود پيچيد و گفت:
- يااله. حاج آقا مي خواد بياد
زن ها تكاني به خودشان دادند. چادرها سنگ هاي سفيد ديوار را سياه كرد.
پيرمردي عبا به دوش از در باز خانه تو آمد. جيغ خواننده گوشهاش را كر كرده بود :
- تو چشم من يه خوشگله اونم تو
پيرمرد عمامه سبز به سر داشت. سرش پايين بود. دم در ايستاده بود. پيرزن سيني اسفند را نزديكش برد.گفت:
- اين دستك و تنبك را خاموش كن
صدا كه قطع شد پچ پچ زن ها را شنيد.
- صيغه رو هنوز نخووندن
پيرمرد رفته بود توي اتاق كناري.كسي دم در ايستاده بود. بپژن را از كت و شلوار سرمه اي شناخت. صبح خريده بودند.از پله هاي ايوان بالا آمد.زير نور زرد لامپ دائي اش را ديد. از آن فاصله دور شناختش . شكم بزرگش زودتر از خودش مي رسيد.موهاي جوگندمي باباش توي شب نقره اي بود.
دائي دويد و گرفتش. شكم صاف و هيكل لاغر بيژن گم شد. هلش داده بود به ديوار.حالا تنها حجم انبوه تن دائي را مي ديد و سري با موهاي انبوه كه بلندتر از قد دائي به ديوار چسبيده. زنها هجوم بردند سمت در. صداي داد و فرياد مي آمد. دندان هاش بي آنكه بخواهد مي لرزيد. دست هاش را بغل كرد.
بابا مهمانها را از خانه بيرون كرد.مادر صورتش را چنگ مي زد. دستش را گرفت و گفت:
- بدو قايم شو
پشت زير زمين، اتاق تاريك و نمور بود. در كه بسته مي شد حتي در روشنايي روز نوري نداشت. اسمش را گذاشته بودند تاپو. مي خواست دانشگاه كه رفت تاريك خانه اش كند براي ظهور عكس. فقط دستگاهش را نداشت.
توي پله ها كه مي دويد دامن بلند و چين دار دور پاهاش مي پيچيد. در را پشت سرش بست .كليد نداشت. توي آن تاريكي هر چه دستش مي آمد برمي داشت و جلوي در مي ريخت.
صداي عربده هاي بابا از دور مي آمد. مادر جيغ مي كشيد و حتما از جاي چنگ هاي روي صورتش خون مي آمد. صداشان نزديك بود. كسي به در مي كوبيد. صداي خراشيدن در مي آمد.بچه كه بود توي زيرزمين گنجشك ها را زنداني مي كرد. با تمام توان پرواز مي كردند و خودشان را به پنجره شيشه اي مي كوبيدند شايد وجود شيشه را درك نمي كردند. صداي كوبيدن مي آمد. بالاي در سوراخ كوچكي است كه شيشه ندارد. موهاي جوگندمي بابا از سوراخ بيرون مي آيد. از در بالا آمده و به هر زجري هست سر كوچكش را از سوراخ رد مي كند و مثل ببر مي پرد پايين. كمربندش را در مي آورد. نمي بيند او را. اتاق كوچك است. نمي بيند اما كمريند را توي هوا مي چرخاند و وقتي صداي كشيده شدنش را بر پوستش مي شنود مي آيد جلوتر. باز مي زند. نمي بيند كمربند تا نزديك چشمش هم مي رسد.دردي را حس نمي كند از سوزش به بي حسي مي افتد. لباس سفيدش قرمز شد.
آفتاب هنوز نزده. چند تا زن كنار رودخانه مي دوند. رودخانه را رد مي كند. از روبروي خانه شان مي گذرد و توي ايستگاه اتوبوس مي ايستد. بي قرار مي رود و برمي گرد. به در بسته خيره شده تا بلكه باز شود و بيژن بيايد نان بخرد. نيست اما ، روي پشت بام هم نيست. جاي نشستن هاشان پارچه سبز كثيفي گذاشته اند.
بيژن ديپلم داشت. روزها پيش پدرش كار مي كرد. عصرها هر از گاهي مي آمد. بازيگر گروه شان بود. بازي كردن را خوب مي دانست. پشتكار نداشت و كتاب چنداني نخوانده بود.
كتابهاي كنكور هنر را كه دستش ديد خواست او هم تئاتر بخواند.چند روز كتابخانه ميراث رفتند.
ميز مطالعه خواهران و برادران جدا بود. نمي شد. بايد يادش مي داد. بيژن ديپلم تجربي داشت.
مادرش گفته بود اشكالي ندارد
اتاق بيژن طبقه بالا بود. اتاقي تك افتاده و روبرويش پشت بام بود.توي اتاق ماندن را دوست نداشتند. اغلب توي پاگرد مي نشستند . در پشت بام باز بود و باد هوهو كشان توي پله ها مي پيچيد و گرما را مي برد.
پشت بامشان طاق ضربي بود.روي كومه هاي گنبدي مي دويدند.پشت بام همسايه ها حصار نداشت. از آن دور گنبد فيروزه اي ميدان نقش جهان پيدا بود. گاهي وقت ها خيال مي كردند اگر پشت بامهاي كومه هاي به هم پيوسته را بدوند به پشت بام ميدان مي رسند.
بيژن گفت :
مي دوني تنها مسجد بي مناره همين است؟
شيخ لطف اله را مي گفت.نمي دانست.
ظهرهاي سرد پاييز توي بازارهاي سرپوشيده مي رفتند. دست فروش اولي خوب نبود. سر پيچ پيرمرد نشسته بود . و توي دله آتش روشن كرده بود. بوي دود مي آمد. آلبالو خشك دوست نداشت .عاشق آلو جنگلي بود و قرمزي اش. هر چند بيژن مي گفت گول زدن است. قرمزي خودش نيست. توي ظرف كوچك پيرمرد آلبالو خشك و آلو قرمز مي ريخت.گاهي وقتها قاشق نداشت.بيژن دوست داشت هنوز نرسيده به نيمكت دست ببرد توي ظرف و همه را دانه دانه بخورد. او دوست داشت برسد به نيمكت سنگي.هر چند سرد باشد و آفتاب نامهربان باشد و گرمشان نكند.بنشيند روي آن نيمكت و خيره شود به مسجد بي مناره و بيژن حرف بزند و گاهي شعرهايش را زمزمه كند.
همين جا ديد بوده شان. زن صورت چاق داشت و پوستش سبزه بود. موهاش از زير روسري بيرون زده بود. موهاش زرد بود و ابروهاش را زرد رنگ كرده بود. زن با دخترش آمده بود. دختر بيژن را كه ديد آويزانش شد. دست توي جيبش مي كرد و مي گفت :
- داداش بيژن
بيژن گفت:
- آقا رضا خوبن؟
زن گفت:
- دختر خانم كي باشن؟
گفت:
- نامزديم با هم. مادر هم مي دونه.
فردا صبح كه مي آمد زن را ديد كه كوچه را آب مي پاشد. او را كه ديد خنديد و گفت:
- اكرم خانوم شانس آورده . نه چك زديم نه چونه عروس اومد تو خونه
بيژن مي گفت مستاجرشان است. طبقه پايين زندگي مي كرد. صداي خنده هاي دخترش هميشه روي پشت بام مي آمد.
بابا لب هاش را كج كرد و گفت:
- دوستت دارم عزيزم
كمربند مثل ماري زخمي رانش را گزيد. مادر دست بابا را كشيد.كمربند روي صورتش كشيده شد و صورتش كبود شد.
- هر چي مي كشم تقصير تو زن بي عرضه اس. صبح تا شب مثل سگ جون مي كنم. نمي تونستي مواظبش باشي ببيني كجا مي ره كجا مي ياد
زن تمام حرف هاي تلفني شان راضبط كرده بود. مادر بيژن گفته بود:
- خونه را خالي كن. پسرم را مي خوام داماد كنم
زن تهديد مي كند و بعد نوار را بين دوست و آشنا پخش مي كند.
روي نيمكت روبروي پارك نشست. توي باغچه ريحانها گل داده اند.پروانه اي روي گل هاي سفيد نشست. روي بالهاش نقش دار بود. نقش هايي زيباتر از تمام آنهايي كه روي گنبد مسجد بي مناره ديده بود.
نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387;ساعت 20:28;
توسط ليلا