تبليغاتX
حلقه ادبی

 
 
 
 

 

نگاهی کوتاه به مجموعه‌ داستان «من عاشق آدم‌های پولدارم» نوشته‌ی «سیامک گلشیری»

 

کنش‌محوری داستان کوتاه و رمان و اتکای بیش از حد آن‌ها به حادثه و جذابیت‌های طرح‌های پر پیچ و خم همواره این خطر را ایجاد می‌کند که داستان با برچسب «سرگرم‌کننده» شناخته شود و تا حد بعضی از داستان‌های بی‌مایه‌ی پلیسی تنزل پیدا کند که جز ایجاد تفنن برای خواننده از طریق تحریک و سپس ارضای حس کنجکاوی او هنری ندارند. البته سرگرم‌کنندگی برای یک داستان نه تنها صفت نکوهیده‌ای نیست که مهم‌ترین حلقه‌ی واصل ارتباط   بین خواننده و متن است اما نباید از نظر دور داشت که سرگرم‌کنندگی صرف، از غنای داستان می‌کاهد. همه‌ی رمان‌ها و داستان‌های کوتاه برجسته‌ی تاریخ ادبیات، علاوه بر جذابیت‌های طرح، عنصر محوری دیگری نیز داشته‌اند که همان «درونمایه»‌ی داستان است؛ درونمایه‌ای که خواننده‌ی دقیق و نکته‌بین را به چیزی ورای لایه‌ی ظاهری داستان پیوند می‌دهد و او را به فکر وامی‌دارد و در نهایت ـ در بهترین حالت ممکن ـ دریچه‌های تازه‌ای از معنا به روی او می‌گشاید. کسانی که سیر داستان‌نویسی «سیامک گلشیری» را دنبال کرده‌اند، تصدیق خواهند کرد که او چندان اهل تکنیک‌های خاصی مثل انتخاب زاویه‌دیدهای نامتعارف و نو، طرح‌های لابیرنتی، بازی‌های زبانی، فضاسازی‌های عجیب و غریب و ... نیست و در عوض سعی می‌کند با انتخاب ماجراهای پرکشش و کنش رئال و پرداخت آن‌ها خلا عناصر دیگر را در داستان‌های‌اش پر کند. این نکته با قوت تمام در اکثر داستان‌های کوتاه پیشین او ـ در مجموعه‌ها‌ی «از عشق و مرگ»، «همسران» و ...  ـ و نیز رمان‌های‌اش از جمله «شب طولانی» و «مهمانی تلخ» ـ با آن صحنه‌ی نفس‌گیر و فراموش‌ناشدنی تعقیب و گریز در انتهای رمان ـ به چشم می‌آید. مجموعه‌داستان «من عاشق آدم‌های پولدارم» به نوعی ادامه‌ی منطقی روند داستان‌نویسی «سیامک گلشیری»‌ است. ده داستان کوتاه که نظیر اغلب شخصیت‌ها و صحنه‌های آن‌ها را پیش از این در کارهای نویسنده‌شان شاهد بوده‌ایم. بنا به آن‌چه گفته شد، داستان‌های این مجموعه را می‌توان به دو گروه تقسیم کرد؛ اول داستان‌هایی که صرفاً به حادثه تکیه دارند (البته حادثه به معنای تعلیق داستانی نه به معنای متداول آن) و در سطح باقی می‌مانند، و دوم داستان‌هایی که به واسطه‌ی پرداخت هنرمندانه‌ی درونمایه‌های‌شان اسیر سطح نمی‌شوند و با لایه‌های معنایی به عمق می‌رسند. داستان‌های دسته‌ی اول ارزش چندانی ندارند و مشابه آن‌ها را هم در مجموعه‌های پیشین نویسنده و هم در نوشته‌های نویسندگان دیگر خوانده‌ایم. اوج هنر سیامک گلشیری در داستان‌های دسته‌ی دوم است و با تعمق در این داستان‌ها و با توجه به این‌که درونمایه‌ها معمولاً در تار و پود داستان‌ها نهفته‌اند و امکان پرداخت مطلوب آن‌ها به‌صورت تصنعی وجود ندارد، می‌توان رگه‌های پخته‌گی و اوج‌گیری یک نویسنده را در آن‌ها مشاهده کرد. از داستان‌های دسته‌ی اول، دو داستان «همه‌اش پنج دقیقه فرقشه» و «پارک چیتگر» را مثال می‌زنم. در اولی چند زورگیر شخصیت داستان را به مکان خلوتی می‌برند و با ربودن پول‌ و اشیای قیمتی او، در بیابان رهای‌اش می‌کنند. روایت داستان بیشتر شبیه گزارش است تا یک داستان هنری؛ گزارشی که شبیه آن‌ را نه یک بار که ده‌ها بار در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها خوانده‌ایم و یا از زبان این و آن شنیده‌ایم. در داستان «پارک چیتگر» هم دعوای یک زن و مرد جوان به سقوط دختر در دره و مرگ او ختم می‌شود، بدون این‌که داستان قدمی فراتر از «حادثه»‌اش بگذارد. اما از داستان‌های گروه دوم، دو داستان «لیلیوم‌های زرد» و «کاش همونجا دور زده بودیم» را انتخاب کرده‌ام. درونمایه‌ی داستان اول نقش مهم فرزند در پایداری زندگی زناشویی‌ست؛ شاید در نگاه اول این موضوع باعث تعجب شود اما با بررسی دقیق‌تر کلید‌های داستان متوجه پرداخت هنرمندانه‌ی این مضمون که به ساده‌گی می‌توانست داستان را در ورطه‌ی یک شعار مضحک بغلتاند، می‌شویم. نویسنده هرگز مستقیماً اشاره‌ای به درونمایه‌ی داستان نمی‌کند اما سیر منطقی داستان به گونه‌ای است که خواننده‌ی نکته‌بین را به سمت این مضمون سوق می‌دهد. زن و مرد جوانی در آخرین روز پاییز به‌طور اتفاقی یک تلفن همراه پیدا می‌کنند و تصمیم می‌گیرند آن‌را به صاحب‌اش برگردانند. تلفن همراه برای سیمین، همسر بهنام نفیسی (نویسنده‌ی داستان‌های کوتاه) است. سیمین و بهنام بعد از تماس ژاله و ساسان (زن و مردی که تلفن را یافته‌اند)، برای گرفتن آن راهی منزل آن‌ها می‌شوند و با اصرار زن و مرد تصمیم می‌گیرند وارد خانه‌ شوند و چند دقیقه‌ای را با آن‌ها بگذرانند. شب یلداست و سیمین و بهنام پیش از آن‌که متوجه گم‌ شدن موبایل شده باشند و برای گرفتن‌اش بروند، در خانه‌ی خود نشسته‌اند و سیمین از بهنام می‌خواهد که پیش از آن‌که به رسم این شب، به خوردن انار و آجیل و چیزهای دیگری که روی میز چیده‌اند مشغول شوند، هر یک آرزویی بکنند. آرزوی سیمین این است که سال آینده در همین موقع در خانه‌ای باشند که برای خودشان باشد و مهم‌تر از آن: «بدم نمی‌آد تا سال دیگه یه بچه هم داشته باشیم. یه پسر... یا یه دختر. فرقی نمی‌کنه. هر چی می‌خواد باشه. فقط دلم می‌خواد یه بچه داشته باشیم». («من عاشق آدم‌های پولدارم»، ص ۱۱). باری، فضای سرد و بی‌روح خانه‌ی ساسان و ژاله از همان ابتدا و به رغم آن‌که آن‌ها تلاش می‌کنند روابط خود را گرم نشان دهند برای خواننده قابل لمس است. دیری نمی‌گذرد که نقابی که ساسان و به‌خصوص ژاله بر چهره دارند کنار می‌رود و اختلاف شدید آن‌ها مشخص می‌شود. اختلافی که در صفحات انتهایی داستان می‌فهمیم دلیل‌اش بچه‌دار نشدن آن‌ها و عدم تمایل ساسان برای پیگیری و حل این مشکل است. این مشکل ژاله را تا مرز جنون پیش برده و زندگی آن‌ها را در آستانه‌ی فروپاشی قرار داده است. در انتهای داستان کار به دعوای شدید زن و مرد درباره‌ی این موضوع می‌کشد و مهمان‌ها با دلخوری خانه‌ی آن‌ها را ترک می‌کنند اما گویی چیزی در درون آن‌ها عوض شده. همان شب سیمین خواب ماجرایی را می‌بیند که در ابتدای آشنایی‌شان اتفاق افتاده است. آن‌ها در کوهستانی هستند که تاریک است و کسی غیر از آن‌ها آن‌جا نیست. کلیدهای داستان بسیار زیبا و ماهرانه کنار هم چیده شده‌اند. آروزی سیمین برای بچه‌دار شدن در ابتدای داستان، اختلاف عمیق ژاله و ساسان به‌خاطر نداشتن بچه، فیلمی که بهنام مشغول دیدن آن است با نام «مسیر غلط»، و آن خواب سیمین که با تفسیرهای فرویدی، بیانگر تنهایی و ترس اوست همه و همه خواننده را به این سمت سوق می‌دهد که آینده‌ی بهنام و سیمین در صورت بچه‌دار نشدن را در سرنوشت ژاله و ساسان ببیند. موضوعی که انگار خود آن‌ها هم متوجه‌اش شده‌اند. اما بهترین داستان این مجموعه به عقیده‌ی من داستان «کاش همونجا دور زده بودیم» است. نویسنده در ابتدای این داستان نوشته است: «به یاد جان‌باخته‌گان حادثه‌ی سقوط هواپیمای سی، یک‌صد و سی»؛ درونمایه‌ی داستان هم ارتباط مستقیمی با این حادثه‌ی دلخراش دارد. طرح   داستان بسیار ساده است: زن و مرد جوانی فرزندشان سرما خورده و همین سرماخورده‌گی ساده، هر دو به‌خصوص زن را بسیار آشفته کرده است. زن در کمال فداکاری و نگرانی تیمارداری فرزندش را می‌کند، تب‌اش را اندازه می‌گیرد، برای‌اش آبمیوه می‌برد و همه‌ی دغدغه‌اش اوست. داستان در روز سقوط هواپیمای سی، یک‌صد و سی اتفاق می‌افتد و زن و مرد از طریق اخبار در جریان این حادثه قرار گرفته‌اند. جز همین یکی دو اشاره‌ی ساده به حادثه، داستان وابسته‌گی ظاهری دیگری با آن ندارد اما جملات پایانی داستان، کلید فهم درونمایه‌ی آن است: «زن داشت به پسربچه نگاه می‌کرد. آهسته گفت: کاش همیشه همین‌قدر می‌موند. کاش می‌تونستم همیشه پیش خودم نگهش دارم». همدردی با مادرانی که با خون دل و رنج فرزندان‌شان را بزرگ کرده‌اند و حالا دست‌رنج‌شان این‌گونه به یغما رفته است، می‌توانست داستان را در دام سانتی‌مانتالیسم بیاندازد اما نویسنده بسیارهوشمندانه این موضوع را در زیرلایه‌ی داستان نهفته است و قوت داستان هم همین‌جاست. داستانی که در نهایت خونسردی و با روایت موضوعی ساده، درونمایه‌ای بس تاثربرانگیز را پرورانده است.

دو داستان «به نظر من که هیچ‌جای دنیا لاهیجان نمی‌شه» و «من عاشق آدم‌های پولدارم» هم از داستان‌های خوب مجموعه‌داستان جدید سیامک گلشیری است. به عقیده‌ی من او برای ماندگارشدن باید داستان‌های بیش‌تری نظیر داستان‌های گروه دوم که به آن‌ها اشاره شد، بنویسد. آخرین داستان مجموعه‌ی «من عاشق آدم‌های پولدارم» به نام «گرگ خون‌آشام» درواقع بازنویسی اولین داستان اولین کتاب سیامک گلشیری با نام «از عشق و مرگ» (۱۳۷۷) است. این‌که نویسنده‌ی بعد از ده سال روایت تازه‌ای از داستان‌اش ارائه می‌دهد نشانه‌ی این است که تلاشی مداوم برای بهترشدن و بهتر نوشتن دارد. تلاشی که مطمئناً ادبیات داستانی ایران را به آینده‌ی نویسنده‌ای با پنج مجموعه‌داستان و چهار رمان که هنوز در جوانی به سر می‌برد، امیدوار می‌کند.

سیامک گلشیری را اغلب با ریموند کارور مقایسه کرده‌اند، در حالی که به عقیده‌ی من او بیش از کارور متاثر از ارنست همینگ‌وی است و رد سبک ویژه‌ی این نابغه‌ی ادبیات امریکا را در اکثر داستان‌های او می‌توان دید. در داستان‌های کاروی ما با برشی ساده و عادی از زندگی رو به روئیم که در آن معمولاً به جای اتفاق با انتظار فاجعه و حس قریب‌الوقوع بودن آن مواجه‌ایم، اما در بسیاری از داستان‌های سیامک گلشیری ما با خود فاجعه مواجهیم؛ فاجعه‌ای که گاهی حتا انتظارش را هم نکشیده‌ایم : مثل دعوای تند زن و مرد داستان «لیلیوم‌های زرد»، مرگ لاله در داستان «پارک چیتگر» و خودکشی کاراکتر داستان «جناب نویسنده» در همین مجموعه «من عاشق آدم‌های پولدارم». با این‌که سوژه‌های گلشیری ـ به‌ویژه با توجهی که به روابط زوج‌ها نشان می‌دهد ـ بی‌شباهت به سوژه‌های کاروری نیست اما ریتم تند داستان‌ها، کاهش توصیف تا کم‌ترین حد ممکن و جای‌گزین کردن کنش به جای آن، استفاده‌ی فراوان از دیالوگ برای شخصیت‌پردازی و جلوبردن داستان، تصویرسازی‌های سینمایی و ... همه و همه ویژگی‌هایی‌ست که سبک داستان‌نویسی سیامک گلشیری را به شیوه‌ی ارنست همینگ‌وی نزدیک می‌کند.

 برگرفته از سایت جن و پری

 


نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388;ساعت 17:52;  توسط ليلا 
 
 
        
 
  درباره وبلاگ
 

درباره
داستان، نقد و معرفي كتاب
 

  ◊◊◊◊◊
 
صفحه نخست

آرشیو مطالب

پست الکترونیک

 
  ◊◊◊◊◊
  نویسندگان
ليلا
علي سروي
مریم

◊◊◊◊◊
  پيوندها
صادق هدایت
  كانون زنان ايران
  كانون نويسندگان ايران
 
◊◊◊◊◊
 همسايه ها
جن و پري
سايت ادبي 3پنج
پاتوق ادبي
آيدا مرادي
داستانهاي من
حلقه سه شنبه
كانون ادبيات
اندرونيته
پروين پورجوادي
داستانسرا
روايت نو
سلول
داستان آباد
ايمانا
دفتر صدبرگ
سياهه
عمولي
باران برگ
دردواره ها
داستان كوتاه ، مقاله و دستنوشته(علي يوسفي)
داستان و موسیقی
جامعه كهنه
خورنق
بي بي جان گوهر
ياد روز الست
ترشحات مغزي من
انجمن نويسندگان مرده
داستان و نقد ادبيات داستاني
اتاق يك در دو (شعر)
كوير
سر سطر(داود خدایی)
فریبا حیاتی
تنها خلوت گاه افکار من
آریا یعقوب زاده
عادت می کنیم
◊◊◊◊◊
پرونده ها
داستان
نقد كتاب
مقاله
شعر

◊◊◊◊◊
  آرشیو ماهانه
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386