عمار به آینه شکسته روی طاقچه نگاه می کند . آینه از وسط دو تکه شده است . به تکه ی سمت راست که نگاه می کند ، گرد و خاکی ظاهر می شود ، از دور صدای موتوری را می شنود ، انگار دستی گرد وخاک را کنار می زند . ابوالفضل را می بیند که موتور را خاموش می کند و عینک کت وکلفتش را از روی چهره بر می دارد و می گذارد روی موهایش .
- پیر شدی عمار
به طرف دیگر آینه نگاه می کند . ریش هایش بلند شده است ، باید خال های سفیدش به اندازه خال های سیاهش باشد ، دستی به ریش و سبیل اش می کشد . پدرش را می بیند که از اتاقش در خانه ی قدیمی شان در خوزستان با همان عصای که رفیق سالهاییری اش بود ، بیرون می آید .
- نزن ریش ها تو عمار ، بهت می آد .
- تنک آقا
صدای چرخ خیاطی مادرش را می شنود و ابوالفضل را می بیند که گوشه ی اتاق باند پایش را عوض می کند . دوباره به سمت راست آینه خیره می شود . خبری از گرد وخاک و موتور نیست ، فقط چشمان خاکستری ابوالفضل است که می درخشد . صورتش را از توی آن دو جفت نگین خاکستری رنگ می بیند.
- اینجا چه کار می کنی ؟ مادر اومد خوابگاه خبرت رو بگیره ، نبودی . اومدم ببرمت .
تصویر چشمان ابوالفضل محو می شود ، از میان مه گلنار را می بیند که کاسه ی آب و قر آن کوچک جیبی در دستانش است . ابوالفضل پاشنه ی کفشش را بالا می کشد .
-پیغام ، پسغام نفرست ، خودم میام .
مادر چادرش را دور خودش جمع می کند .
- لااقل وایسا آقا جانت بیاد
- ندونه بهتره ، مریض بنده خدا
خودت را زدهای به خواب ، صدایش را می شنوی که می گوید : عمار کجاست ؟
نمی آد ، خداحافظی کنیم ؟
پتو را می کشی روی سرت ، شب قبلش با هم جر و بحث کرده اید .
گفتی : سنت به این کارا قد نمی ده ، برو پی درس و مشقت ، تو رو چه به جنگ !
- زدن خونه مونو خراب کردن ، دست رو دست بذارم ؟ می خوام از خاکم دفاع کنم .
- تو هنوز بچهای ، اگه بچه نبودی ، بی خبر نمی رفتی و به شناسنامه ات دست نمی زدی .
وقتی برگشت تو در را برایش باز کردی .
- نگاه کن ، سالمم . . . سر و مر و گنده ، نمی خوای بغلم کنی ؟
برادر کوجکت بزرگ شده عمار ، قدش از قد تو هم بلند تر است . مدتها است موهای فرفری اش رنگ قیچی ندیده است ، صورتش آفتاب سوخته شده. با این همه پیشانی بلندش هنوز برق میزند.
آینه شکسته را بر می دارد با گوشه ی پیراهنش لکه هایش را پاک می کندو می گذارد روی طاقچه . طرف راست آینه ، نه موتور است ، نه ابوالفضل با صورتی خاک گرفته ،بلکه تنها عکس اوست که روی دیوار روبرو نصب شده .
گفتم : بست نیس ؟ صبح تا شب توی خیابونا بازی می کنی .
باید می رفتیم برات عکس می گرفتم ، کشوندمت تا خونه . گفتم : برو لباستو بپوش ، زود بیا ، نری بچسبی ها .
دوچرخه آقاجون رو گرفتم و رو تک اش سوارت کردم . عکاس نشوندت روی صندلی ، یقه پیراهنت رو صاف کرد . گفتم : نخند
خندیدی ، شدی اینی که رو دیواره ، یادت می آد ؟ داشتی می رفتی راهنمایی اما عین بچه ها ریزه ، میزه بودی . تارهای سفید موم رو نشون می کردی و می شمردی و می گفتی : پیر شدی عمار .
مادر می گفت ارثیه ، آقا جانت هم که اومده بود خواستگاریم ، جلو موهاش سفید بود.
به صورت خودت نگاه کن عمار ، گذر سالهای زیادی را در آن می بینی . زیر چشم هایت ف روی پیشانی ات ، روی گونه هایت ، سالهای زیادی خوابیده است . توی این سالها حجره ی آقا جانت را دو تا کردی . نگذاشتی قند توی دل مونس آب شود ، نگذاشتی گشنگی بکشد و یا کفش ولباس نداشته باشد .
گفتم هیشه خدا دست و پات کبوده . گفتی : کفشام پاره شده ، به آقا می گی یه کفش واسم بخره .
غصه نخور ابوالفضل ، عمار حالا اینقدر پول داره که برات کفش نو بخره . آخرین بار ی که دیدمت چفیه بهم دادی . گفتی : عرق کردی صورتت خیسه .
هنوز دارمش . کشوندمت توی اتاق ، می خواستم باهات حرف بزنم .
گفتی : الان چه وقته حرف زدنه ، مهمونا منتظرن .
بعد بوسیدیم . گفتی مبارک باشه .
شچفیه رو گذاشتم کنار تمثال صورت تو ، تابلو رو از سپاه آوردن ، دو نفر بودن .تا مدتها اثری ازت نبود ، گفتم : اسیر شدی .
اسرا رو که می آوردن ، مادر ذوق می کرد . می گفت : شاید ابوالفضل منم با اونا باشه .
مدام چشمش به در بود که بیایی و خودت رو بندازی بغلش .
هر جا نام باب الحوائج رو می شنید ، بی اختیار گریه می کرد ، آخر علمدار خانه اش نبود عمار به سمت راست آینه که نگاه می کند ، رزمنده ای را می بیند که سر بند سبز رنگی بسته و لکه های خون روی پیراهن خاکی رنگش نشسته است . رزمنده نگاهی به اینه و به عمار می اندازد . قمقمه اش را می چسباند روی دهان خشک شه اش اما قطره ای اب از قمقمه نمی چکد . چند تانک با شنی های متلاشی شده را می بیند . عمار دست هایش را می گذارد روی شقیقه هایش و می رود روی صندلی لهستانی می شنیند . در راهرو باز می شود . فکر می کند شاید مونس برگشته باشد . ابوالفضل را می بیند که پایش را گذاشته روی راه پله و بند کفشش را می بندد . صدای باز وبسته شدن پنجره ها را می شنود . پرده ها ی اتاق نکان می خورند . تابوت را وسط اتاق گذاشته اند ، زنها دور تابوت حلقه زده اند ، صدای گریه زنها خانه را پر کرده است . گلنار کنار تابوت نشسته ، پوتین کهنه ای را در آغوش گرفته و گریه می کند . عمار از روی صندلی بلند می شود ، باید جلوی باز و بسته شدن پنجره ها را می گرفت . پرده را که کنار می زند ، مرد های سیاه پوشی را می بیند که توی حیاط ایستاده اند . خودش را می بیند که کنار در خانه ایستاده و سیگار می کشد ، سیگار به نصف رسیده را زیر پا له می کند . پنجره را می بندد . تصویر یک پلاک ، یک پوتین کهنه ، یک کاسه ی سر ،یک ساق پا توی ذهنش نقش می بندد . مادر را میان زنها نمی بیند اما صدای ضجه اش را می شنود . مونس لباس عروس ، پوشیده و رو به روی او ایستاده است . به یقه ی باز لباس مونس ، به گردن سفیدش نگاه می کند . انگار همه چیز از حرکت ایستاده است . عقربه های ساعت بی حرکت ماندهاند . زنی که روی سر و صورت زنهای دیگر گلاب می ریخت ، پای راستش را جلو اورده و با دست راست گلاب را بالای سر گرفته است . قطره اشکی روی گونه های گلنار ثابت مانده ، یکی گوشه ی روسری را روی چشم هایش گرفته است ، دیگری دستش را بلند کرده تا به روی سینه بکوبد .
عمار به راهرو نگاه می کند ، خبری از ابوالفضل نیست . به کت و شلوار سفید رنگش دست می کشد .
- می بینی ، 70 کیلو بود ، حالا یه مشت استخوانش امده
- چرا اینها رو به من می گی عمار، مگه نباید فراموشش کنم ؟
دور تابوت و دور زنها می چرخند . عمار به صورت آرایش شده مونس نگاه می کند .
ورق می زند .
- می خوای برات بخونم ؟
منتظر جواب عمار نمی ماند . می خواند :
دم ظهر صدای غرش هواپیما های دشمن همه ی ما را به سمت سنگر ها کشاند . منطقه پر از گرد وخاک شده بود . حامد – مسئول تبلیغات گردان – را دیدم که از چادر دفتر تبلیغات بیرون امد . ترکش راکتی به تانکر بنزین اصابت کرد و تانکر سوراخ شد ، بنزین فواره زد و ریخت روی خاکها . انگار ترکش راکت به حامد هم اصابت کرده بود . کنار تانکر نقش زمین شد . ما فقط آتش می دیدیم . صدایش زدیم که بیاید طرف سنگرها . حامد سوخت ، خاکستر شد . ما میدیدیم که می سوزد اما نمی توانستیم کمکش کنیم . باقی روز توپخانه دشمن بیکار نبود . تمام روز بمباران شدیم .
مونس دامن پف دارش را کمی بالا می کشید . کفش پاشنه بلندش ، قدش را بلند تر کرده است . عمار به پاهای او که با جوراب نازکی پوشانده شده ، خیره می شود . مونس ورق می زند و می خواند :
عراقی ها نزدیک شده بودند . می توانستیم صدای پاهایشان را بشنویم .
پشت خاکریز سنگر گرفتم تا خشاب عوض کنم . سید مرتضی گفت : این آر . پی . جی رو بگیر و بیا .
اسلحه را از دستم گرفت و آر . پی . جی و گونی پر از گلوله را داد دستم .گونی را به دوش انداختم و پشت سید مرتضی حرکت کردم ، گلوله های خمپاره مثل باران می بارید روی خاکریز . کمی جلوتر پشت خاکریز پناه گرفتیم . دوربین را به دستم داد .
گفت : نگاه شون کن ، نباید تانک ها جلوتر بیان . می خوان از اینطرف غافلگیرمون کنن .
تمام دشت پر از تانک شده بود . گفتم : تانک هاشون تمامی نداره .
گفت : ببینم چی کار می کنی ، یه نفر رو می فرستم بیاد کمکت .
اسلحه ام رو گذاشت روی خاکریز و رفت . اطرافم کسی نبود . چند متر آنطرف تر یک بسیجی روی خاکها افتاده بود . آر . پی .جی را اماده کردم و یکی از تانکها را زده . یک ردیف گلوله از کنارم رد شد . سرم را خم کردم . کبوتری روی خاکریز نشسته بود . یک مشت خاک برداشتم و پرت کردم طرفش . از روی خاکریز پرید پایین .
گفتم : مثل اینکه حالیت نیس ، اینجا کجاست .
آر . پی . جی را برداشتم و از پشت خاکریز سرک کشیدم . یک ردیف تانک به سمتم می آمد . سرم را خم کردم . نگاهی به کبوتر انداختم . کنار جسد جوان بسیجی نشسته بود .
گفتم : اینجا چی کار می کنی ؟ اومدی احوالپرسی ما ؟
آر . پی . جی را آماده کردم ، نشستم ونشانه گرفتم . گلوله آر . پی . جی از بغل تانک رد شد . صدای آشنایی شنیدم که گفت : کمک نمی خوای ؟
سرم را دزدیدم . نادر عرق پیشانی اش را با چفیه پاک کرد .
گفتم : سید مرتضی فرستادت ؟
گفت : آره ، دلاور
گفتم : هر چی بزنی مثل قارچ رشد می کنن .
به سمت کبوتر اشاره کردم . گفتم این کبوتر رو نگا . . .
اثری از کبوتر نبود . به اطراف نگاهی کردم . گفت : کدوم ؟
گفتم لابد پرید .
دوربین را برداشت . گفت : تنها بودی ، زده به سرت .
- تمومش کن .
عقربه های ساعت به حرکت می افتند . قطره اشک ثابت مانده ، روی گونه ی گلنار به حرکت می افتد و سرازیر می شود . زنی بر سینه می کوبد و گلاب روی سر و صورت زنها ریخته می شود . از مونس خبری نیست . عمار سرش را میان دستها می گیرد . چند بار تکرار می کند : تمومش کن ، نمی خوام بشنوم .
زنها و تابوت محو می شوند . عمار زانو می زند ، می نشیند . به موهایش چنگ می زند ، سرش را به فرش اتاق می کوبد .
- نمی دونستم ناراحتت می کنه .
مونس دفترچه را می گذارد روی طاقچه.
- نمی دونستی ؟ کی گفت این دفترچه را از تو صندوق در بیاری ؟
- مونس به آشپزخانه رفت . عمار پشت سرش حرکت کرد و روی دهانه ی آشپزخانه ایستاد .
مونس گفت : چند روز دیگه سالگردشه
- دلم نمی خواد زنم به یکی دیگه فکر کنه .
مونس آستین هایش را بالا زد . نگاهی به ظرف های توی ظرف شویی انداخت ، شیر آب را باز کرد.
- چی داری می گی ؟ یکی دیگه کیه ؟ برادر شوهرمه .
گفتم باشه مونس . نمی خوام حرفی ازش بشنوم .
نمی خواستم اینو بگم ، آخه کی دلش نمی خواد حرفی از برادرش بشنوه ، فقط نمی خواستم مونس اسمت رو بیاره . بعد رفتم توی حیاط و یه نخ سیگار روشن کردم . عصبی شده بودم .
انگار عمار براش مهم نبود ، فکر و ذکرش تو بودی . می تونستم ذهنش رو بخونم، برگشتم دیدم داره قر آن می خونه . نمیدونم چرا ؟ اما قرآن رو برداشتم و گذاشتم یه گوشه .
گفت : چته ؟ بازم زده به سرت ؟
گفتم : خفه شو ، دهنت رو ببند
گفت : با قرآن چی کار داری ؟
زدم زیر گوشش، دست خودم نبود .
به حیاط خانه وبه گل های توی باغچه نگاه کن . امروز یادش رفته به گل ها آب بدهد.
پس کجا مانده مونس ؟ گفته بودی بدون اجازه ات جایی نرود . می رفت . هرجا باشد حالا دیگر باید پیدایش شود . نکند اوقاتش را تلخ کنی عمار . بیاید ، امکان ندارد از گل نازکتر به او بگویی . قربان صدقه اش می روی و از دلش در می آوری . می گویی نمی خواستی بزنیش . لابد قهر کرده و رفته امامزاده ابراهیم . آندفعه را یادت هست رفته بودی پی اش ؟ مگر می شود یادت برود . گفتی : مونس ، اسمش مونس است .
زن سر تکان داد و رفت توی امامزاده . آمد .تو را که دید می خواست برگردد .
گفتی : مونس بیا بریم . چشمانش قرمز شده بود . پشت کرد بهت . چادرش را روی سرش ردیف کرد . گفت : همیشه همینو می گی ، بعد روز از نو ، روزی از نو
گفتی : دیگه تکرار نمی شه ، زشت است ، ببین دارند نگاهمون می کنن.
کسی انطرف نبود که نگاهتان کند . گفت : ببین ، اونوقتی که انداختیم بیرون باید فکرش را می کردی .
گفتی : غلط کردم ، مونس . بیا بریم سر خونه ، زندگیت .
نم نم باران قبرهای توی امامزاده را خیس کرده بود.
گفت : خونه ، زندگیم ؟ کاش چیزی نداشتی ، شاید اونوقت عالم و آدم رو به زنت نمی چسبوندی .
در زیر زمین را باز می کنی . از صدای باز شدنش یکه می خوری . نگاهی به زیر زمین می اندازی ، تاریک است . صدایش بزن ، بگو مونس ، شاید جواب داد .
خودش سر خورد و افتاد ، تو که کاری نکردی . اگر بفهمند؟ می ترسی ؟ ترس کجا بود . پایت را می گذاری روی راه پله . به دنبال کلید برق ، دستت می رود طرف دیوار . لامپ روشن می شود . مونس وسط زیر زمین دراز کشیده است.
- پاشو دیگر ، سردت نیست ؟
موش کوچک می رود توی سوراخ کنج دیوار . مونس از موشها نمی ترسید؟
چرا نگاهش نمی کنی ؟ خجالت می کشی ، عمار ؟ خجالت چرا ؟ زنت است . آخرین پله را هم طی می کنی .
- بروم ، برایت پتو بیاورم ؟
پایت می گیرد به شیشه سکوریت .خودت گذاشته بودی اینجا . می شکند . می آیی جمعش کنی که می گیرد به انگشت پایت که بیرون مانده اتز دمپایی .
می نشینی روی راه پله . چیزی نشده ، برمی گردی . لکه های خون می افتد روی فرش . دستمال کاغذی برمی داری . می گیری روی انگشت پایت . باید چیزی بیاوری و ببندیش .
عمار به اینه شکسته روی طاقچه نگاه می کند . آینه از وسط دو تکه شده است . به تکه ی سمت راست که نگاه می کند ابوالفضل را می بیند که دست بر شانه اش می گذارد و می گوید : پیر شدی عمار .
به طرف دیگر آینه نگاه می کند . صورت مونس با لکه خونی روی شقیقه اش ظاهر می شود . خون از کنار ابرو عبور می کند و روی گونه اش سر می خورد و می رسد به چانه . گوشه آینه ردی سرخ می گذارد از قاب می افتد پایین . گچ طاقچه را تر می کند وبه انتهای طاقچه که می رسد مکثی می کند و می افتد روی انگشت پای عمار.
نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387;ساعت 17:50;
توسط علي سروي